خدایا مرا از ظلمات بی خبری بیرون بیاور ای مهربان ترین مهربانان
| + ارسال شده در 88/08/14 | ساعت 19:26 | توسط سعید |
هوا سرد است . اسمان گرفته خورشید درخشان نیست و افق تاریک است .
در دور دست خانه ها پیداست اسمان میغرد اما ارام ، هیچ پیدا نیست
و باد همچنان به خشکی و غربت این روز میافزاید
و پیغام سردی و غربت را و پیام اشنای دوری و فاصله را
وپیام خاموشی را ، شک و ابرها را به قاصدک میرساند
و ان ها نیز در میان سنگینی این حجم غمبار ،
سردرگم به هر سو روانند و من در این حال غریب گم شده ام
اما، برایم اشناست بوی غم و بوی نم و...
این حال را دوست دارم
بیشتر از وقتی که خورشید میدرخشد . نسیم میوزد و ابی روان است
من دوباره در میان همان کوچه های تاریک تو در تو گم شده ام
کوچه هایش برایم اشناست و لی ناپیدا .
دلم خالی ست ، شاید دستم روان نیست
ولی میدانم ، میدانم چگونه دوشهایم سنگین شده است .
چشمانم خشک است و بارانی هم نیست و صاعقه را در پس ابرها نهان داشته اند.
من دور شده ام سرد و سنگین ، خاموش ، خاموش .
اتشم سرد است و بی نور شعله هایش دیگر زیبا نیست ،نمیدرخشند
و من در کوچه پس کوچه های ذهنم لای دیوار ها گیر کرده ام تنگ است .
جایی را نمیبینم دیوارها بلندند و من نمیشوم و دستانم کوتاه است و هیچ پیدا نیست .
هیچ چیز برا ی رهایی نمی یابم و صدایی تلخ و نوایی را میشنوم
که امید را در سراسر وجودم جرقه میزند اماهنوز سردم .
میدانم اگر حتی یک دیوار را هم پشت سر بگذارم تاریکی کم میشود
و دیوارها کوتاهترند و این بار بین دو دیواری زندانی میشوم
که امید فرار از انها بیشتر است من تنها مانده ام ، بسیار
شاید به دستانی و یا نوری و شاید هم ...
بو ی عشق و معرفت در این کوچه ها میاید
ولی انگار خبری از قاصدکها نیست حتی سایه ای را نمیبینم .
باز به چشمان بی نورم شک میکنم که سوی دیدن یک وجب بیشتر را ندارد
شاید هم چشمانم از بی کرانی و روشنایی این حقیقت بی انتها کورند و بی سو ....
اما ،نه ،
زیرا که من در جای خودم ایستاده ام اگر این نور بود یا روشن دلی
به تک تک ابرها میرسیدم و فراتر از ان نیز هم
اگر چشمانم بسته باشند ؟ ان وقت چطور؟
انوقت به صدایی به نوری به گرمای پنهان و یا هر چیز دیگری
که خبر از ان سوی دریا ُ افق یا زمین را برایم بیاورند
چشمانم را خواهم گشود...
| + ارسال شده در 88/08/11 | ساعت 0:38 | توسط پرنیان |
نامه 40 پنجشنبه
7 آبان ماه 88
خدایا
دارم چهلمین نامه را برایت می نویسم ای پروردگار مهربان
البته نیازی به نوشتن نامه های هفتگی نیست زیرا که تو از احوال بندگانت بهتر از خودشان آگاهی داری
با این وجود می نویسم و خواهم نوشت
می شود با تو به راحتی درد دل کرد و آرام گرفت
87/8/9
این یک تاریخ ساده نیست
این روز نقطه ی عطفی در زندگی من است
یک سکوی پرش
روز باز شدن یک دریچه کوچک برای رهایی از تاریکی
یک سال پیش حدوداً همین روز ها بود که برای اولین بار یک کار مفید کردم
ایجاد این وبلاگ کوچک
وبلاگی که بعد ها از توبه ی گرگ به یک چمدان نامه برای پروردگارم تغییر نام داد
چه سریع گذشت این زمان
خدایا
من کوته فکر و حقیر بعد از این همه نامه و این همه هفته چیزی یاد گرفتم
یاد گرفتم که خیلی کوچکتر و حقیر تر از آنی هستم که فکر می کنم چیزی نیستم که به حساب بیاید
ولی هر چه باشد هستم تو خواستی که باشم به من اختیار دادی تا به میل خود بندگیت را بکنم نه به اجبار
و چه کسی جاهل تر از آنی که بندگی غیر را بجای پروردگارش را بکند
خدایا سعی می کنم تمام تلاشم را برای خوشنودیت بکنم سعی می کنم اثر نیک بر دنیایی که در آن زندگی می کنم بگذارم و بندگان دیگرت را خوشحال کنم که خوشحالی بندگان خوشحالی توست
خدایا بخاطر نعمت بزرگی که به من دادی ( نماز خواندن ) تو را تا وجود دارم شکر می گویم
خدایا لذت نماز صبح را از من مگیر
فردا جمعه هشتمین روز هشتمین ماه سال هشتاد و هشت و روز میلاد هشتمین امام عزیز ما ست
چقدر دلم می خواهد فردا آخرین روز انتظار هزار ساله ما باشد
آه خدای من چقدر دوست دارم روی زیبای منجی قلب ها را ببینم
اللهم عجل لولیک الفرج
| + ارسال شده در 88/08/07 | ساعت 15:47 | توسط سعید |
رنگ زردم دیر یا زود خزانی دارم
این مصرع رو راستش گفتم وقتی که داشتم در حد خودم در عشق خدا یا بهتر بگم در او غرق می شدم
ولی انسان هیچ وقت نمی تونه از خودش مطمئن بشه که همیشه دیگه این حال رو داره
راستیتش خدای من اینجوری راحت تر می تونم با هت حرف بزنم
می دونم من گربه کوره ام
می دونم لحظه به لحظه زندگی من رو غرق در رحمتت کردی ولی من ...
علاوه بر اینکه گناه من رو بخشیدی بهم گفتی دیگه بیخیال گذشته شو از اول هم نمی خواهد شروع کنی
من هوا تو دارم غمت نباشه ولی از من چی دیدی جز...
می خوام بگم خیلی دوست دارم ولی نمی تونم اخه فقط قسمتی از قلبم این اجازه رو به من میده بقیه قلبم
انگار زیاد موافق من نیست ولی...
بزار دروغ بشه ولی می گم:
دوستت دارم...

