نامه 47 پنجشنبه
26 آذر 1388
خدایا
دو هفته بیشتر به عاشورا و تاسوعا نمانده و من چیزی برای گفتن به سالار شهیدان ندارم بجز
خجالت می کشم از تو یا حسین
خجالت ......
سال پیش درست همزمان با محرم مظلوم کشی در غزه شروع شد
مردم بی گناه و زنان و کودکانی که از آتش بمب های نامردان روزگار سوختند و کباب شدند
خدایا
کی این جهان تاریک و پر ظلم به آن جهان آرمانی که وعده دادی تبدیل خواهد شد
سالهاست منتظر منجی اعظم (عج) هستم و خواهم بود
حتی اگر زندگیم تمام گردد
خدا جون
بالا خره شاهنامه ای که تو بنویسی آخرش حتما خوش خواهد بود
پس
اللهم عجل لولیک الفرج
خدایا
امتحانات دانشگاه داره دوباره شروع میشه و شاید در طول دی ماه نامه ای پست نکنم
ولی بعد از امتحانات
با لطف و عنایت تو
با اراده قوی بار هزار کیلویی بر پشتم را
که قدرت راه رفتن ساده را هم از من گرفته را به مقصد خواهم رسانید
اگر تو بخواهی
| + ارسال شده در 88/09/26 | ساعت 19:16 | توسط سعید |
نامه 46 پنجشنبه
19 آذر ماه 88
خدایا
از خودم راضی نیستم
خدایا
کمکم کن تا بتوانم برای رضایت تو گامهای استوار و قاطعی بردارم
خدایا
نمی خواهم اظهار عجز در برابر نفس و جسم زمینیم کنم
نفسی که مرا به تنبلی و بی خیالی درمورد حقایق سوق می دهد
خدایا اگر تو اراده ای قوی به من ندهی نمی توانم زندگی خود را آنگونه که باید باشد هست تنظیم کنم
خدایا
کمکم کن
فرصت بسیار کمی دارم
و راه بسیار طولانی
| + ارسال شده در 88/09/19 | ساعت 17:38 | توسط سعید |

نامه 43 پنجشنبه
28 آبان ماه 88
خدایا
می خواهم از اول آذر ماه زندگیم را متحول کنم
ولی می دانم بدون عنایت تو و بدون زحمت و تنظیم برنامه ی دقیق ایجاد تحول فقط یک کلمه توخالی ا ست
خدایا یکی از بزرگترین مشکلاتم عدم کنترل و تنظیم خواب است اگر بتوانم بعد از خواندن نماز صبح بیدار بمانم
زمان بیشتری به دست می آورم تقریبا 21 ساعت در هفته
خدایا
ای پروردگار بزرگ من ناچیز را ببخش که چنین مطالبی را در نامه ام نوشتم آخه خودت گفتی هرچیزی را که نیاز دارم از تو بخواهم
خدایا
احساس می کنم زمانی را که برای زندگی و بندگی به من عطا کردی را بیهوده اسراف می کنم زمانی که می توانم با تلاش فراوان و استفاده بهینه از آن هم زندگی خود را سامان ببخشم هم تاثیر مفید بر جامعه گذاشته و تو را خوشنود سازم
خدایا
پناه می برم بر تو از شر اهریمن رانده شده از درگاهت
او که با استفاده از خصوصیات تنبلی و راحت طلبی من حتی مرا از خواندن نماز های یومیه طی سالها باز می داشت
خدایا
کمکم کن
کمکم کن تا بی فایده نباشم
کمکم کن زنبور بی عسل نباشم
کمکم کن تا بخاطر سختی راه از پای نیفتم
کمکم کن لیاقت شیعه بودن را از خود نشان دهم
| + ارسال شده در 88/08/28 | ساعت 18:43 | توسط سعید |
نامه 42 پنجشنبه
21 آبان ماه 88
که بخاطر اختلالات بلاگفا چند روز بعد پست شد
خدایا
نمی دانم چه بنویسم
چند هفته ای هست که اساسا از مراحل بندگی و زندگی پرت افتادم
خدایا
از اینکه نامه ی 39 خود را آنگونه نوشتم شدیدا پشیمان و ناراحت هستم
خدایا تو مرا ببخش
من کاری جز تعریف از خود بلد نیستم
