تبليغاتX
یک چمدان نامه برای پروردگارم



یک چمدان نامه برای پروردگارم

نامه های هفتگی بندگان خطا کار برای خدا


ترجمه به زبان انگلیسی ترجمه به زبان عربیترجمه به زبان چینیترجمه به زبان آلمانی  ترجمه به زبان هندیترجمه به زبان ایتالیایی ترجمه به زبان ژاپنی ترجمه به زبان کره‏ای ترجمه به زبان روسیترجمه به زبان ترکی


THE INTERVIEW WITH GOD

مصاحبه با خدا...

I dreamed I had an interview with God

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم 

So you would like to interview me? God asked

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

If you have the time? I said.

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

God smiled. ? My time is eternity.

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

What questions do you have in mind for me?

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

What surprises you most about humankind?

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  مي کند؟

God answered...

پاسخ داد:

That they get bored with childhood,

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

they rush to grow up, and then

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

Long to be children again.

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

That they lose their health to make money...

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

and then lose their money to restore their health.

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

 That by thinking anxiously about the future,

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

They forget the present,

که از حال غافل مي شوند

Such that they live in neither the present nor the future.

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

 "That they live as if they will never die,

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

and die as though they had never lived.

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 

we were silent for a while.

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

And then I asked.

سپس من پرسيدم..

As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 

To learn they cannot make anyone love them.

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

 All they can do

ولي مي توانند

is let themselves be loved.

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

To learn that it is not good to compare themselves to others.

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

To learn to forgive by practicing forgiveness.

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,

داريد ايجاد کنيد  ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش

and it can take many years to heal them.

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

 To learn that a rich person

 ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

is not one who has the most,but is one who needs the least

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

 To learn that there are people who love them dearly,

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

but simply have not yet learned  how to express or show their feelings.

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

To learn that two people can

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند  به يک چيز نگاه کنند

look at the same thing and see it differently?

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد 

To learn that it is not enough that they

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

forgive one another, but they must also forgive themselves.

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

"Thank you for your time," I said

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

"Is there anything else you would like your children to know"

آيا چيز ديگري هم وجود دارد  که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

  God smiled and said, Just know that I am here... always. 

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم....براي هميشه

+ ارسال شده در 88/08/19 | ساعت 18:41 | توسط رویا





کسی مسیر خدا را به من نشان بدهد

دل سیاه مرا دست آسمان بدهد

درون پیله سر در گمی اسیرم ، آه

کسی برای پریدن به من توان بدهد

به دشت خیره شدم تا مگر که قاصدکی

نشانه ای به من از یار مهربان بدهد

و کاش رنگ غزلهای نا سروده من

بهار شعر مرا شور ناگهان بدهد

هزار بیت به وصفش قصیده میخوانم

اگر که بغض گلوگیر من امان بدهد

من از حکایت آشفتگی پرم اما

کجاست او که مرا جرات بیان بدهد ؟.

همیشه منتظرم تا عزیز خوش خبری

خبر ز آمدن او دوان دوان بدهد

چه سرد مرده ام اینجا ، کجاست دستی که.

به بند بند وجودم دوباره جان بدهد ؟



+ ارسال شده در 88/07/15 | ساعت 1:23 | توسط علی عباس آزاد





در آرزوی ظهور


دریا دریا خون دل را از دیده به زیر پایت روان میسازیم شاید به یک قطره از خون دلمان نظر کنی. اگر خون بهای خون دل ما نگاه تو باشد لحظه ای در ریختن آن درنگ نخواهیم کرد.
ای آسمانی ترین آسمانی با دلسوختگانت چه میکنی ؟ تا کی درد هجرانت چون کوه بر دوشمان سنگینی کند ؟ تا کی چشم انتظار شنیدن طنین صدای زیبایت باشیم ؟تا کی دل آشفته را با وعده آدینه ای دیگر تسلی بخشیم ؟
گفتی خدا را به عمه جانتان حضرت زینب (س) قسم دهیم وبرای ظهورتان دعاکنیم ، به خدا قسم که قسم دادیم و نشد ولی میدانیم که چرا نشد ، با این دلهای ناپاک و این چشمهای آلوده و این زبانهای آزاد چگونه دعا به اجابت برسد ؟
اگر پروردگار عالمیان اجازه میدهد که نام مقدس شما ونام مطهر عمه عزیزتان را با زبان غرق معصیتمان ببریم از کریمی اوست واز این بابت بسیار شاکریم ، امابر اجابت دعایمان هر چند آرزومندیم ولی چشم طمع نداریم ،که خود درون آلوده و نفس سرکش خویش را خوب می شناسیم ، اما با همه بی لیاقتی همواره تا پایان عمر اگر خداوند عنایت بفرماید ملتمسانه ظهورت را از درگاهش طلب خواهیم کرد .

