تبليغاتX
یک چمدان نامه برای پروردگارم



یک چمدان نامه برای پروردگارم

نامه های هفتگی بندگان خطا کار برای خدا


ترجمه به زبان انگلیسی ترجمه به زبان عربیترجمه به زبان چینیترجمه به زبان آلمانی  ترجمه به زبان هندیترجمه به زبان ایتالیایی ترجمه به زبان ژاپنی ترجمه به زبان کره‏ای ترجمه به زبان روسیترجمه به زبان ترکی


 

بیشترشون چهارده پونزده ساله بودند

 و راننده لودر و بلدوزر، بهشون میگفتند:

سنگرسازان بی سنگر، معروف بودند به جغله های جهاد.

انگار، جبهه خونه خاله شون بود.

نه از ترکش میترسیدند ، نه از تیر ،اما از خدا خیلی حساب میبردند،

خدا رحمتشون کنه، بیشترشون شهید شدند.

 مثل فرماندشون محمد علی قیصری اجر نماز شبشون با خدا

و لبخند بازی های ساده و طنزشون مال شما ...

 

ادامه دارد....


+ ارسال شده در 88/09/11 | ساعت 23:46 | توسط پرنیان





 

یه روز من و حسن از خیابون عبور میکردیم  کنار خیابون

 یک عده ای بساط میوه فروشی پهن کرده بودند.

به میوه ها که نگاه کردم  چشمم به جعبه های انگور افتاد

درشتو خوش رنگ بودند.به حسن گفتم : اجازه میدی کمی انگور بخرم ؟

 گفت: اگه دوست داری عیبی نداره بخر.

من رفتم و قیمت  انگورها رو پرسیدم کمی گران به نظر می رسید.

از فروشنده نایلونی گرفتم اما با خودم گفتم بهتر است

اول ببینم انگورش خوب است یانه !یک دونه انگور گذاشتم توی دهنم.

دیدم بی مزست. گفتم شاید این یکی اینطور بوده.

چند تا دونه دیگه خوردم وقتی دیدم انگور ها تعریفی ندارند

نایلون رو گذاشتم سر جاش و امومدم پیش حسن،

به من گفت : پولشودادی؟ گفتم پول چی رو؟

گفت: پول اون چنددونه انگوری که خوردی.

همون جا بود که به خودم اومدم و از دقت و توجه او تشکر کردم.

(حدیث ارزومندی/ص86)

 


+ ارسال شده در 88/08/25 | ساعت 23:1 | توسط پرنیان





 

 

هوا سرد است . اسمان گرفته  خورشید درخشان نیست و افق تاریک است .

 در دور دست خانه ها پیداست اسمان میغرد اما ارام ،  هیچ پیدا نیست

  و باد همچنان به خشکی و غربت  این روز میافزاید

 و پیغام سردی و غربت  را و پیام اشنای  دوری و فاصله را

 وپیام  خاموشی را ، شک و ابرها را به قاصدک میرساند

 و ان ها نیز در میان  سنگینی این حجم غمبار ،

 سردرگم به هر سو روانند  و من در این حال غریب گم شده ام 

اما، برایم اشناست  بوی غم و بوی نم و...

 این حال را دوست دارم

بیشتر از وقتی که خورشید میدرخشد . نسیم میوزد و ابی روان است

 من دوباره  در میان  همان کوچه های  تاریک تو در تو گم شده ام

 کوچه هایش برایم اشناست و لی ناپیدا .

 دلم خالی ست ، شاید دستم روان نیست

 ولی میدانم ، میدانم چگونه دوشهایم سنگین شده است .

 چشمانم خشک است و بارانی هم نیست  و صاعقه را در پس ابرها  نهان داشته اند.

 من دور شده ام  سرد و سنگین  ، خاموش ، خاموش .

اتشم سرد است و بی نور شعله هایش دیگر زیبا نیست ،نمیدرخشند

 و من  در کوچه  پس کوچه های ذهنم لای دیوار ها گیر کرده ام  تنگ است  .

 جایی را نمیبینم دیوارها بلندند و من نمیشوم و دستانم کوتاه است و هیچ پیدا نیست .

هیچ چیز برا ی رهایی نمی یابم و صدایی تلخ  و نوایی را میشنوم

 که امید را  در سراسر وجودم جرقه میزند  اماهنوز سردم .

 میدانم  اگر حتی یک دیوار را هم پشت سر بگذارم تاریکی کم میشود

  و دیوارها کوتاهترند و این بار بین دو دیواری زندانی میشوم

که امید فرار از انها بیشتر است  من تنها مانده ام ، بسیار

شاید به دستانی و یا نوری و شاید هم ...

بو ی عشق و معرفت در این کوچه ها  میاید

 ولی انگار خبری از قاصدکها نیست حتی سایه ای را نمیبینم .

باز به چشمان بی نورم شک میکنم که سوی دیدن یک وجب بیشتر را ندارد

 شاید هم چشمانم از بی کرانی و روشنایی این حقیقت بی انتها  کورند و بی سو ....