واقعا هیچی نیستم
من حتی نمی توانم به پیمانی که در مدینه با تو و پیامبرت بستم عمل کنم
دو سه ماهی می شود که با ارزش ترین کتاب هستی را توی قفسه کتابخونه ی اتاقم رها کردم تا خاک بخوره
من قسم می خورم که دیگر به هیچ صورتی از خود تعریف نکنم
من دیو غرور را با کمک تو زیر پاهایم له می کنم
و به خودم ده روز محنت می دهم تا به وضعیت نا به سامان خود سامان دهم
می خواهم با کمک تو از اول آذر ماه دوران جدیدی از زندگیم را آغاز کنم
اول آذر اولین سالگرد نماز خواندن من است
خدایا می خواهم
زندگیم را از تمام جوانب تنظیم کنم
و برای رسیدن به نقطه ی تعادل تلاش کنم
کمکم کن
خدا جون
| + ارسال شده در 88/08/24 | ساعت 16:58 | توسط سعید |
خدایا مرا از ظلمات بی خبری بیرون بیاور ای مهربان ترین مهربانان
| + ارسال شده در 88/08/14 | ساعت 19:26 | توسط سعید |
نامه 40 پنجشنبه
7 آبان ماه 88
خدایا
دارم چهلمین نامه را برایت می نویسم ای پروردگار مهربان
البته نیازی به نوشتن نامه های هفتگی نیست زیرا که تو از احوال بندگانت بهتر از خودشان آگاهی داری
با این وجود می نویسم و خواهم نوشت
می شود با تو به راحتی درد دل کرد و آرام گرفت
87/8/9
این یک تاریخ ساده نیست
این روز نقطه ی عطفی در زندگی من است
یک سکوی پرش
روز باز شدن یک دریچه کوچک برای رهایی از تاریکی
یک سال پیش حدوداً همین روز ها بود که برای اولین بار یک کار مفید کردم
ایجاد این وبلاگ کوچک
وبلاگی که بعد ها از توبه ی گرگ به یک چمدان نامه برای پروردگارم تغییر نام داد
چه سریع گذشت این زمان
خدایا
من کوته فکر و حقیر بعد از این همه نامه و این همه هفته چیزی یاد گرفتم
یاد گرفتم که خیلی کوچکتر و حقیر تر از آنی هستم که فکر می کنم چیزی نیستم که به حساب بیاید
ولی هر چه باشد هستم تو خواستی که باشم به من اختیار دادی تا به میل خود بندگیت را بکنم نه به اجبار
و چه کسی جاهل تر از آنی که بندگی غیر را بجای پروردگارش را بکند
خدایا سعی می کنم تمام تلاشم را برای خوشنودیت بکنم سعی می کنم اثر نیک بر دنیایی که در آن زندگی می کنم بگذارم و بندگان دیگرت را خوشحال کنم که خوشحالی بندگان خوشحالی توست
خدایا بخاطر نعمت بزرگی که به من دادی ( نماز خواندن ) تو را تا وجود دارم شکر می گویم
خدایا لذت نماز صبح را از من مگیر
فردا جمعه هشتمین روز هشتمین ماه سال هشتاد و هشت و روز میلاد هشتمین امام عزیز ما ست
چقدر دلم می خواهد فردا آخرین روز انتظار هزار ساله ما باشد
آه خدای من چقدر دوست دارم روی زیبای منجی قلب ها را ببینم
اللهم عجل لولیک الفرج
| + ارسال شده در 88/08/07 | ساعت 15:47 | توسط سعید |
نامه 39 پنجشنبه
30 مهر ماه 88
خدایا
احساس می کنم مثل زنبوری هستم که نمی تواند تا کندو پرواز کرده و شهد گل ها را آنجا برساند
ریتم تعادلی و زمانبندی فعالیت هایم به هم خورده و نمی توانم کار ها و ایده هایم را به انجام برسانم
کارها و ایده هایی که روز به روز بیشتر می شود ولی من نمی دانم با آنها چه کنم
از یک طرف دروس رشته مدیریت که هر ترم سنگین تر می شود و معدلم کمتر و کمتر
از طرفی نوشتن کتاب که پنج سال گذشته ولی حتی به نصفش هم نرسیدم