( اللهم عجل لولیک الفرج )


+ ارسال شده در 88/07/12 | ساعت 17:45 | توسط سعید





تو خواهی آمد و آواز با تو خواهد بود
پرنده و پر و پرواز با تو خواهد بود
تو خواهی آمد و چونان که پیش از این بوده است
کلید قفل فلق باز با تو خواهد بود
خلاصه کرده به هر غمزه ای هزار غزل
هنر به شیوه ی ایجاز با تو خواهد بود
طلوع کن که چنان آفتاب گردان ها
مرا دو چشم نظر باز با تو خواهد بود
در آروزست دلم راز اسم اعظم را
تو خواهی آمد و آن راز با تو خواهد بود
برای دادن عمر دوباره ای به دلم
تو خواهی آمدواعجاز با تو خواهد


+ ارسال شده در 88/07/11 | ساعت 1:14 | توسط سعید





در درون خسته و شکسته ام غوغایی به پاست طنین صدایی میشنوم که گویا مرا به سوی خویش فرا میخواند سرگشته مانده ام که کجا بروم ؟ کدام راه مرا به صاحب صدا میرساند ؟ این ندای درونی از کجاست که اینگونه مرا به سوی خویش میخواند ؟ چه کسی است که دست دلم را میگیرد و آرام آرام با خودمیبرد ؟ بارها همچون قطره اشکی خود را در اقیانوس بیکران سر در گمی گم کرده ام و هر بار اوست که مرا می یابد و از دل اقیانوس بیرون میکشد و به خویشم باز میگرداند.
مهدی جان، ای حاضر غایب از نظر با دل دیوانه من چه میکنی؟ این چه آتشی است که بر جان من انداخته ای ؟ ازمن چه میخواهی ؟ من که فقط یک دل داشتم که آنراهم خودت از من گرفته ای ، دیگر چیزی که لایق پیشکش قدمهایت باشد ندارم مگر اشکهای سوزانم که لحظه به لحظه آتش فروزان دلم را فروزان تر میکند، تمامی اشکهایم نثار قدمهایت.
آقای من هر زمان که با خود خلوت میکنم و باتو حرف میزنم و به یادت مینویسم قرارم را از دست میدهم و پریشان میشوم.
مولای من پریشانم ، پریشان ترم کن ، بیقرارم ،بیقراریم را افزون کن که پریشانی و بیقراری در راه تو خود عین قرار است ، قراری از نوع عاشقی و دلدادگی .


+ ارسال شده در 88/07/11 | ساعت 0:50 | توسط سعید





گشته ام تنهای تنها با خیالت روز و شب
می کشم آه و فغان از دل برایت روز و شب
دیده بر راهت نشسته ، ای پناه مسلمین
با دو چشم تر شدم چشم انتظارت روز و شب
یک دمی از یاد تو غافل نیم جان جهان
فاش می گویم که هستم بیقرارت رور و شب
گشته ام مجنون من از هجر رخت صاحب زمان
از غم هجران شدم من اشکبارت روز و شب
گر تو آیی این جهان همچون گلستان می شود
من شوم قربان آن باغ بهارت روز و شب
بنده را خاک گلستانت کن ای مولای من
تا که باشد جان من در زیر پایت روز و شب


+ ارسال شده در 88/07/11 | ساعت 0:47 | توسط سعید