 اما ،نه ،

 زیرا  که من در جای خودم ایستاده ام  اگر این نور بود یا روشن دلی

به  تک تک ابرها میرسیدم و فراتر از ان نیز هم

 اگر چشمانم بسته باشند ؟ ان وقت چطور؟

 انوقت به صدایی به نوری به گرمای پنهان و یا هر چیز دیگری

که خبر از ان سوی دریا ُ افق یا زمین  را برایم بیاورند

 چشمانم را خواهم گشود...

 


+ ارسال شده در 88/08/11 | ساعت 0:38 | توسط پرنیان





 

 از اصفهان به قم میرفت . صدای اهنگ مبتذلی که راننده گوش میکرد

جلال رو ازار  میداد .رفت با خوشرویی به راننده گفت :

اگر امکان داره یا نوار و خاموش کنید ، یا برا خودتون بذارین  راننده با تمسخر گفت :

 اگه ناراحتی میتونی پیاده شی ! جلال رفت  توی فکر،  هوای سرد ، بیابان تاریک و....

قصد کرد  وجدان خفته  راننده رو بیدا رکنه ، اینبار به راننده گفت :

 اگه خاموش نکنی پیاده میشم.راننده هم نه کم گذاشت و نه زیاد ،

 پدال ترمز رو فشار داد و ایستاد و گفت  بفرما !

جلال پیاده شد اتوبوس هنوز خیلی دور نشده بود  که ایستاد!

همینکه  جلال به اتوبوس رسید راننده به جلال گفت :

 بیا بالا جوون ، نوارو خاموش کردم

وقتی سالها بعد خبر شهادت  جلال رو به ایه الله بهاءالدینی دادن ،

ایشون در حالی که به عکسش نگاه میکرد فرمود :

 امام زمان (عج) از من یه سرباز خواست، من هم صاحب این  عکس رو معرفی کردم.

 

*** با سپاهی از شهیدان خواهد امد ... الا انهم انصار المهدی ***

 

(راز گل سرخ/ص 10)

 


+ ارسال شده در 88/08/03 | ساعت 0:42 | توسط پرنیان





دعاهای زیر از کتاب
  سومین جشنواره بین‌المللی
 "دستهای کوچک دعا" است. این
 جشنواره سه سال است که در تبریز
 برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های
 دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و
 برگزیدگان را به تبریز دعوت و به
 آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که
 می‌خوانید از بچه‌های ایران است.
 لطفاً آمین بگوئید:

 

خدای مهربانم! من در سال جدید از
شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل
 آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی!
  (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

 
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی
 نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی.
خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر
 کوچیکم رو کم کنی!

 (سوسن خاطری / 9 ساله)

 

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من
را به مسجد ببرد.

(کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

 

خدای
 عزیزم! در سال جدید کمک کن تا
 مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد
 آخر او دندان مصنوعی دارد!

 (النازجهانگیری / 10 ساله)

 

آرزوی من این است که ای کاش مامان
 و بابام عیدی من را از من نگیرند.
 آنها هر سال عیدی‌هایی را که من
 جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به
بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من
 عیدی می‌دهند!

 (سحر آذریان / ۹ ساله)


 
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم
 خودشان نان بپزند من مجبور نباشم
در صف نان بایستم!

 (شاهین روحی / 11ساله)

 

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها
می‌خوان دروغ بگن یادشون بره!
 (پویا گلپر / 10 ساله)

 

خدایا! یک برادر تپل به من بده!!
(زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند
 ممنونم!

 (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

 

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم
 خمیر دندان ژله‌ای بزنم!

(روشنک روزبهانی / 8 ساله)
 

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را
خیلی دوست داریم!

 (مینا امیری / 8ساله)

 
خدایا! تمام
 بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند
 از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار
 کنی!

(زهرا فراهانی / 11 ساله)

 

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو
 دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد
 اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته
بخرد. مطمئن هستم من امسال به
 آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای
مرا قبول کن...

 (رضا رضائی طومارآغاج / 13 ساله)
 

ای خدای مهربان! من رستم دستان را
> خیلی دوست دارم از تو خواهش
> می‌کنم کاری کنی که شبی او را در
خواب ببینم!

(شایان نوری / 9 ساله)
 


 خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر
 مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من
 بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان
 هم مرا بوس کند!!
  (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
 


 خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک
جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر
 رفتگران خسته نشوند!

 (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

 
ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم
 می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا
 کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و
 یادت نرود!

(شقایق شوقی / 9 ساله)
 

 خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم
 کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم!

 (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)


خدای قشنگ سلام! خدایا چرا
  حیوانات درس نمی‌خواننداما ما
 باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال
 جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند

 و ما مثل آنها استراحت کنیم!
 (نیشتمان وازه / 10 ساله)

 
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که
 آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ
 دکتری نتواند به من آمپول بزند!
 (عاطفه صفری / 11 ساله)

 
خدای مهربان! من یک جفت کفش
می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه

  رفتن تق تق کند مرسی خدایا!