از طرفی کار های گرافیکی که به بهانه ی طراحی جلد کتابم شروع کردم ولی حالا به آن دلمشغولی پیدا کردم
از طرفی طراحی صفحات وب و برنامه نویسی
از طرفی ساختن آهنگ که به تازگی جو گیر و مشتاق آهنگسازی شدم
از طرفی زندگی
چکار کنم خدایا
کدام را از زندگیم خط بزنم
حتی به خاطر نداشتن وقت
انیمیشن و طراحی سه بعدی را هم کنار گذاشتم
تدوین تصاویر ویدیویی و خلق جلوه های ویژه رایانه ای را کنار گذاشتم
به بازی های رایانه ای علاقه زیادی داشتم که ترک کردم
خدایا
من از خیلی گرایش ها وارد هنر شدم و جرعه ای از آن نوشیده ام ولی نمی دانم چه کنم کدام را ادامه دهم
دیپلم علوم تجربی بودم و ایده ی بزرگی برای نوشتن یک رمان بر قلب و همچنین علاقه شدیدی به سینما و انیمیشن داشتم
برای همین کنکور هنر هم دادم
و لی قبول نشدم بخاطر آن در رشته ی خودم هم قبول نشدم
خدایا
نمی دانم کدامیک از این هزار هندوانه دستم را پایین بگذارم
خدایا می خواهم
کل برنامه و ساختار زندگیم را به بهترین وجه تنظیم کنم
خودت کمکم کن
| + ارسال شده در 88/07/30 | ساعت 15:51 | توسط سعید |

نامه 38 پنجشنبه
23 مهر ماه 88
خدایا
خدای من
امروز یه اتفاقی افتاد
خودت که بر احوالات من کاملا آگاهی داری و می دانی
هر وقتی که از یادت غافل می شوم
بخاطر رخداد ها و اشتباهات و سو تفاهم ها
کارهای ساده ام بسی اشکال پیدا می کند
تازه به این موضوع مهم پی بردم
که بدون ذکر نام تو در ابتدای هر کاری
آن کار بهینه صورت نمی گیرد و باعث ناقص ماندن یا عذاب آور شدن آن کار می شود
این در حالی است که پیامبر عزیز و معصومین پاک بار ها به این موضوع تاکید کرده اند
و بارها این احادیث زیبا را در رسانه ها می شنوم ولی توجهی به آنها نمی کنم
باید حتما خود را به آتش بزنم تا آخر بفهمم آتش می سوزاند و رحم ندارد
باید هزاران راه خطا روم و بلایای مختلف بر سرم ببارد تا بفهمم راه درست را
در این صورت باید هزاران سال عمر داشته باشم تا تجربه کنم
ولی ندارم
پس باید از کنار قرآن و احادیث پاکان روزگار به آسانی عبور نکنم
و از تجربه بزرگان استفاده کنم
خدایا
حالا می فهمم
توی مدینه چرا
آن بزاز جوان
وقتی پارچه ای بر می داشت وقتی پول می شمرد وقتی پارچه ای می فروخت وقتی از قفسه های دکان بالا می رفت
نام زیبای تو را بر زبان جاری می کرد
ما هم مثلا مسلمانیم !
| + ارسال شده در 88/07/23 | ساعت 15:51 | توسط سعید |
نامه 37
پنجشنبه 16 مهر ماه 88
خدایا
چگونه می توانم جنایت ها و نامردی های ظالمان را به این سادگی از یاد برده
و فریاد نه غزه نه لبنان سر دهم
چقدر آدم می تواند سنگدل باشد

شیعه یعنی ساده ازکنار حوادث گذشتن و بستن چشم بر روی حقایق ؟
شیعه یعنی اشک تمساح برای حسین ریختن و جمع کردن کلکسیون گناه ؟
خدایا
نمی خواستم این عکس ها را در اینجا بگذارم
| + ارسال شده در 88/07/16 | ساعت 20:19 | توسط سعید |
در آرزوی ظهور
دریا دریا خون دل را از دیده به زیر پایت روان میسازیم شاید به یک قطره از خون
دلمان نظر کنی. اگر خون بهای خون دل ما نگاه تو باشد لحظه ای در ریختن آن درنگ
نخواهیم کرد.