| + ارسال شده در 88/08/03 | ساعت 22:30 | توسط استاد رضا |
سلام خدمت خدا و همه
از اینکه الان اینجا هستم ممنونم
برای این نوشتن ها ممنونم از خدا و همه
دیدم بهتره اولین نامه من به ........ باشه بهتره پس می نویسم:
من گرافیست هستم و انسانی با دو دست دو پا و غیره
من ادم پر حرفی تقریبا هستم ولی الان قلبم قفل است
ولی پست بعدی رو قول می دم زود بنویسم
| + ارسال شده در 88/08/02 | ساعت 19:47 | توسط استاد رضا |
نامه 39 پنجشنبه
30 مهر ماه 88
خدایا
احساس می کنم مثل زنبوری هستم که نمی تواند تا کندو پرواز کرده و شهد گل ها را آنجا برساند
ریتم تعادلی و زمانبندی فعالیت هایم به هم خورده و نمی توانم کار ها و ایده هایم را به انجام برسانم
کارها و ایده هایی که روز به روز بیشتر می شود ولی من نمی دانم با آنها چه کنم
از یک طرف دروس رشته مدیریت که هر ترم سنگین تر می شود و معدلم کمتر و کمتر
از طرفی نوشتن کتاب که پنج سال گذشته ولی حتی به نصفش هم نرسیدم
از طرفی کار های گرافیکی که به بهانه ی طراحی جلد کتابم شروع کردم ولی حالا به آن دلمشغولی پیدا کردم
از طرفی طراحی صفحات وب و برنامه نویسی
از طرفی ساختن آهنگ که به تازگی جو گیر و مشتاق آهنگسازی شدم
از طرفی زندگی
چکار کنم خدایا
کدام را از زندگیم خط بزنم
حتی به خاطر نداشتن وقت
انیمیشن و طراحی سه بعدی را هم کنار گذاشتم
تدوین تصاویر ویدیویی و خلق جلوه های ویژه رایانه ای را کنار گذاشتم
به بازی های رایانه ای علاقه زیادی داشتم که ترک کردم
خدایا
من از خیلی گرایش ها وارد هنر شدم و جرعه ای از آن نوشیده ام ولی نمی دانم چه کنم کدام را ادامه دهم
دیپلم علوم تجربی بودم و ایده ی بزرگی برای نوشتن یک رمان بر قلب و همچنین علاقه شدیدی به سینما و انیمیشن داشتم
برای همین کنکور هنر هم دادم
و لی قبول نشدم بخاطر آن در رشته ی خودم هم قبول نشدم
خدایا
نمی دانم کدامیک از این هزار هندوانه دستم را پایین بگذارم
خدایا می خواهم
کل برنامه و ساختار زندگیم را به بهترین وجه تنظیم کنم
خودت کمکم کن
| + ارسال شده در 88/07/30 | ساعت 15:51 | توسط سعید |

نامه 38 پنجشنبه
23 مهر ماه 88
خدایا
خدای من
امروز یه اتفاقی افتاد
خودت که بر احوالات من کاملا آگاهی داری و می دانی
هر وقتی که از یادت غافل می شوم
بخاطر رخداد ها و اشتباهات و سو تفاهم ها
کارهای ساده ام بسی اشکال پیدا می کند
تازه به این موضوع مهم پی بردم
که بدون ذکر نام تو در ابتدای هر کاری
آن کار بهینه صورت نمی گیرد و باعث ناقص ماندن یا عذاب آور شدن آن کار می شود
این در حالی است که پیامبر عزیز و معصومین پاک بار ها به این موضوع تاکید کرده اند
و بارها این احادیث زیبا را در رسانه ها می شنوم ولی توجهی به آنها نمی کنم
باید حتما خود را به آتش بزنم تا آخر بفهمم آتش می سوزاند و رحم ندارد
باید هزاران راه خطا روم و بلایای مختلف بر سرم ببارد تا بفهمم راه درست را
در این صورت باید هزاران سال عمر داشته باشم تا تجربه کنم
ولی ندارم
پس باید از کنار قرآن و احادیث پاکان روزگار به آسانی عبور نکنم
و از تجربه بزرگان استفاده کنم
خدایا
حالا می فهمم
توی مدینه چرا
آن بزاز جوان
وقتی پارچه ای بر می داشت وقتی پول می شمرد وقتی پارچه ای می فروخت وقتی از قفسه های دکان بالا می رفت
نام زیبای تو را بر زبان جاری می کرد
ما هم مثلا مسلمانیم !
| + ارسال شده در 88/07/23 | ساعت 15:51 | توسط سعید |
هرگز یادم نمیرود روزهایی را که برای بهار شدن روزگارم،در باغچه ای که نداشتم ریحان می کاشتم و مریمی های کوچه را پیچ و تاب میدادم.به امید روزی که چشمهایم در بهار شکوفه دهد.
از آن همه بی بهاری که روزگارم را سیاه کرده بود،دلخوشی نداشتم و به همین دلیل تا دلت بخواهد ریحان می کاشتم.تا سبز شوند،تا بهار شکوفه دهند و شاید از همان روزهای سرسبزی ریحان هاست که دیگر هیچ بهاری برایم تازگی ندارد.
احساس می کنم بهار تکرار ریحان های بی باغچگی من است.تکرار کودکی های بی ریحان و جوانی پر ریحانم.حالا می شود فهمید که بدون زمستان،بهار مفهوم بکری نیست و اگر دستانم در زمستان یخ نزنند،در بهار شکوفه نمی دهند.
یک روز اگر در بهارستان چشمانم به تنگ آمده ام ،بوی مریم و مریمی ها مستم کرد و اگر دو رکعت حوصله سماع ،وجودم را نوبهاری کردحتما تمام نوجوانی ام را به کوچه می برم و بر سر هر شاخه ای تکه ای از پیراهن غزل آلودم را می آویزم تا از حال و روزم عاشقانه هایی سبز شود که بوی ریحان می دهد.
عاشقانه هایی که بوی دستان پینه بسته پدرم را می دهد و طعم لبخندهای شاعرانه مادرم را.
دوست دارم از روزگارم عاشقانه هایی سبز شود که پر از باران باشد اما هیچ دلی را به باران نکشاند.
| + ارسال شده در 88/07/18 | ساعت 7:25 | توسط فاطمه - |
نامه 37
پنجشنبه 16 مهر ماه 88
خدایا
چگونه می توانم جنایت ها و نامردی های ظالمان را به این سادگی از یاد برده
و فریاد نه غزه نه لبنان سر دهم
چقدر آدم می تواند سنگدل باشد