(رویا میرزاده / 7 ساله)
 
در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:


 "هزاران نفر برای باریدن باران
 دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند
 با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ  است."

داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/07/17 | ساعت 19:13 | توسط پرنیان





 

اومد روی یک صفحه کاغذ نوشت : حاسبوا قبل ان تحاسبو .

یه کم پایین تر اسم چند تا گناه رو ردیف کرد

 و جلوی اونها رو خالی گذاشت .

 بعدش هم برگه رو تکثیر کرد و به هرکدوم  از مربیا یه دونه داد

 بهشون هم گفت : شبها ، بنشینید

  کاراتون رو بررسی کنید بینید

 خدای نکرده چند تا  دورغ گفتید ؟ غیبت چند نفرو کردید ؟

  تهمت زدید یا نه ؟ بد بینی داشتید ؟

  کارهای خوبتون چقدر بوده ؟ و....

  خلاصه باید حواسمون به کارامون باشه .

  سر ماه  اگه  یه نگاه که به این  برگه بندازید

  حساب کار دستتون میاد.

  این کار شهید تاثیر زیادی رو مربیا گذاشت

  و خیلی چیزا رو عوض کرد...

بحر بی ساحل /ص96

 

داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/07/16 | ساعت 1:35 | توسط پرنیان





 

 کار هر شبش بود . با اینکه از صبح تا شب کا رو درس و فعالیت میکرد

 نیمه های شب هم بلند  میشد نماز شب میخوند

 و یه شب بهش گفتم :

 یه کم استراحت کن خسته ای . با همون حالت خاص خودش

 گفت : تاجر اگه از سرمایه اش خرج کنه بالاخره ور شکست میشه 

 باید سود بدست بیاه تا زندگیش بچرخه .

 ما هم اگه قرار باشه  نماز شب نخونیم ور شکست میشیم.

 

(چمران به روایت همسر /ص46)

داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/07/06 | ساعت 2:48 | توسط پرنیان





امروز دلم بسیار گرفته است

 پاییز است و  غمبار همراه با ریزش برگ های رنگ رنگ

 از روی شاخه های خشکیده  ،

  گرگ و میش هوا هم ، صبح هنگام  ،

 بر غربت و غریبی  و دوری ما

در این گوی گردون رنگ رنگ میافزاید

دلم عجیب گرفته است و تنهایی درونم موج میزند

دلم میلرزد و قلبم میگیرد از این همه دوری

و غربت و غریبگی و خستگی

چندی بعد زمستان است و سردی هوا 

 به دلسردیت امید میبخشد.

***

غروب هم عالمی دارد دراین میان ...

 با خزان و زمستان  کنار خواهم امد  ، امیدم به بهار است

 و شکوفه های رنگ رنگش و گرمی و سبزییش

 اما با خزان دلم ، جانم و افکارم  چه کنم...؟

 امیدهایم  در این روزها  روزنه های پر نوری را نظاره گرند...

 انگشتانم بی حس از تلاطم روحم ،

و جان کاه است این نامردی روزگار

 اما عاشقانه  می تازد بر روح ادمی ،

نوید  شادی بخش  سرسبزی طبیعت ...

 اما دریغ  از امیدی فرح  بخش از سوی

 مهرهای خاموش بندگان بی عشق

 بی پناهم در این روزها  و خدایم پنهان است

  در پس غفلتهای کودکانه ام،  شاید

و یا سردی  دل و یا بی خروشی  قلب

 که ذاکر نیستند و شاکر هم .

پناهی جز او هم نمیابم...

 در این فصل طولانی زردی و پژمردگی بی شکیب و پر ریا  .

داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/07/04 | ساعت 3:1 | توسط پرنیان





 

من انس میگیرم  با کسی که با یاد من انس میگیره ..

هر کس با من همراه بشود  من با او همراه میشوم

و هر کس اختیارکند مرا ، من او را اختیار میکنم

هر کس اطاعتم کند اطاعتش میکنم

اگر محبت واقعی در قلب کسی ببینم نسبت به خودم  به

راستی قبولش میکنم برای خودم

و به گونه ای او را دوست میدارم 

که کسی را اینگونه  دوست نمیدارم

و به مقام بالایی میرسانمش

و هر کس به حق و به راستی از او طلب کند بدست میاورد

بشتابید به سوی  کرامت با من ،  انس گرفتن با من،

و همنشین شدن با من

و هر که با من انس بگیرد با او انس میگیرم

وبا سرعت به سوی او می آیم ...

خدای سبحان و عظیم و  و رحیم

 ما اینقدری که بلد  بودیم و تونستیم  اومدیم

پروردگارا با خطا و ضعف و کاستی ...

 میدونیم ،  ولی اومدیم

و همه خواست و توجهمون  این بود

 که خوب باشیم و خوب بتونیم

تو به بزرگیت بر ما ببخش

و به ما ببخش...