ای آسمانی ترین آسمانی با دلسوختگانت چه میکنی ؟ تا کی درد هجرانت چون کوه بر
دوشمان سنگینی کند ؟ تا کی چشم انتظار شنیدن طنین صدای زیبایت باشیم ؟تا کی دل
آشفته را با وعده آدینه ای دیگر تسلی بخشیم ؟
گفتی خدا را به عمه جانتان حضرت زینب (س) قسم دهیم وبرای ظهورتان دعاکنیم ، به خدا
قسم که قسم دادیم و نشد ولی میدانیم که چرا نشد ، با این دلهای ناپاک و این چشمهای
آلوده و این زبانهای آزاد چگونه دعا به اجابت برسد ؟
اگر پروردگار عالمیان اجازه میدهد که نام مقدس شما ونام مطهر عمه عزیزتان را با
زبان غرق معصیتمان ببریم از کریمی اوست واز این بابت بسیار شاکریم ، امابر اجابت
دعایمان هر چند آرزومندیم ولی چشم طمع نداریم ،که خود درون آلوده و نفس سرکش خویش
را خوب می شناسیم ، اما با همه بی لیاقتی همواره تا پایان عمر اگر خداوند عنایت
بفرماید ملتمسانه ظهورت را از درگاهش طلب خواهیم کرد .
( اللهم عجل لولیک الفرج )
| + ارسال شده در 88/07/12 | ساعت 17:45 | توسط سعید |
تو خواهی آمد و آواز با تو خواهد بود
پرنده و پر و پرواز با تو خواهد بود
تو خواهی آمد و چونان که پیش از این بوده است
کلید قفل فلق باز با تو خواهد بود
خلاصه کرده به هر غمزه ای هزار غزل
هنر به شیوه ی ایجاز با تو خواهد بود
طلوع کن که چنان آفتاب گردان ها
مرا دو چشم نظر باز با تو خواهد بود
در آروزست دلم راز اسم اعظم را
تو خواهی آمد و آن راز با تو خواهد بود
برای دادن عمر دوباره ای به دلم
تو خواهی آمدواعجاز با تو خواهد
| + ارسال شده در 88/07/11 | ساعت 1:14 | توسط سعید |
در درون خسته و شکسته ام غوغایی به پاست طنین صدایی میشنوم که گویا مرا به سوی
خویش فرا میخواند سرگشته مانده ام که کجا بروم ؟ کدام راه مرا به صاحب صدا میرساند
؟ این ندای درونی از کجاست که اینگونه مرا به سوی خویش میخواند ؟ چه کسی است که
دست دلم را میگیرد و آرام آرام با خودمیبرد ؟ بارها همچون قطره اشکی خود را در
اقیانوس بیکران سر در گمی گم کرده ام و هر بار اوست که مرا می یابد و از دل
اقیانوس بیرون میکشد و به خویشم باز میگرداند.
مهدی جان، ای حاضر غایب از نظر با دل دیوانه من چه میکنی؟ این چه آتشی است که بر
جان من انداخته ای ؟ ازمن چه میخواهی ؟ من که فقط یک دل داشتم که آنراهم خودت از
من گرفته ای ، دیگر چیزی که لایق پیشکش قدمهایت باشد ندارم مگر اشکهای سوزانم که
لحظه به لحظه آتش فروزان دلم را فروزان تر میکند، تمامی اشکهایم نثار قدمهایت.
آقای من هر زمان که با خود خلوت میکنم و باتو حرف میزنم و به یادت مینویسم قرارم
را از دست میدهم و پریشان میشوم.
مولای من پریشانم ، پریشان ترم کن ، بیقرارم ،بیقراریم را افزون کن که پریشانی و
بیقراری در راه تو خود عین قرار است ، قراری از نوع عاشقی و دلدادگی .