شیعه یعنی ساده ازکنار حوادث گذشتن و بستن چشم بر روی حقایق ؟
شیعه یعنی اشک تمساح برای حسین ریختن و جمع کردن کلکسیون گناه ؟
خدایا
نمی خواستم این عکس ها را در اینجا بگذارم
| + ارسال شده در 88/07/16 | ساعت 20:19 | توسط سعید |
نامه 36 پنجشنبه
9 مهر ماه 88
خدایا
مرا ببخش که باز بدون نشان دادن لیاقت و بندگی
با کمال پر رویی آمدم از تو چیزی بخواهم
من هیچم
یا حتی هیچ هم نیستم در برابر بندگان شایسته ات
بجز تو از که می توانم چیزی بخواهم
دوران آخر است و واقعاً نمی توانم خوب را از بد تشخیص دهم
کمکم کن
مگذار با خیال خوب بودن در اعماق فرو روم
خدایا
همیشه هنگام قنوت از تو می خواهم تا قلبم را نلغزانی بعد از اینکه هدایت نمودی
پس راه راست را به من نشان بده
سعی می کنم قرآن را زمین مگذارم و نماز را با حال و احساس بخوانم
تصمیم گرفته ام مثل چند ماه پیش خوب چشمم را بر رویداد ها و حتی عادی ترین حوادث اطرافم باز کنم
و در بیشتر مواقع به روحم توجه کرده و خود را بشناسم
نمی خواهم همه عمرم به غفلت بگذرد
بهار تابستان پاییز زمستان
رمضان محرم شعبان
همیشه فرصت هایم را از دست می دهم
غفلت
تنبلی
بی مسئولیتی
می خواهم برنامه ی زندگیم را طوری تنظیم کنم که بتوانم از حد اکثر توانایی هایم برای بهبود وضعیت جامعه ام استفاده کنم تا تو را خوشنود سازم
خدایا می خواهم اعمال و رفتار و گفتار و پندار خیش را به نقطه ی تعادل برسانم
مثل همیشه کمکم کن
| + ارسال شده در 88/07/09 | ساعت 16:16 | توسط سعید |
امروز دلم بسیار گرفته است
پاییز است و غمبار همراه با ریزش برگ های رنگ رنگ
از روی شاخه های خشکیده ،
گرگ و میش هوا هم ، صبح هنگام ،
بر غربت و غریبی و دوری ما
در این گوی گردون رنگ رنگ میافزاید
دلم عجیب گرفته است و تنهایی درونم موج میزند
دلم میلرزد و قلبم میگیرد از این همه دوری
و غربت و غریبگی و خستگی
چندی بعد زمستان است و سردی هوا
به دلسردیت امید میبخشد.
***
غروب هم عالمی دارد دراین میان ...
با خزان و زمستان کنار خواهم امد ، امیدم به بهار است
و شکوفه های رنگ رنگش و گرمی و سبزییش
اما با خزان دلم ، جانم و افکارم چه کنم...؟
امیدهایم در این روزها روزنه های پر نوری را نظاره گرند...
انگشتانم بی حس از تلاطم روحم ،
و جان کاه است این نامردی روزگار
اما عاشقانه می تازد بر روح ادمی ،
نوید شادی بخش سرسبزی طبیعت ...
اما دریغ از امیدی فرح بخش از سوی
مهرهای خاموش بندگان بی عشق
بی پناهم در این روزها و خدایم پنهان است
در پس غفلتهای کودکانه ام، شاید
و یا سردی دل و یا بی خروشی قلب
که ذاکر نیستند و شاکر هم .
پناهی جز او هم نمیابم...
در این فصل طولانی زردی و پژمردگی بی شکیب و پر ریا .
| + ارسال شده در 88/07/04 | ساعت 3:1 | توسط پرنیان |