مهربون ترین ، کریم ترین ، نزدیکترین...

عزیز خوب ها و پاکان

محبوب و رفیق  دلهای بیقرار

پروردگارم،  ما دوستت داریم

و برای همین هم بهت محتاجیم...

نگاه های منتظر دلهای ملتهب و مشتاق مارو دریاب داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/06/29 | ساعت 4:19 | توسط پرنیان





 

ای خدا من! باید از نظر علم از همه  برتر باشم ،

مبادا دشمنان مرا از این راه طعنه زنند.

باید به ان سنگدلانی که علم را بهانه میکنند و به دیگران

 فخر میفروشند، ثابت کنم خاک پای من هم  نخواهند شد .

باید همه ان تیره دلان مغرور و متکبر را به زانو در اورم.

 و انگاه خودم خاضع ترین و افتاده ترین فرد روی زمین باشم و...

 من باید بیشتر کار کنم از هوا هوس بپرهیزم.

 قوای خود را بیشتر متمرکز کنم

و از تو نیز ای خدای بزرگ میخواهم که مرا بیشتر کمک کنی!

انچه میخواهم ان چیزی ایت که تو دستور داده ای

و میدانم که عزت و ذلت به دست توست .

و میدانی که بی تو هیچم.                                                        

                                                  (مرگ از من فرار میکند /ص37)

داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/06/19 | ساعت 1:4 | توسط پرنیان





 

همسرش میگه : یک روز که اومد خونه ، چشماش

سرخ شده بود. نگاه کردم دیدم کتاب گناه کبیره شهیددستعیب  توی دستاش گرفته. بهش  گفتم :گریه کردی؟

یه نگاهی به من کرد و گفت : راستی اگه خدا اینطوری

که تو این کتاب نوشته با ما معامله کنه عاقبت ما چی میشه ؟

مدتی بعد  برای گروه خودشون یه صندوق درست کرده بود

 و به دستاش گفته بود :

 هر کی غیبت کنه باید پنجاه تومان بندازه توی صندوق.

باید جریمه بدیم تا گناه تکرار نشه ....

(افلاکیان/ص262) 

داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/06/07 | ساعت 2:18 | توسط پرنیان





 

بار خدایا  بر محمدو ال محمد دورد فرست.

و ما را دراین ماه  بر اوقات نمازهای پنجگانه با حدود  

 واحکامش که مقرر نموده ای و واجباتش که واجب کرده ای

 اگاه فرماو ما را در نماز همچون کسانی قرار ده

 که مراتب شایسته  انرا دریافته اند  و ارکان و جوانب

 ان را نگاه میدارند و ما را در ان توفیق  ده

که با نیکی فراوان و بخشش  بخویشان خود  نیکی کنیم ،

 و با احسان و عطا از همسایگانمان جویا شویم ،

و دارائیهایمان را از انچه از راه ظلم ستم 

 بدست امده خالص  و اراسته گردانیم

 و ما را توفیق ده که در ان بسوی تو تقرب جسته ،

نزدیک شویم بوسیله کردارها ی پاکیزه  و ارسته

که ما را با ان از گناهان پاک کنی(بیامرزی)

و در ان ما را حفظ کرده ُ نگاهداری از اینکه بخواهیم

 عیوب و زشتیها  را از سر بگیریم تا هیچیک از فرشتگانت

که نویسندگان اعمال هستند

 گناهان  ما را بر تو پیشنهاد ننمایند  جز انکه کمتر باشد

از اقسام طاعت و بندگی برا ی تو 

و انواع تقرب به سوی تو که ما به جا اوردیم 

 بار خدایا از تو درخواست میکنم بحق این ماه

و بحق  کسیکه  در ان از اغاز تا انجامش در عبادت  و بندگی

  برای تو کوشیده  : از فرشته ای که  او را مقرب ساخته ای ،

 یا پیغمبری که فرستاده ای 

 یا بنده شایسته ای که برگزیده ای ،

 که بر محمد و ال او درود فرستی

و ما را در ان برای کرامت و ارجمندی که بدستانت 

 وعده داده ای سزاوار گردان ، و انچه که برای

 کوشش گنندگان  در طاعت  و فرمانبرداریت

 واجب و لازم کرده ای برا ی ما لازم نما 

و برحمت و مهربانیت  ما را در صف کسانی که

 سزاوار بالاترین مرتبه هستند قرار ده..