| + ارسال شده در 88/07/11 | ساعت 0:50 | توسط سعید |
گشته ام تنهای تنها با خیالت روز و شب
می کشم آه و فغان از دل برایت روز و شب
دیده بر راهت نشسته ، ای پناه مسلمین
با دو چشم تر شدم چشم انتظارت روز و شب
یک دمی از یاد تو غافل نیم جان جهان
فاش می گویم که هستم بیقرارت رور و شب
گشته ام مجنون من از هجر رخت صاحب زمان
از غم هجران شدم من اشکبارت روز و شب
گر تو آیی این جهان همچون گلستان می شود
من شوم قربان آن باغ بهارت روز و شب
بنده را خاک گلستانت کن ای مولای من
تا که باشد جان من در زیر پایت روز و شب
| + ارسال شده در 88/07/11 | ساعت 0:47 | توسط سعید |
نامه 36 پنجشنبه
9 مهر ماه 88
خدایا
مرا ببخش که باز بدون نشان دادن لیاقت و بندگی
با کمال پر رویی آمدم از تو چیزی بخواهم
من هیچم
یا حتی هیچ هم نیستم در برابر بندگان شایسته ات
بجز تو از که می توانم چیزی بخواهم
دوران آخر است و واقعاً نمی توانم خوب را از بد تشخیص دهم
کمکم کن
مگذار با خیال خوب بودن در اعماق فرو روم
خدایا
همیشه هنگام قنوت از تو می خواهم تا قلبم را نلغزانی بعد از اینکه هدایت نمودی
پس راه راست را به من نشان بده
سعی می کنم قرآن را زمین مگذارم و نماز را با حال و احساس بخوانم
تصمیم گرفته ام مثل چند ماه پیش خوب چشمم را بر رویداد ها و حتی عادی ترین حوادث اطرافم باز کنم
و در بیشتر مواقع به روحم توجه کرده و خود را بشناسم
نمی خواهم همه عمرم به غفلت بگذرد
بهار تابستان پاییز زمستان
رمضان محرم شعبان
همیشه فرصت هایم را از دست می دهم
غفلت
تنبلی
بی مسئولیتی
می خواهم برنامه ی زندگیم را طوری تنظیم کنم که بتوانم از حد اکثر توانایی هایم برای بهبود وضعیت جامعه ام استفاده کنم تا تو را خوشنود سازم
خدایا می خواهم اعمال و رفتار و گفتار و پندار خیش را به نقطه ی تعادل برسانم
مثل همیشه کمکم کن
| + ارسال شده در 88/07/09 | ساعت 16:16 | توسط سعید |
غم غریبی به تمام وجودم چنگ می زند احساس میکنم با تمام عالمیان بیگانه شده ام کسی را نمی شناسم ، با هیچکس احساس نزدیکی نمیکنم ، به هر که مینگرم خود را فرسنگها از او دور میبینم ، تنها شده ام ، تنهای تنها. مولا جان به دنبالت میگردم . تو از من فاصله میگیری و من به دنبالت میگردم ، دل دنیایی مرا از خود دور میکنی ، خود را از دید آلوده من پنهان میکنی ، فرسنگها و فرسنگها از من فاصله میگیری ولی من باز به دنبالت میگردم. اگر از من بیزار باشی ، اگر نخواهی حتی لحظه ای به یادم باشی ، حتی اگر فراموشم کرده باشی ولی من باز به دنبالت میگردم. تو امام زمان من هستی ، پناه من هستی ، اگر هزاران بار مرا از در خانه ات برانی باز در خانه ات را خواهم کوبید که غیر از تو کسی را ندارم . میخواهم بگویم مولای من ، میدانم که خواهی گفت تو چه غلامی هستی که اینگونه درمقابل مولایت قد علم کرده ای و پرده دری میکنی ؟ حق میگویی من خود نیز غلامی به این بی حیایی ندیده ام . همین قدر بگویم که اگر من جای تو بودم به چنین غلامی حتی نگاه هم نمی کردم اما تو پناه بی پناهی های من هستی ، صبرت صبر ایوبی است و من تا ابد به نگاه مهربانت محتاجم
| + ارسال شده در 88/07/08 | ساعت 18:22 | توسط سعید |

شهید حمید باکری جانشین فرماندهی لشکر 31 عاشورا بود
و چه زیبا گفت از دوستانش که دراین سال های بعد از جنگ چگونه خواهند شد!!
دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند، در غیر این صورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام میشود و رزمندگان امروز سه دسته می شوند:
دسته ای به مخالفت با گذشته خود برمیخیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند!!!
دسته ای راه بی تفاوتی را بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند!!!
دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد!!!
پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی پس از جنگ در امان باشید .
چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود!!!