نامه 35 پنجشنبه
2 مهر ماه 88
خدایا اسب سرکش زمان مرا از رمضان امسال دور کرد
کاش همه ماه ها رمضان بود
کاش ما توی ماه های دیگه هم مهربون و انسان بودیم
خدایا من از خودم می ترسم
از آن جانوری که وقتی از تو دور میشم پدیدار میشه می ترسم
خدایا
مرا به حال خود وا مگذار
مخصوصا وقت خوشی ها
وقتی که به هر چیزی فکر می کنم جز تو و بندگی کردن و خوب بودن
خدایا
لذت نماز را از من مگیر
تنها راه خوب ماندن و واکسنی است که هر روز بر روحم می زنم
خدایا اهریمنان در موقع نماز به دور آدمی حلقه می زنند تا از کیفیت نمازمان بکاهند
و در آخر این نعمتت را به یک عمل ساده ی خم و راست شدن و خواندن طوطی وار کلمات بدون درک آن تبدیل کنند
خدایا
اولین ظلمی که به ما شد آن بود که از کودکی به ما گفتند نماز یک تکلیف است
کاش می گفتند نیاز حیاتی برای انسان ماندن است
چون هوا در شش های روح است
خدایا
می دانم لذت اسلام را خارجی ها
آنها که تازه مسلمانند بهتر احساس می کنند تا ما
آنان با وجود آن همه محدودیت برایشان
به مسلمان بودن شان افتخار می کنند
اما ما که دین مان را به ارث برده و به اندازه ی سر سوزن هم از آن چیزی نفهمیدیم
و مدام از اسلام شیعی دم می زنیم بدون اینکه عمل صالح در کنار ایمان سست مان داشته باشیم
خدایا در تقویم مان پاییز شروع شده ولی دنیای ما سالهاست که زمستان است
آن بهارم جاودان مان را زودتر برسان
اللهم عجل لولیک الفرج
| + ارسال شده در 88/07/02 | ساعت 20:23 | توسط سعید |
سلام همدم و مو نس همیشگی میبینی حالمو؟ خوب نیستم اصلا! ندیدم صبر و تحملی به اندازه ی خودت به من داد ه باشی که حالا بخوای از حرفم تعجب کنی ... آره دیگه من حالا داغونتر و داغونتر از اونی هستم که بخوام ادامه بدم راه صبر و شکیبایی رو .خوب حتما میگی تا حالا هم خوب تحمل نکردم و خوب دعا نکردم میگن دعا کننده باید خودش پاک و مبرا از گناه باشه من حالا خودم اعتراف میکنم که نبودم !من خودم خود پستمو میشناسم ...! اما یه سوال تو مشکل تو ی زندگی عزیزترینام میذاری که منو آدم کنی؟!آخه این زندگی اوناست همه وجود یا عمر اوناست بگو بهم شاید من دارم اشتباه میکنم شاید من نمیفهمم اما یه جوری حالیم کن که بفهمم من نمیدونم یعنی دیگه نمیدونم چه جوری باید به همه چی نگاه کنم من نمیدونم جایی که مشکلی پیش میاد بایدچیو رو مقصر بدونم باید کی رو مقصر صدا اکنم خودمو که وجود دارم و نباید باشم یا اونارو که باید باشند یا اون بچه ی کوچیکی که نا خواسته میاد یعنی تو میاریش تو این دنیا تو میخوای که باشه باشه و از همون اول کامش به تلخی زندگی عادت کنه ! بازم خوبه که درک غصه رو برای مدت طولانی بهشون نمیدی تو این سن .آره باز جای شکرش باقیه که این بچه ها تو زمان حال زندگی میکنن و هیچ نمیفهمن این غم ها تا همیشه باهاشون هست و تازه با بزرگتر شدن اونا مشکل بزرگترم میشه و چه مشکلاتی وای خدایا من که فکرشو میکنم همه وجودم میلرزه من با این که یه آدمم که گه گاهی فقط حس رحم و مهربانی دارم ولی تحمل حتی گفتن ونوشتنشو ندارم تو چه طور میتونی تو که مهربانترینو رحم کننده ترینی تو چه طور میتونی تحمل کنی و هیچ کار نکنی تا همه چیز به همون جایی برسه که ازش میترسم و ازش میترسیم پس چه جوری فقط نگاه میکنی این لحن بدمو ببخش تو خودت منو میشناسی تو منو خلق کردی اما یادم دادی یعنی تو وجودم اینو گذاشتی که خوشبختی خودم و اطرافیانم برام مهم باشه اینو تو وجود هممون گذاشتی پس چرا کنارش یه چیزایی هم خلق کردی که از یادمون ببره که خراب کنیم هر چی هست و نیست که از بین ببریم همه وجود عزیزانمونو که دلمون نسوزه واسه آینده خودمونو دیگران . دلم گرفته خدا یا تو ذهنم پر سوال چرا حس میکنم گمت کردم با این که روزی هزار بار هزار جای زندگیم تو اتفاقاییکه اون موقع مهم بودن و الان بنظرم اونقدرا هم مهم نبود تو باز از جایی که بداد م رسیدی که فکرشم نمیکردم پس الان چی شده چشاتو بستی چرا همه چی درست نمیشه شاید میگی زمانش نرسیده اما زمانش کیه آخه؟وقتی همه ی پل ها پشت سرمون خراب شد . اون موقع دیگه کسی نمیمونه بواسطه این رهایی خوشحالی کنه اون موقع دلامون همه سوخته که... تو که بهتر میدونی ما آدمیمم و کم طاقت نمیفهمیم حتی موقع عصبانیت چی میگیم من که اینجوریم اما خدا یا ......... من فکر میکردم من عاشق تو ام یعنی ما آدما عاشق توییم و تو هم معشوق مایی اما بعد دیدم نه تو عالم همین عشقای زمینی هم معشوقه که همیشه بدی میکنه نه عاشق پس میشه گفت تو عاشقی و ما معشوق پس خدایا شرط ااین عشق چیه ؟اون چه عشقیه که قشنگترین ها و بیگناه ترین ها رو اول هدیه میدی بعد.....
ادامه میدم اگه طاقت بیارم ...
| + ارسال شده در 88/07/02 | ساعت 0:0 | توسط مهسا |
من انس میگیرم با کسی که با یاد من انس میگیره ..
هر کس با من همراه بشود من با او همراه میشوم
و هر کس اختیارکند مرا ، من او را اختیار میکنم
هر کس اطاعتم کند اطاعتش میکنم
اگر محبت واقعی در قلب کسی ببینم نسبت به خودم به
راستی قبولش میکنم برای خودم
و به گونه ای او را دوست میدارم
که کسی را اینگونه دوست نمیدارم
و به مقام بالایی میرسانمش
و هر کس به حق و به راستی از او طلب کند بدست میاورد
بشتابید به سوی کرامت با من ، انس گرفتن با من،
و همنشین شدن با من
و هر که با من انس بگیرد با او انس میگیرم
وبا سرعت به سوی او می آیم ...
خدای سبحان و عظیم و و رحیم
ما اینقدری که بلد بودیم و تونستیم اومدیم
پروردگارا با خطا و ضعف و کاستی ...
میدونیم ، ولی اومدیم
و همه خواست و توجهمون این بود
که خوب باشیم و خوب بتونیم
تو به بزرگیت بر ما ببخش
و به ما ببخش...
مهربون ترین ، کریم ترین ، نزدیکترین...
عزیز خوب ها و پاکان
محبوب و رفیق دلهای بیقرار
پروردگارم، ما دوستت داریم
و برای همین هم بهت محتاجیم...
نگاه های منتظر دلهای ملتهب و مشتاق مارو دریاب| + ارسال شده در 88/06/29 | ساعت 4:19 | توسط پرنیان |