بر محمد وال او درود  فرست ،

وبا کاسته شدن ماه ان گناهان ما را بکاه،

 وبا پایان  رسیدن روزهایش بدیها و گرفتاریهای ما

 را از ما بکن  تا اینکه  این ماه بگذرد در حالیکه ما را 

 از خطاها(گناهان کوچک) پاکیزه گردانیده،

 و از بدیها (گناهان بزرگ) خالص و اراسته  ساخته باشی

بار خدایا بر محمد و ال او درود فرست ،

 و ا گر در ان از راه حق برگردیم ما را بازگردان

 و اگر در ان عدول  نموده براه کج رفتیم 

ما را براه راست  اور ، و اگر دشمن  تو مارا احاطه کرد،

قراگیر از او ، رهائیمان ده

 بار خدایا بر محمد و ال او درود و رحمت  فرست ،

د رهر هنگام و هر زمان وبر هر حال 

بشماره درود ی که فرستاده ای بر هر که درود فرستاده ای ،

و چندان برابر همه انها 

 بچندان برابری که جز تو نتواند شمرد،

 زیرا  تو هر چه را بخواهی بجا اورنده ای

(انجام کار تو را  ناتوان نمیگرداند  ، و مانع و جلوگیری ترا از ان

باز نمیدارد).

 

( بخشهایی از دعای ۴۴ صحیفه)


+ ارسال شده در 88/06/03 | ساعت 1:14 | توسط پرنیان





 

یکی از هم دوره ای های شهید  بابایی در امریکا میگفت :

دوره خلبا نی میدیدم، یک روز دیدم روی بولتن خبری پایگاه (ریس)

مطلبی نوشته که نظر همه رو جلب کرده بود .

مطلب هم این بود:

 دانشجو بابایی ساعت 2 بعد از نیمه شب میدود

 تا شیطان را از خود دور کند !

 تا این مطلب رو  خوندم رفتم سراغ عباس و گفتم قضیه چیه؟

 اولش نمیخواست بگه  بعدشم اروم سرشو بالا اورد و گفت :

 چند شب پیش  بد خواب شده بودم ، رفتم  میدون چمن

تا کمی بدوم کلنل (باکستر) و زنش منو دیدن،

از شب نشینی میاومدن، کلنل به من گفت :

 این وقت شب برا چی میدوی ؟

بهش گفتم دارم ورزش میکنم.

 گفت راستشو بگو.گفتم : گفتم راستش محیط خوابگاه

خیلی الوده هست ُ شیطون بد جوری اذیت میکنه،

اگه ادم  حواسشو جمع نکنه  به گناه  میافته ،

 بعدشم بهش گفتم میدونی  دین ما برای این طور وقتا

چه توصیه ای میکنه ؟ عمل سخت انجام بدین! 

(علمدار اسمان /ص29)

داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/05/29 | ساعت 0:30 | توسط پرنیان





 

هنگامی که انسان دعا میکند ، در واقع با خدا سخن میگوید

 وانکاه  که کتب اسمانی را تلاوت میکند

 این خداست که با او سخن میگوید.

 


+ ارسال شده در 88/05/26 | ساعت 0:52 | توسط پرنیان





 

با این که سن و سال کمی داشت ،

 کمک حال پدر و مادر بود  و بیشتر خریدهای خونه

 رو خودش انجام میداد .اون  روز مادر منتظر

علی اصغر نشد و خودش رفت خرید.

 وقتی علی اصغر برگشت ، دید مادر تازه از خرید اومده !

مادر رو نشوند، یه پتویی روش انداخت ،

بعدش هم رفت  اب میوه براش اورد و

داد دستش و گفت :ماد رجون بخور.

همون ایام پدرش  داشت خونه رو تعمیر میکرد .

 علی اصغر ، پدر رو قانع کرده بود که کار ها

رو بسپاره دستش . به پدر گفته بود :

من خودم هستم ، شما استراحت کن.

 

(تبسم اسمانی/ص11 )

 

داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/05/22 | ساعت 1:36 | توسط پرنیان





 

دلم بیزار  از این شب های جان فرسا

 دل دیوانه ام را لیک جای قراری نیست

اسیرم اندر این دوار به سان مرغ کت بسته

 نشستم گوشه ای اما دلم را هیچ صفایی نیست

 کنار پنجره گاهی  صدایت میزنم شاید

بباری همچو رگبار شبانگاهی

بیایی مثل رعد کوبنده باشی

  نگاهت میکنم اما

نمی یابم تو را اینجا ، کجایی ؟


+ ارسال شده در 88/05/12 | ساعت 1:15 | توسط پرنیان





 

خدایا مرو به جان  خفته  در عظمت

و گرمی و شورو التها ب این روز بزرگ

 بر من مخواه  بی تو بودن و دوری را

و تنهام مگذار ای عزیز دل،

 من کوچکم و ضعیف  در برابر علم

و اگاهی شناخت و عشق و تمام صفاتت

خدایا تو را به دختر بی نظیر روزگار که کلمات

و دست لرزان من قاصرند از  بیان انچه  بوده و هست 

اما تو میدانی  بهتر و برتر و والاتر

از تمام قلب ها  و احساس های پاک  و ناب

و خدایا  تو میدانی ، من میدانم ،

عظمت غیر قابل تصور  و یاد زیبا و عاشقانه ی

 این بندگان  عزیزت را 

خدایا  میدانم که  میدانی  من  میدانم

حقارت  و کوچکی  وضعف خود را 

میدانی که من دوست دارم  تو را و عزیزانت را ....