| + ارسال شده در 88/07/04 | ساعت 14:37 | توسط سعید |

نامه 35 پنجشنبه
2 مهر ماه 88
خدایا اسب سرکش زمان مرا از رمضان امسال دور کرد
کاش همه ماه ها رمضان بود
کاش ما توی ماه های دیگه هم مهربون و انسان بودیم
خدایا من از خودم می ترسم
از آن جانوری که وقتی از تو دور میشم پدیدار میشه می ترسم
خدایا
مرا به حال خود وا مگذار
مخصوصا وقت خوشی ها
وقتی که به هر چیزی فکر می کنم جز تو و بندگی کردن و خوب بودن
خدایا
لذت نماز را از من مگیر
تنها راه خوب ماندن و واکسنی است که هر روز بر روحم می زنم
خدایا اهریمنان در موقع نماز به دور آدمی حلقه می زنند تا از کیفیت نمازمان بکاهند
و در آخر این نعمتت را به یک عمل ساده ی خم و راست شدن و خواندن طوطی وار کلمات بدون درک آن تبدیل کنند
خدایا
اولین ظلمی که به ما شد آن بود که از کودکی به ما گفتند نماز یک تکلیف است
کاش می گفتند نیاز حیاتی برای انسان ماندن است
چون هوا در شش های روح است
خدایا
می دانم لذت اسلام را خارجی ها
آنها که تازه مسلمانند بهتر احساس می کنند تا ما
آنان با وجود آن همه محدودیت برایشان
به مسلمان بودن شان افتخار می کنند
اما ما که دین مان را به ارث برده و به اندازه ی سر سوزن هم از آن چیزی نفهمیدیم
و مدام از اسلام شیعی دم می زنیم بدون اینکه عمل صالح در کنار ایمان سست مان داشته باشیم
خدایا در تقویم مان پاییز شروع شده ولی دنیای ما سالهاست که زمستان است
آن بهارم جاودان مان را زودتر برسان
اللهم عجل لولیک الفرج
| + ارسال شده در 88/07/02 | ساعت 20:23 | توسط سعید |

" سازمان فضانوردی " ناسا " به پدیده دو نیمه شدن کره ی ماه و سپس پیوند خوردن این دو قسمت به یکدیگر پی برد. پایگاه اینترنتی روزنامه ی عربی " الوطن " چاپ آمریکا به نقل از یک محقق علوم فلکی در این زمینه نوشت: سفینه ی فضایی آمریکایی " کلمنتاین " که سالها در مدار کره ی ماه کار تحقیقاتی انجام می دهد به این نتیجه رسیده است که کره ی ماه صدها سال پیش به دو نیمه ی متساوی تقسیم شده و دوباره به یکدیگر متصل شدند. این محقق اردنی با ارسال گزارشی به ناسا آنان را نسبت به این موضوع مطلع ساخت که مسلمانان، این پدیده را متعلق به 1400 سال پیش می دانند و مرتبط به معجزه ای از پیامبر اسلام (ص) به نام " شق القمر" است. ناسا هیچ تفسیری برای کشف خود نیافته است. زیرا این اتفاق نادر تا کنون برای هیچ جرم آسمانی به وقوع نپیوسته است."
| + ارسال شده در 88/06/30 | ساعت 18:9 | توسط سعید |
خدایا باران که می بارد دلم میخواهد قبل از زمین این من باشم که پاک میشوم
خدایا کمکم کن برای مهربانی حال و حوصلخه داشته باشم در عاشق شدن صبر داشته باشم مبادا که عشق را شاید مثل دیگران زشت کنم!
| + ارسال شده در 88/06/29 | ساعت 17:35 | توسط سعید |

و اما باران
داره بارون میاد
چه صدای خوبی داره این بارون
خدایا
قدیما زود زود میومد
وقتی کوچیک بودم همه جا سر سبز بود
زندگی ها ساده بود
بساط شادی به راه بود گرچه بی پولی بی داد می کرد
بچه بودم
آخی
خدایا چی شد این زندگی های زیبا اینطوری رنگ شادی خود رو از دست داد
یادمه گرچه خیلی کوچک بودم
از روی بوته های سرسبز زمینهای ده مون می دویدم زمین هایی که حالا خشکیده تو باغهایی راه می رفتم که حالا قسمتی از شهرک ها شده
خدایا چی شد برای چی
وبلاگ نویسی و نشستن پشت این دستگاه خشن جای بازی کردن با گاو و گوسفندا رو گرفت
گوسفندایی رو که با نام صدایشان می کردم گوش سیاه پشمالو
خدایا چی شد این زندگی زیبا اینطوری رنگ شادی خود رو از دست داد
شهر شهر مرده هاست بیایید و تماشا کنید
تو شهر راه میرم مردم دیگر حالی برای مهربانی صبر عاشق شدن ندارن
روزگار بدی است برادر لحظه ای نای تحمل برادر را ندارد
مادران حال مهربانی و مادری را ندارند
این روز ها ما جوونا آبروی عشق و عاشقای واقعی را برده ایم
ما خیلی بد شدیم
چه کسی عشق و انسانیت رو از ما دزدید خدایا
خدایا طی این سالها پیشرفت کردیم یا پس رفت
خدایا اگه این پیشرفت باشه میخوام غارنشین باشم تا شهرنشین
باز هم تو را شکر که رمضان را برای انسان شدن و بازگشت ما جاهلان قرار دادی
| + ارسال شده در 88/06/26 | ساعت 21:40 | توسط سعید |
اگه تو بخوای من خوبم ... اگر هم نخوای نیستم....ولی شکر گذارم خدا جوون
می گفتن توفیق بندگی رو خودت باید عطا کنی....