و اما باران
داره بارون میاد
چه صدای خوبی داره این بارون
خدایا
قدیما زود زود میومد
وقتی کوچیک بودم همه جا سر سبز بود
زندگی ها ساده بود
بساط شادی به راه بود گرچه بی پولی بی داد می کرد
بچه بودم
آخی
خدایا چی شد این زندگی های زیبا اینطوری رنگ شادی خود رو از دست داد
یادمه گرچه خیلی کوچک بودم
از روی بوته های سرسبز زمینهای ده مون می دویدم زمین هایی که حالا خشکیده تو باغهایی راه می رفتم که حالا قسمتی از شهرک ها شده
خدایا چی شد برای چی
وبلاگ نویسی و نشستن پشت این دستگاه خشن جای بازی کردن با گاو و گوسفندا رو گرفت
گوسفندایی رو که با نام صدایشان می کردم گوش سیاه پشمالو
خدایا چی شد این زندگی زیبا اینطوری رنگ شادی خود رو از دست داد
شهر شهر مرده هاست بیایید و تماشا کنید
تو شهر راه میرم مردم دیگر حالی برای مهربانی صبر عاشق شدن ندارن
روزگار بدی است برادر لحظه ای نای تحمل برادر را ندارد
مادران حال مهربانی و مادری را ندارند
این روز ها ما جوونا آبروی عشق و عاشقای واقعی را برده ایم
ما خیلی بد شدیم
چه کسی عشق و انسانیت رو از ما دزدید خدایا
خدایا طی این سالها پیشرفت کردیم یا پس رفت
خدایا اگه این پیشرفت باشه میخوام غارنشین باشم تا شهرنشین
باز هم تو را شکر که رمضان را برای انسان شدن و بازگشت ما جاهلان قرار دادی
| + ارسال شده در 88/06/26 | ساعت 21:40 | توسط سعید |
سلام خدای بودن ها منم اونی که بازم مثل همیشه راه رو گم کرده بازم یادش رفته از کجا اومده و به کجا میره چرا اومده و .... ببخش که یه وقتایی اونقدر دور میشم که گاهی فک میکنم شاید صدام بهت نرسه ولی توی همون لحظه های دوری توی همون لحظه های غفلت باز یه حسی هست که میگه یکی داره نگات میکنه میدونی خدا گرمای خورشید نگاهت تو اون قله های سرد و تاریک غفلت بازم یخ های وجودمو آب میکنه برای بار هزارمه که سر از این تاریکی در آوردم ! راستش آخه خیالم راحت از این بابت که یکی هست که همیشه هست !میدونی خدا یکی بود یکی نبود بچگی رو خیلی دوست دارم الان میفهمم اون یکی که بود تویی و اونی که نیست من. خجالت میکشم ار بی ایمانی های خودم راستش حسودیم میشه به همه چیز که تو آفریدی حتی به درخت و برگاش به بارون آره به بارون که همه ی وجودشو ازرحمت تو میگیره و من مدام بیشتر از همه به اون حسودی میکنم...! خیلی حالم بده خدا که هم میترسم و هم بیخیالم هم میخندم وهم میگریم .... دیگه گفتن نداره حتما خودت تا تهشو خوندی البته قبل اینکه بگم بازم میدونستی ولی من عادت دارم به نوشتن من بعد تو همیشه به نوشتن پناه میارم میدونی که ... بازم میگم دستم نمیرسه از فانوس های آسمون بردارم بازم راه رو گم کردم بازم من گمراه رو هدایت کن بازم دستمو بگیر.
| + ارسال شده در 88/06/24 | ساعت 23:41 | توسط مهسا |
اگه تو بخوای من خوبم ... اگر هم نخوای نیستم....ولی شکر گذارم خدا جوون
می گفتن توفیق بندگی رو خودت باید عطا کنی....
می گفتن تا تو نخوای نمی شه ...
راست می گفتن...
وقتی هر شب تا دو بیدار می موندم ولی شب قدرت ، ساعت دوازده خوابم برد...
خدایا فهمیدم تو نخواسته بودی که من مثل بقیه ی بنده های خوبت ،
بیدار بمونم....
گفته بودی بذار این بنده ی خطاکارم بخوابه...
نمی خوام صداش رو بشنوم...
خدایا...خدایا..خدایا...
اما من دو شب بعد بیدار موندم....
تا صبح...بغض کرده بودم...
ولی اشکم خشکیده بود...
باز یادم افتاد گفته بودن کسی که گریه اش نگیره دلش مرده...
خدایا این دو شب فقط دعا کردم دلم رو زنده کنی....
نذار بمیرم اینقدر زود خداجوون نذار...
| + ارسال شده در 88/06/23 | ساعت 22:25 | توسط سعید |

نامه 33 پنجشنبه 19 شهریور 20 رمضان 88 قبل از افطار
خدایا
دومین شب قدر از چند ساعت بعد آغاز می شود
واقعا نمی دونم چی بنویسم
قبلا وقتی نمی شد بعضی حرف ها را بر زبان آورم آنها را می نوشتم ولی نمی دانم چرا این شوق و غم عجیب را نمی شود نوشتن ... پس چکار کنم؟
بعد از افطار
میام مسجد
و التماست می کنم که
راه درست را به من نشان دهی
خدایا
من می خواهم تو را رازی کنم ولی نمی دانم چکار کنم
می خواهم خوب باشم
پس مرا در مسیر خوب بودن قرار بده
شنیده ام سرنوشت سال آینده ام در همین شبها تعیین می شود
نمی خواهم هیچوقت جز تو بنده دیگری باشم
نمی خواهم دوباره در دل تاریکی ها سقوط کنم
نمی خواهم
نامه هام رفته رفته شبیه sms می شه هر روز کوتاه تر
و دلم بی قرار تر و قلمم بی جان تر
نمی دانم چه مرضی گرفتم
خدایا
مرا شفا بده
| + ارسال شده در 88/06/19 | ساعت 19:33 | توسط سعید |
چرا وقتي گفتند : تني معبر عبور ديگران از ميدان مين شد شانه اي نلرزيد چرا هيچ كس نپرسيد : به كدامين گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربريدند وقتي كه گفتيم بعد از پانزده سال پيكر شهيدي را سالم از زير خاك بيرون آوردند كسي تعجب نكرد...
| + ارسال شده در 88/06/12 | ساعت 21:49 | توسط رویا |
نامه 32 پنجشنبه 12 شهریور 13 رمضان 88 قبل از افطار
خدایا
هفته ی دوم رمضان فردا جمعه پایان می یابد ولی من از فعالیت هایم برای باز سازی روحم رازی نیستم
ولی به یک نکته مهم پی بردم و آن اینکه
از زمانی که قراعت روزانه قرآن را ترک کردم تمام حالات روحی و کیفیت بندگیم رو به کاستی نهاده
از اول آذر ماه سال گذشته که نماز خواندن را شروع کردم هر روز حد اقل دو صفحه را با معنی می خواندم ولی وقتی که فصل امتحانات دانشگاه در دی و بهمن آغاز شد آن را ادامه ندادم
می خواستم بعد از امتحانات دوباره شروع کنم که تا بحال نتوانستم
ولی از امشب دوباره خواندن قرآن را شروع میکنم
دیگر نمی گذارم درون قفسه کتابخانه ام خاک بخورد
نمی گذارم
از شر اهریمن شعله ور شیطان لعنت شده بر تو پناه می برم ای پناه بی پناهان
*******

