هوا سرد است . اسمان گرفته خورشید درخشان نیست و افق تاریک است .
در دور دست خانه ها پیداست اسمان میغرد اما ارام ، هیچ پیدا نیست
و باد همچنان به خشکی و غربت این روز میافزاید
و پیغام سردی و غربت را و پیام اشنای دوری و فاصله را
وپیام خاموشی را ، شک و ابرها را به قاصدک میرساند
و ان ها نیز در میان سنگینی این حجم غمبار ،
سردرگم به هر سو روانند و من در این حال غریب گم شده ام
اما، برایم اشناست بوی غم و بوی نم و...
این حال را دوست دارم
بیشتر از وقتی که خورشید میدرخشد . نسیم میوزد و ابی روان است
من دوباره در میان همان کوچه های تاریک تو در تو گم شده ام
کوچه هایش برایم اشناست و لی ناپیدا .
دلم خالی ست ، شاید دستم روان نیست
ولی میدانم ، میدانم چگونه دوشهایم سنگین شده است .
چشمانم خشک است و بارانی هم نیست و صاعقه را در پس ابرها نهان داشته اند.
من دور شده ام سرد و سنگین ، خاموش ، خاموش .
اتشم سرد است و بی نور شعله هایش دیگر زیبا نیست ،نمیدرخشند
و من در کوچه پس کوچه های ذهنم لای دیوار ها گیر کرده ام تنگ است .
جایی را نمیبینم دیوارها بلندند و من نمیشوم و دستانم کوتاه است و هیچ پیدا نیست .
هیچ چیز برا ی رهایی نمی یابم و صدایی تلخ و نوایی را میشنوم
که امید را در سراسر وجودم جرقه میزند اماهنوز سردم .
میدانم اگر حتی یک دیوار را هم پشت سر بگذارم تاریکی کم میشود
و دیوارها کوتاهترند و این بار بین دو دیواری زندانی میشوم
که امید فرار از انها بیشتر است من تنها مانده ام ، بسیار
شاید به دستانی و یا نوری و شاید هم ...
بو ی عشق و معرفت در این کوچه ها میاید
ولی انگار خبری از قاصدکها نیست حتی سایه ای را نمیبینم .
باز به چشمان بی نورم شک میکنم که سوی دیدن یک وجب بیشتر را ندارد
شاید هم چشمانم از بی کرانی و روشنایی این حقیقت بی انتها کورند و بی سو ....
اما ،نه ،
زیرا که من در جای خودم ایستاده ام اگر این نور بود یا روشن دلی
به تک تک ابرها میرسیدم و فراتر از ان نیز هم
اگر چشمانم بسته باشند ؟ ان وقت چطور؟
انوقت به صدایی به نوری به گرمای پنهان و یا هر چیز دیگری
که خبر از ان سوی دریا ُ افق یا زمین را برایم بیاورند
چشمانم را خواهم گشود...
| + ارسال شده در 88/08/11 | ساعت 0:38 | توسط پرنیان |