می گفتن تا تو نخوای نمی شه ...
راست می گفتن...
وقتی هر شب تا دو بیدار می موندم ولی شب قدرت ، ساعت دوازده خوابم برد...
خدایا فهمیدم تو نخواسته بودی که من مثل بقیه ی بنده های خوبت ،
بیدار بمونم....
گفته بودی بذار این بنده ی خطاکارم بخوابه...
نمی خوام صداش رو بشنوم...
خدایا...خدایا..خدایا...
اما من دو شب بعد بیدار موندم....
تا صبح...بغض کرده بودم...
ولی اشکم خشکیده بود...
باز یادم افتاد گفته بودن کسی که گریه اش نگیره دلش مرده...
خدایا این دو شب فقط دعا کردم دلم رو زنده کنی....
نذار بمیرم اینقدر زود خداجوون نذار...
| + ارسال شده در 88/06/23 | ساعت 22:25 | توسط سعید |

نامه 33 پنجشنبه 19 شهریور 20 رمضان 88 قبل از افطار
خدایا
دومین شب قدر از چند ساعت بعد آغاز می شود
واقعا نمی دونم چی بنویسم
قبلا وقتی نمی شد بعضی حرف ها را بر زبان آورم آنها را می نوشتم ولی نمی دانم چرا این شوق و غم عجیب را نمی شود نوشتن ... پس چکار کنم؟
بعد از افطار
میام مسجد
و التماست می کنم که
راه درست را به من نشان دهی
خدایا
من می خواهم تو را رازی کنم ولی نمی دانم چکار کنم
می خواهم خوب باشم
پس مرا در مسیر خوب بودن قرار بده
شنیده ام سرنوشت سال آینده ام در همین شبها تعیین می شود
نمی خواهم هیچوقت جز تو بنده دیگری باشم
نمی خواهم دوباره در دل تاریکی ها سقوط کنم
نمی خواهم
نامه هام رفته رفته شبیه sms می شه هر روز کوتاه تر
و دلم بی قرار تر و قلمم بی جان تر
نمی دانم چه مرضی گرفتم
خدایا
مرا شفا بده
| + ارسال شده در 88/06/19 | ساعت 19:33 | توسط سعید |
به سويم آمدی :: You Came to me
تو آمدی در اوج غمهام
صدات کردم آنجا بودی - بدون تو معنای عمر چیست
وقتی ندانم اسراری از غیب - خواهم رضای تو - جانم فدای تو
دلم می خواد، که باشم با تو - خسته ام از دنیا
از این دو رنگی ها - فقط می خوام - که باشم با تو
| + ارسال شده در 88/06/16 | ساعت 23:40 | توسط سعید |
نامه 32 پنجشنبه 12 شهریور 13 رمضان 88 قبل از افطار
خدایا
هفته ی دوم رمضان فردا جمعه پایان می یابد ولی من از فعالیت هایم برای باز سازی روحم رازی نیستم
ولی به یک نکته مهم پی بردم و آن اینکه
از زمانی که قراعت روزانه قرآن را ترک کردم تمام حالات روحی و کیفیت بندگیم رو به کاستی نهاده
از اول آذر ماه سال گذشته که نماز خواندن را شروع کردم هر روز حد اقل دو صفحه را با معنی می خواندم ولی وقتی که فصل امتحانات دانشگاه در دی و بهمن آغاز شد آن را ادامه ندادم
می خواستم بعد از امتحانات دوباره شروع کنم که تا بحال نتوانستم
ولی از امشب دوباره خواندن قرآن را شروع میکنم
دیگر نمی گذارم درون قفسه کتابخانه ام خاک بخورد
نمی گذارم
از شر اهریمن شعله ور شیطان لعنت شده بر تو پناه می برم ای پناه بی پناهان
*******

خدایا
چگونه می شود تصویر گرسنگی مردم مسلمان آفریقایی و کودکانشان که از سوع تغذیه رنج می برند را دید
و موقع افطار پرخوری پیشه کرد مثل من
چقدر انسان می تواند بی رحم باشد
من که ادعای شیعه بودن می کنم چرا چشمانم را رو به سوی حقیقت می بندم
من از قشر مستضعف هستم یا آنان
واقعا چرا باید بی تفاوت به این موارد بگذرم
من که ادعای انتظار منجی اعظم را دارم
دیگر نمی خواهم خاموش بنشینم
| + ارسال شده در 88/06/12 | ساعت 18:40 | توسط سعید |
خدايا...
پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ي دلم را رو
به حقيقت بگشايم...
خدايا...
ياريم کن که مرغ خسته دلم راکه ديري است دراين قفس زنداني
است، درآسمان آبي عشق تو پرواز دهم...
خدايا..
پروردگارا...ياريم کن که شوق پروازراهميشه درخود زنده نگه دارم .....
خدايا...
توخود مي داني که بدترين درد براي يک انسان دورماندن ازحقيقت خويشتن
و رها شدن درگرداب فراموشي وسر درگمي است...
پس تواي کردگار بي همتا مرا ياري کن که به حقيقت انسان بودن پي ببرم
تابتوانم روز به روز به تو که سر چشمه تمام حقيقت هايي نزديک ونزديکتر
شوم....
خدايا، مرا فرصتي ده تاپاک بودن راتجربه کنم وبتوانم حتي براي يک لحظه
آنچه باشم که تومي خواهي.
| + ارسال شده در 88/06/11 | ساعت 15:18 | توسط سعید |

نامه 31 پنجشنبه 5 شهریور 6 رمضان 88 قبل از افطار

خدایا سپاس که بر ما مننت نهادی
و این ماه زیبا و پر حکمت را برای اصلاح بندگانت گذاشتی تا به خوشتن برگردند
خدایا یک هفته از این ماه پر برکتت گذشت اما هنوز نتوانستم کار زیادی برای روحم بکنم
هفته ی پیش در مورد تصمیم برای بازسازی بنای روح و جسمم نوشتم اما هنوز کار قابل توجهی انجام نداده ام
این هفته ی اول که به وقف دادن جسم با شرایط رمضان سپری شد
می خواستم هر روز قبل از افطار یادداشت کوچکی در وبلاگ بگذارم که نشد
همیشه تصمیم به کاری می گیرم ولی در انجامش با مشکل روبرو می شوم
خدایا کمکم کن تا همیشه تصمیم درست بگیرم
و در انجام آن فعال باشم
*******
خدایا آیا کار اشتباهی انجام می دهم ؟
یکی از بندگان خوبت نوشته های مرا به اعتراف مسیحیان در کلیسا در مقابل کشیشان تشبیه کرد
اشکالی دارد یک بنده علاوه بر نماز های روزانه و دعا و راز و نیاز هر هفته نامه ی کوچکی برای پروردگارش بنویسد؟
| + ارسال شده در 88/06/05 | ساعت 19:4 | توسط سعید |
نامه 30 پنجشنبه 29 مرداد88

احساس می کنم دوباره باید پیمودن راه تو را از صفر شروع کنم
چند روز بیشتر به رمضان ماه با برکتت نمانده و من می خواهم دوباره از اول شروع کنم
احساس می کنم این بنای روح و انسانیتم داره کج ساخته میشه برای همین می خواهم پایه ها و ستون هایش را تقویت کنم
من نباید مغرور شوم
من نباید خودم را از بقیه جدا بدانم
من نباید در کارهایم سستی کنم
من نباید پیمان شکنی کنم
می خواهم در طی این سی روز آسمانی خودم را خوب شناخته و کجی ها را اصلاح و کاستی هایم را جبران کنم
می خواهم مسجد دلم را زیبا تر بسازم
محکم و استوار
و پاک
کمکم کن ای تکیه گاه من
| + ارسال شده در 88/05/29 | ساعت 17:27 | توسط سعید |

نامه 29 پنجشنبه 22 مرداد 88

خدایا
لذت بندگی را از من بی چاره نگیر
و مرا ببخش که فقط هنگام نیاز به فکر بندگی تو می افتم
و مرا ببخش که لحظات زندگیم را به بطالت و سستی می گذرانم
و مرا ببخش که هدف والای خود یعنی بندگیت را از یاد برده ام
خدایا لذت بندگی را از من پست خطا کار مگیر
و در این زمان که نمی توان درست و غلط را از هم تشخیص داد
مرا به راه راست هدایت کن
| + ارسال شده در 88/05/22 | ساعت 15:36 | توسط سعید |