خدایا
چگونه می شود تصویر گرسنگی مردم مسلمان آفریقایی و کودکانشان که از سوع تغذیه رنج می برند را دید
و موقع افطار پرخوری پیشه کرد مثل من
چقدر انسان می تواند بی رحم باشد
من که ادعای شیعه بودن می کنم چرا چشمانم را رو به سوی حقیقت می بندم
من از قشر مستضعف هستم یا آنان
واقعا چرا باید بی تفاوت به این موارد بگذرم
من که ادعای انتظار منجی اعظم را دارم
دیگر نمی خواهم خاموش بنشینم
| + ارسال شده در 88/06/12 | ساعت 18:40 | توسط سعید |

نامه 31 پنجشنبه 5 شهریور 6 رمضان 88 قبل از افطار

خدایا سپاس که بر ما مننت نهادی
و این ماه زیبا و پر حکمت را برای اصلاح بندگانت گذاشتی تا به خوشتن برگردند
خدایا یک هفته از این ماه پر برکتت گذشت اما هنوز نتوانستم کار زیادی برای روحم بکنم
هفته ی پیش در مورد تصمیم برای بازسازی بنای روح و جسمم نوشتم اما هنوز کار قابل توجهی انجام نداده ام
این هفته ی اول که به وقف دادن جسم با شرایط رمضان سپری شد
می خواستم هر روز قبل از افطار یادداشت کوچکی در وبلاگ بگذارم که نشد
همیشه تصمیم به کاری می گیرم ولی در انجامش با مشکل روبرو می شوم
خدایا کمکم کن تا همیشه تصمیم درست بگیرم
و در انجام آن فعال باشم
*******
خدایا آیا کار اشتباهی انجام می دهم ؟
یکی از بندگان خوبت نوشته های مرا به اعتراف مسیحیان در کلیسا در مقابل کشیشان تشبیه کرد
اشکالی دارد یک بنده علاوه بر نماز های روزانه و دعا و راز و نیاز هر هفته نامه ی کوچکی برای پروردگارش بنویسد؟
| + ارسال شده در 88/06/05 | ساعت 19:4 | توسط سعید |
می نوسمت واژه به واژه خط به خط آنقدر که انگشتانم از بر کرده اند جملاتم را و صدایت میزنم هر نفس هر روز هر جا تنها تو را بیشتر از هر کس دیروزم... و امروز تویی تنها کس من . به دیروز نگاه میکنم به اندوهش به جای زخم هایش به خواسته هایم به تمناهای ڀستم به آن اشک ها به آرزویی که خواستم و طلب کردم به تو که نگاه میکردی وگاه میخندیدی وباز سکوت میکردی ومن از این سکوت دیوانه تر میشدم سر به دیوار میکوبیدم و باز هم میخواستم کاش میدانستم راز سکوتتت را که اگر میدانستم دیگر زخمی نبود و دیگر ...
فکر میکردم تنها منم که طاقت گریه کودکی را ندارم و زود خواسته اش را میدهم اما باز یادم رفته بود که تو مهربانترینی
تویی که آرزویم میدهی حتی اگر آتش باشد و بعد از آن راهی نشان میدهی که بتو باز برسم اینبار هم من خود خواستم بسوزم
وتو چون آهنگری که میداند چگونه آهن ڀرعطش را شکل دهد باز مرا بسمت نور روانه کردی بسمت ڀاکی ...
و امروز من آن همه التهاب از خواسته ی ڀستم را ندارم وتنها در میانه ی راه رسیدن به نورم و میبینم زخم هایی که دیروز خوب نبود و امروز بهتر است ...!
من هرگز فراموش نخواهم کرد اندوه دیروزم را و به باد خواهم سڀرد آن نیاز را و بیاد خواهم سڀرد تو ی بی نیاز را...
چه فریاد رسی بودی که به فریاد م رسیدی وبه آتش وصلم انداختی ومن سوختم چون ڀروانه
و
باز دورم کردی
ومن میسوختم
از دوری اما اینبار چه زیبا بود و دلنشین ... و تو زیباتر یادم دادی که
تنها مسیر وصل زیباست نه وصال !
اما من اینبار عاشق ترم !
از این عشق زمینی ببین به کجا رسیدم!
من اینبار بدنبال تو میگردم سایه به سایه قدم به قدم و می آیم باز هم با ڀای خودم حتی اگر آتش سوزان تری در راهم باشد حتی اگر باید فنا شوم من اینبار تو را میخواهم همان که اگر دستش را رها کنم
رهایم نمیکند که اگر نگاهش نکنم مشتاق تر از همیشه نگاهم میکند اگر کودک شوم و قهر کنم دست مهربانی بر سرم میکشد و با من است. حتی اگر همه تنهایم گذاشته زخم کاری بر تنم بجای بگذارند باز هم اوست که
مرهم میشود
سنگ صبور میشود
و شاید حتی با من گریه میکند و من با دلی ڀر از همه به او فریاد میزنم به او شکایت میکنم !! چه دیوانه ام که گناه او میدانم!!! و او چه صبور است که سکوت میکند... وباز هم مرهم میشود درد هایم را... .
| + ارسال شده در 88/06/03 | ساعت 23:4 | توسط مهسا |
نامه 30 پنجشنبه 29 مرداد88