 


+ ارسال شده در 88/05/08 | ساعت 0:16 | توسط پرنیان





 

و سپاس خدای را که خویشتن را  بما شناساند

 و شکر و سپاس خود را بما الهام نمود.

  درها ی علم به ربوبیت و پروردگاری اش را بر ما گشود .

در توحید و یگانگی اش راهنمایی مان فرموده

 و از عدول و کجروی و شک در امر خود دورمان ساخت...

 سپاسی که به ان از اتش دردناک خدا رسته ،

 به جوار رحمتش رهسپار شویم .

سپاسی که به ان شانه به شانه مقربین از فرشتگان رفته،

 جا را برا انها تنگ سازیم و به ان در سرای جاودانی...

 با پیغمبرانش گردانیم.

و سپاس خدایی را که نیکوییهای افرینش را برای ما  برگزید ،

 و روزیهای پاکیزه  را برای ما روان گردانید ،

 و با تسلط  وتوانایی، ما را بر همه افریدگان برتری داد ...

 و سپاس خدایی را که در نیازمندی را جز به سوی خود ،

به روی مابست...و ما را از نعمتهای زندگی بهره مند نمود...

و سپاس  خدای را که ما را به توبه و بازگشت  راهنمای نمود ،

 توبه ای که انرا نیافته ایم جز به فضل  و احسان او...

 پس بدبخت  از ما کسی است که به او را نا فرمانی نماید ،

 و نیک بخت از ما کسی که  به او رو اورد ...

 پس او راست سپاس به جای هر نعمتی که بر ما

و بر همه بندگان گذشته و مانده اش دارد...

 سپاسی که حد ان را  انتها ...نیست.

سپاسی که موجب خشنودی و وسیله امرزش ...

 و پناه عذاب ...و جلوگیری از معصیت ...باشد.

سپاسی که به وسیله ان در بین  نیک بختان

و دوستان او کامروا گردیم...

که خدا  یاری دهنده (مومنین) و (در خوشی و سختی )

ستوده شده است.

داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/05/03 | ساعت 19:29 | توسط پرنیان





 

احمد از نظر درسی جزو دانش اموزان 

ممتاز مدرسه بود.سال اخر دبیرستان که

با احمد  همکلاسی بودم ، مسئولین مدرسه  میخواستند

 کلاس رو مثل دانشگاهها مختلط برگزار کنند.

 ما به این مسئله اعتراض کردیم، خیلی از بچه ها 

 هم بی خیال این مسئله شدند  ،

اما در اراده و اعتقاد احمد ذره ای خلل وارد

نشد، احمد سر کلاس ها اعتراض خودشو

اعلام میکرد معلم ریاضی هم به مدیر گفته بود

اگر رحیمی سر کلاس من بیاد

دیگه  درس نمیدم ، با این که حق با احمد بود ...

 احمد اون سال درس ریاضی  را غیر حضوری خوند

 و حاضر نشد ایمانش را بفروشه  ،

و همان سال با معدل 19 به بالا دیپلم

گرفت و در پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد .

 

(افلاکیان /ص 103)

 

داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/04/31 | ساعت 0:48 | توسط پرنیان





بی قرارم در این  شب تار  بی تاب و حیرانم از این روز

 از فردا ، از لحظه لحظه هایی که هر یک

حکمتی در خود نهفته دارند

و با صدای ارام و همیشگی تیک تاک ساعت روی دیوار

از پی هم میگذرند و...

 من بد حالم و غریب در این غریبستان  اسارت ،

و تنگ است فضایی که جسم در ان میکاود

و تنگ تر حصاری که خود اطراف روحم کشیده ام

و بی صبرم از این  همه تنگی و تاریکی 

 و غربت و تنهایی .

من و روحم و جسمم و خدایم که گاهی او را هم در این تنگنا

 ناگهان با نسیم هوسی و غفلتی دور میبینم، با همیم  ...

و غمگین از غفلتم در این فضای خیال بر انگیز

همراه با شمارش  ثانیه ها

 و درک تاریکی و حجم تنهایی و زیبایی ماه ، غرق  میشوم...

 چشمک ستاره ها  را جوابی میدهم از سر بی نیازی

 و تعبیر میکنم این را به فراخوانی که امیدی باشد

 و لطفی از جانب او ،

 که از رحمتش سرچشمه  گرفته  و از کران جاری گشته

 تا شاید  بااجابتش به بی کرانی عشق ، امید

و همه ی ان چه  مدت ها ست روحم  را جذب میکند

  و گاهی دافعه اش چنا ن فرطوط  وبی انجام ،

 دست یاری دهم  وعهد دوستی بندم .

