تبليغاتX
یک چمدان نامه برای پروردگارم - شهیدی با موهای طلایی(کمال کورسل)



یک چمدان نامه برای پروردگارم

نامه های هفتگی بندگان خطا کار برای خدا


ترجمه به زبان انگلیسی ترجمه به زبان عربیترجمه به زبان چینیترجمه به زبان آلمانی  ترجمه به زبان هندیترجمه به زبان ایتالیایی ترجمه به زبان ژاپنی ترجمه به زبان کره‏ای ترجمه به زبان روسیترجمه به زبان ترکی


 

یک نفر بود مثل همه ما.فقط مادرش از مسیحی های فرانسه بود و پدرش هم تاجری اهل مراکش.هفده ساله بود.با مو های طلایی و ریش های کم پشت.

در یک سفر با پدرش رفت مراکش.امکان نداشت حرفی را بی دلیل قبول کند و محال بود از حق ما دفاع نکند.در آن سفر،مسلمان شد.

 

رفت گوشه ی خلوتی ایستاد و شروع کرد به خواندن.خوشش آمده بود.گفت:برایم باز هم از این سخنرانی ها بیاورید.صحبتهای حضرت امام بود که در نماز جمعه اهل سنت پاریس پخش می کردند.

بعد از مدتی رفت وآمدش با دانشجوهای ایرانی کانون پاریس بیشتر شد.

 

پرسید کجا میری؟گفت:دعای کمیل.

- دعای کمیل چیه؟منم می تونم بیام؟

- بفرمایید

عربی را خوب می دانست.تا آخر مجلس نشست.هفته بعد،از ظهر آمد،با لباس مرتب و عطر زده.گفت:بریم دعای کمیل.

-         حالا که نمی رن.

تا شب خیلی بی تاب بود.

 

بچه های کانون دیدند نماز می خواند،اما نه مثل همیشه.دستهایش کنار بدنش بود و مهر داشت.شیعه شدنش را جشن گرفتند و پرسیدند:کی تو رو شیعه کرده؟ جواب داد:دعای کمیل علی(ع).

 

گفت:می خوام اسمم رو بزارم علی.

-         نه،بذار بین خودت و خدا با امیر المومنین.اهل سنت اذیتت می کنن.

-         پس چی بذارم؟

-         هر چی دوست داری.

-         کمال

فقط اسمش کمال نبود.او به کمال رسیده بود.یک پسر مسیحی هفده ساله که مسلمان شد بعد هم شیعه.


+ ارسال شده در 88/08/18 | ساعت 11:29 | توسط فاطمه -