احساس می کنم دوباره باید پیمودن راه تو را از صفر شروع کنم
چند روز بیشتر به رمضان ماه با برکتت نمانده و من می خواهم دوباره از اول شروع کنم
احساس می کنم این بنای روح و انسانیتم داره کج ساخته میشه برای همین می خواهم پایه ها و ستون هایش را تقویت کنم
من نباید مغرور شوم
من نباید خودم را از بقیه جدا بدانم
من نباید در کارهایم سستی کنم
من نباید پیمان شکنی کنم
می خواهم در طی این سی روز آسمانی خودم را خوب شناخته و کجی ها را اصلاح و کاستی هایم را جبران کنم
می خواهم مسجد دلم را زیبا تر بسازم
محکم و استوار
و پاک
کمکم کن ای تکیه گاه من
| + ارسال شده در 88/05/29 | ساعت 17:27 | توسط سعید |
سلام بر رمضان سلام بر ماه حق
سلام بر ماه خدا سلام -بر ماه پیامبر اکرم (ص) -سلام بر ماه بندگان مومن خدا
ای رمضان بیا - در روایات هست که قبل از آمدن ماه رمضان با آن صحبت کنید و آمدنش را به او تبریک بگویید پس رمضان بیا که خوش آمدی همه ی ماه های خدا یک طرف
و تو یک طرف آمدنت را تبریک می گویم فقط خدا می داند که چقدر از آمدنت خوشحالم هر چند که چند روزی به آمدنت مانده ولی من لحظه شماری می کنم که بیایی
ای رمضان بیا و دل تاریک ما را روشن گردان ماهی که در آن در رحمت خدا بر روی بندگانش باز می شود توبه ی بندگانس را می پذیرد
ماهی که دل های مرده را زنده می کند ماهی که هر چقدر ازش بگم باز هم کم گفتم مخصوصا از شب قدر که نگو
می ترسم مطالب رو دراز کنم و خوندنش برای شما ناراحت کننده بشه راستی آنقدر گفتم ماهی یاد ماهی صفره هفت سین عید نوروز افتادم
خدایا این عید های مارو خوب و خوش و پر برکت و پر از شادی کن و همه گناهان ما رو تا عید سعید فطر ببخش و از اون هم مهمتر به ما علم بده تا بعد از اون مرتکب گناه نشیم
| + ارسال شده در 88/05/24 | ساعت 17:47 | توسط سید محسن |

نامه 29 پنجشنبه 22 مرداد 88

خدایا
لذت بندگی را از من بی چاره نگیر
و مرا ببخش که فقط هنگام نیاز به فکر بندگی تو می افتم
و مرا ببخش که لحظات زندگیم را به بطالت و سستی می گذرانم
و مرا ببخش که هدف والای خود یعنی بندگیت را از یاد برده ام
خدایا لذت بندگی را از من پست خطا کار مگیر
و در این زمان که نمی توان درست و غلط را از هم تشخیص داد
مرا به راه راست هدایت کن
| + ارسال شده در 88/05/22 | ساعت 15:36 | توسط سعید |

نامه 28-2 پنجشنبه پانزدهم مرداد ماه 88
هزار سال جدایی از دوست

خدایا مرغ خسته ی قلبم نوای غم انگیزی امروز دارد
آهنگ دوری از دوست چه سوز ناک است
درد ها و فریاد های انسان ها ی مظلوم از اول خلقت تا امروز بر روی هم انباشته شده و به ما ارث رسیده
خدایا دوران سختی است
زمان دوری از صاحب قلب های عاشق
دوران دوری از منجی که تجلی و نشانه ی رحمت و صفات زیبا و بی انتهای توست
کسی که نشانه و نوری از جانب توست
خدایا یعنی روزی می رسه که آن روز ها را ببینم
از اون روزی که هزاران بمب فسفری بر روی مردم بیچاره فلسطین می ریخت تا به امروز در تمام وعده های نمازم در قنوط هفت بار زمزمه می کنم اللهم عجل لولیک الفرج تا شاید آن روزها ی با شکوه را ببینم
خدایا کی می شود چشم های کور ما به نور جمال وارث اولیا و انسان های برگزیده روشن گردد
به کسی که ذرات وجودش و زیبایی سخنان و صفاتش و رفتارش همه و همه نشانه ای از زیبایی و عظمت توست
پس معبود من چوپان ما گوسفندان بیچاره را زود برای نجات ما برسان قبل از اینکه گرگ ها انسانیت و پاکی روحمان را تکه و پاره کنند
اللهم عجل لولیک الفرج
| + ارسال شده در 88/05/15 | ساعت 20:31 | توسط سعید |
نامه 28-1 پنجشنبه پانزدهم مرداد ماه 88
خدایا
چی بگم
چی دارم که بگم
آخه من نا فرمان و گناهکار و غرق در دنیا چه می توانم بگم
من خیلی خیلی کوچک و حقیرم در برابر انسان های بر گزیده ات
انسانهایی که نو و عظمت تو از روح و جسمشان پیداست
من خیلی بدم من از تو خجالت می کشم که بگویم بندگی می کنم
این چجور بندگی است که آدم هنگام در خواست یا نیازی به یاد خالق و صاحب اختیارش بیفتد
خدایا من واقعا نمی دانم که چقدر توانسته ام به راه انسانیت و بندگی تو باز گردم
واقعا نمی دانم نامه اعمالم به کدام دستم داده خواهد شد
من خیلی ریز تر از آنم که به حساب آیم کوچکتر از آنم که ادعای بزرگی و فضل و دانش و نزدیکی به تو را کنم
واقعا نمی دانم که چگونه می توانم بر چشمان مهربان مهدی پاکیزه هنگامی که ظهور کردند نگاه کنم
من که شیعه نیستم من لباس شیعه و اسلام پوشیده ام
نمی توانم خودم را یک مسلمان شیعه واقعی به حساب آورم
من که تازگی ها نمازهایم از کیفیت افتاده خواندن آن برایم کار مجبوری شده
و قرآن حکیم نیز درون کمد اتاقم همچنان خاک می خوره
خدایا من را میلیونها بار بخشیده ای باز هم ببخش چون من بدون لطف و رحمت تو ........................................
| + ارسال شده در 88/05/15 | ساعت 20:21 | توسط سعید |
سلام خدای مهربون!امروز دلم میخواد خیلی ساده باهات حرف بزنم برات نامه بنویسم خیلی وقته که نیومدم ...راستش با خودم قهر بودم از تو هم یه کم دلخورم . . .چی بگم میدونی که از چی حرف میزنم خدای خوبم یادم نمیاد چیزی برای خودم ازت خواسته باشم وتو بهم نداده باشی دیر و زود داشته اما بلاخره یا خودشو یا همونی که خودت صلاح دونستی بهم دادی خیلی لایق نیستم ونبودم که همیشه دقیقا همون چیزی که میخواستم براورده شه بازم دمت گرم خدا چقدر خوبی که حالمو نمیگیری تو ذوقم نمیزنی آبرومو نمی بری همیشه تو بدترین شرایط که مقصرم خودم بودم به مو رسوندی اما هیچ وقت ﭕاره نکردی واقعا جای شکرش باقیه هر چی من بنده بدی بودم عوضش تو خدای خوبی بودی! گله ندارم که چرا این شد و اون نشد چون میدونم هر چی دادی خوب و به صلاحم بوده اصلا میدونی چیه خدا من هیچی واسه خودم نمیخوام حداق الان یا بهتره بگم این روزا .همیشه دعاهای بزرگم واسه خودم نبوده اینو تو بهتر میدونی همیشه فکر میکنم باید خواسته هایی که واسه دیگران دارم حتما اجابت بشه چون تو هم دعای بندهات برای دیگرانو دوست داری هم اینکه اونایی که دارم در موردشون ازت میخوام واقعا ﭕاکند و بی گناه تر ازمن ﭕس چرا خدا چرا هر چی دعا کردم کمتر نتیجه گرفتم من میدونم من خود خودمو میگم روم سیاه ﭕیشت دلم ﭕر گناه ﭕیشت. از گناهایی میگم که خیلی بزرگه! خیلی ﭕستم خدا نه؟!! همه چیزو میدونم اما بازم...خیلی ﭕر توقعم نه؟!ولی خدا جون من که واسه خودم نمیخوام آخه! تلافی گناهای منو سر خودم در بیار اما این بار اونا رو اجابت کن دعاهمو بشنو شاید تو خونت نشستی و تا صدای منومیشنوی همه ﭕنجرها رو میبندی تا صدامو نشنوی ..!.شایدم باخودت میگی باز این اومد ...!شایدم این قدر دوسم داری که خوشت میاد ازت بخوام و زیاد بیام در خونت ! البته این آخری احتمالش خیلی کمه .ولی خدا جون خودت که منو بهتر از حتی خودم میشناسی حتما میدونی که با این همه صد سال دیگم که بگذره من باز تو رو صدا میزنم فقط از تو میخوام هزار بار دیگم میام در خونت شاید یک روزم درو به روم باز کردی اینارو گفتم که بگم خدای من خیلی سخته عزیز ترین کسام جلوی چشمام دارن ﭕرﭕر میشن ومن جز دعا کاری نمیتونم براشون بکنم این تنها امید منه هر چند که بنده ی رو سیاه توام اما خدای من ما اگر تو را بد کنیم تو را بندهای خوب بسیار است اما اگر تو ما رد کنی ما را خدای دیگر کجاست!
| + ارسال شده در 88/05/08 | ساعت 22:15 | توسط مهسا |
نامه 27 پنجشنبه هشتم مرداد ماه 88
طرح های بندگی من