شاید اینبار  وقتی خوبی ها و رحمت ها  از کران و اسمان و

زمین  و زمان  جاری میشوند

 وفرود میامدند و چشمک زنان  مرا فرامیخواندند

 من در گمان های وهم  اور خود غرق در فلسفه جویی

یک خواب، یک نگاه و یک حرف

 و مسخ از نور خیره کننده ،  اما همیشگی و ظاهری ماه نباشم ،

شاید اینبار  امیدم در عرصه ناباوری هایم  قدرت مضاعفی یافت

و چشمانم درخشندگی ساده یک عشق والا را خوب دید

 و پاسخ گفت از ورای همه خاطرات و لحظه های گذشته.

 و شاید این در و دیوارها و حصار ها را شکستم

و توان یافتم و استوار ایستادم 

در برابر خود و شاید این بار مرا باخود ببرد

 این خیال شور افرین  این رویای دور.

این عشق و این ندایی که فرا میخواند  ومرا میخواند  ،

 چه خوش اوا و نیکو  می سراید  ترانه عشق و خوبی

 و سرشاری را...

 و شاید شکستم حصار کوری و ندیدن را .

 و شاید اینبار سبک شوم  با این همسرایی عاشقانه

و پرواز را تا  رسیدن به ابر به اوج  به ابی ترین ها دریابم

 و شاید او را...

 

 چقدر خیال بر انگیز است صدای تیک تاک این ساعت 

همیشگی روی  دیوار های این زندان .

 

 


+ ارسال شده در 88/04/29 | ساعت 1:9 | توسط پرنیان





 

من دلم می خواد ازم راضی و خوشحال باشی 

دلم میخوادخوب خوب باشم

 خیلی زیاد  خدا می خوام نزدیک تو باشم  با تو باشم

 

خدا جوابمو بده  به من رحم کن  کمکم کن

  الهی من به کرم و محبت و

فضل و لطف بی حدت امید دارم

خدایا  منو ببخش از من راضی شو

 خدا بخواه و به من نزدیک تر شو کمکم کن

جوابمو بده  بخواه که بفهمم من کاری برای تو نکردم

 من بندگی نکردم من بنده خوبی نبودم

اما همیشه دوستت داشتم  بهت امید داشتم

همیشه سعی کردم با تو باشم ،  از تو بخوام ،

سعی کردم خوب باشم

خدایا همیشه  به تو پناه اوردم 

من می دونم هیچی نیستم هیچ ادعایی ندارم

  همین انسان شرمنده رو سیاه ، نا سپاس  اما می خوام بدونم

کجام ؟ کیم ؟ چه کردم ؟  چه میکنم ؟

 دارم کجا میرم  میخوام بفهم چقدر  ارزش دارم ؟ ا

این زندگی چطور داره پیش میره  خدا چی داره میشه ؟

خدا من دوستت دارم  می خوام عنایت کنی

حقیقتا دوستت داشته باشم 

زیاد ،خالص ،  یک جوری باشم  که

 وقتی باها ت حرف میزنم و درد و دل میکنم  و مناجات میکنم

قند تو دلت اب شه  خدا دلت غش بره

از محبتی که  من بهت دارم

از ذوق و خوشحالی که من بنده خوبتم ....

از این که لیاقت  تو، زندگی ، نعمت و محبت ها و خوبیهات

و خدایی تو و روح و خلق تو را داشتم

می خوام عاشقت باشم  خالص و خوب و عاشقم باشی

 ناب و بی اندازه  منو بخوای ...

 من صدات  کنم وقتی دلم میشکنه 

وقتی باهات  از رنج و غصه ها و سختی ها  میگم

 به روحم قدرت و عظمت و بصیرت و شناخت و اگاهی

 وشعور و فهم وانرژی و نشاط و عشق وارامش

  و حضور قلب بدی خدا ،

   خوشحال بشی خدا از شنیدن صدام می خوام حست کنم

  تو این دنیای غریب و بزرگ که سخته زندگی...

 خدا نزدیکم کن  ،اهلم کن دستمو بگیر نگام کن  نجاتم بده 

عاشقونه دعاهامو بشنو با کرم و با فضلت و عشقت  جواب بده 

نه با ناراحتی و نارضایتی ،

 ا زما راضی باش ......

 

 

 


+ ارسال شده در 88/04/25 | ساعت 0:8 | توسط پرنیان





 

 

همسر شهید همت میگه : اخلاقم طوری بود

که اگه میدیدم کسی خلاف شرع میگه

 باهاش جر و بحث میکردم  یه روز بهم گفت :

 باید منطقی حرف بزنی.

بهش گفتم : ولی ادم رو مسخره میکنن.

 گفت : میدونی ما در قبال تمام کسانی که راه کج میرن 

 مسئولیم . حق نداریم باهاشون برخورد تند کنیم.

 از کجا معلوم که ما توی انحراف  اینها نقش نداشته باشیم؟

 وقتیم بهش گفتم : اخه  تو کجایی که مقصر باشی ؟

گفت : چه فرقی میکنه : من نوعی برخورد نادرستم،

 سهل انگاریم، کوتاهیام ، همه اینها باعث انحراف میشه .