خدایا
ثانیه ها خیلی عجله دارن
زمان به سرعت می گذرد
و دقیقه ها و ساعات بدون درک حال و موقعیت من جای خود را به همدیگر می دهند
زندگی من در حال تغیرات است
خدایا سرعت گذر زمان دارد اشتیاق انجام کار ها ی بزرگ را از من می گیرد
هنوز فکر های زیادی برای اجرا دارم ولی با وقت اندکم نمی توانم انجامشان دهم
طرح های زیادی دارم طرح های بندگی من طرح های نیکی که شاید موجب خوشنودیت شوند
ولی نمی توانم
بخاطر کمبود وقت فقط دوتا ی آنها را برای انجام دادن نگه داشتم
یکی طرح خرد بندگی من یعنی این وبلاگ است که از ابتدا تا کنون تاثیرات خوبی بر روحم گذاشته
و دیگری طرح کلان بندگی من است طرح نوشتن یک رمان که خودت از جزئیات آن با خبر تر از منی
خدایا من سعی می کنم کار های زاید و وقت گیر روزانه ام را کاهش دهم تا بتوانم هر چه زودتر آن را تمام کنم
شش سال است که این رمان افکارم را مشغول خود کرده و از اول تا به حال به لطف تو کامل تر و پرمحتوا تر شده
و می شود
خدایا
هنگام ورود به مسجد الحرام یادم آمد که به من گفته بودند اگر کسی برای اولین بار خانه خدا را از نزدیک ببیند اگر سه آرزو بکند برآورده می شود
و من آرزو کردم و تو شنوا ی دانایی
اول ظهور منجی اعظم مهدی فاطمه و رحمت عا لم را خواستم که تو بر ما رحمت آورده و زمان ظهور ایشان را نزدیک گردانی
دوم از تو خواستم تا به من کمک کنی تا بتوانم زندگی و اعمال و رفتار و روح و جسمم را به تعادل و توازن در آورم
خدایا آرزو و خواهش سوم من تمام کردن آن رمان بود
خدایا کمکم کن که تا پایان تابستان یا اگر نشد تا آذر ماه آن را تمام کنم
نه اینکه صبور نیستم
فقط می ترسم با گذشت زمان و افزایش مشغله نتوانم این کار پسندیده را به اتمام برسانم
پس خدایا به من توانایی ببخش تا بتوانم از زمان های اندک و کوتاه حد اکثر استفاده را ببرم
| + ارسال شده در 88/05/08 | ساعت 19:51 | توسط سعید |
خدایا مرو به جان خفته در عظمت
و گرمی و شورو التها ب این روز بزرگ
بر من مخواه بی تو بودن و دوری را
و تنهام مگذار ای عزیز دل،
من کوچکم و ضعیف در برابر علم
و اگاهی شناخت و عشق و تمام صفاتت
خدایا تو را به دختر بی نظیر روزگار که کلمات
و دست لرزان من قاصرند از بیان انچه بوده و هست
اما تو میدانی بهتر و برتر و والاتر
از تمام قلب ها و احساس های پاک و ناب
و خدایا تو میدانی ، من میدانم ،
عظمت غیر قابل تصور و یاد زیبا و عاشقانه ی
این بندگان عزیزت را
خدایا میدانم که میدانی من میدانم
حقارت و کوچکی وضعف خود را
میدانی که من دوست دارم تو را و عزیزانت را ....
| + ارسال شده در 88/05/08 | ساعت 0:16 | توسط پرنیان |