 

(به مجنون گفتم زنده بمان/ص41) داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/04/24 | ساعت 0:55 | توسط پرنیان





 

 

به نام خدایی  که اول است و پیش از او اولی نبود

و اخر اوست و پس از او اخری نباشد

 خداییکه دیده ها ی ببیندگان از دیدنش

ناتوانند و  اندیشه های وصف کنندگان

از عهده وصفش بر نیایند

به قدرت  وتوانایی خود افریدگانرا افرید.

و انان را به اراده  و خواست خویش بوجود اورد

بی ان که از رو ی مثال و نمونه ای اورده باشد

 سپس انرا  در راه اراده و خواست خود روان  گردانید ،

 و در راه محبت و دوستی خود ،

و از رزقی  که عطا فرموده هر جانداری را 

روزی معلومی قرار داده است .

 پس از ان برای او در زندگی  مدتی معلوم تعیین 

 و پایانی معین قرار داده 

که با روزهای زندگیش  به سوی  ان پایان گام بر میدارد،...

تا چون به پایانش نزدیک شود...

او را به انچه خوانده از پاداش سرشار

یا کیفر ترسناک خود فرا گیرد.

و این جزا با عدالت  ودرستی اوست...

نعمتها  و بخشش هایش پی در پی است

از او نپرسند انچه را که  بجا میاورد

و از دیگران باز پرسند...

 


+ ارسال شده در 88/04/22 | ساعت 0:58 | توسط پرنیان





ثانیه ها درگذرند در پس اوهام همیشگی تو

و نسیم و وزش ملامش در گذار است

 گاهی چشمانت را می بندی

 و نوازش ظریف و همربانانه اش  را به صورتت تجربه میکنی

ابرها بانوازش این نسیم اشنا ترند،

چرا که هم ابی ترند و لطیفتر

وهم دراوج اسمان همه چیز بهتر و پاکتر و هوشیارتر است

و ابرها انقدر به ارتعاش نوازش ملایم این مهر عشق می ورزند

که تار و پودشان را با حرکت  مواج این نسیم همراه کرده اند

 و به دنبالش از پی هر  چرخش و گردشی

میچرخندو شکل میگیرند و  تغییر میکنند

و جاری میشوند و تاثیر میپذیرند

 بی انکه هویت وماهیت واقعی خویش را در جریان این بازی

دستخوش ابهام جاری این فضای دو پهلو کنند

 و گم شوند و رنگ ببازند و جنس ناب و خالص

و پاک خود را مخدوش و مشوش سازند

اری این است رسم زندگی

پرندگان هم در جریان  این گردش گاهی  سبک  می شوند

 در زیر و بم این حس و فراغتی می یابد برای تفریح با باد ابر

 و قلت خوردن و میروند و  ولی ان ها هم در مسیر خود

 می کاوند و میرقصند و میخندند 

و بعد در ادامه همان راه را میروند.

 ایر یاین است که موج خروشان  و کوبنده هم شکل میگیرد

 و بزرگ میشود و توان جلوه  می یابد و میخروشد

و در راستای این چرخش و گردش و بازی ماهرانه

سر انجام باز هم بر ساحل خود میکوبد

 و همان میکنند که پیش از ان نیز

 پس چرا حالا که طبیعت  در مقدرات

و اهداف خود این چنین راسخ و استوارند 

چرا ما در وزش  نسیم های سرد و گرم زندگی

هم چنان که  شکل میگیریم رنگ میبازیم گم میشویم

و جریان اهداف مان  را گونه گون میکنیم

و رود خروشان  افکارمان  را خاموش

 و ابشار سرشار زندگی را کم جلوه 

و صدای تپش  های قلبمان با هر باد و نسیم

و طوفان و جریان ، کوک و هماهنگ

 چرا ما موج کوبنده نباشیم یا ابر بارنده

 و یاعقاب تیز بین در این ایام  که شکارچیان و شکاربانان

 و نگهبانان و همزبانان و مهرورزان  در این غوغا 

و هیاهو غرق در حس نوازش نسیمی گذرا هستند...


+ ارسال شده در 88/04/14 | ساعت 0:13 | توسط پرنیان





 

دوستان خوبم خیلی ممنونیم از نوشته ها و مطالبتون ...

 

دلم گرفته، ای دوست! هوایِ گریه با من؛


گر از قفس گریزم، کجا رَوَم، کجا، من؟


کجا رَوَم؟ که راهی به گلشنی ندانم،


که دیده بَرگشودم به کنجِ تنگنا، من.


نه بَسته ام به کس دل، نه بسته کس به من نیز:


چو تخته پاره بَر موج، رَها، رَها، رَها، من.


زِِ من هَر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک؛


به من هَر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا، من!


نه چشمِ دل به سوئی، نه باده در سبوئی


که تر کنم گلوئی به یادِ آشنا، من.


زِ بودنم چه اَفزود؟ نبودنم چه کاهد؟


که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟


ستاره ها نهفتم در آسمانِ اَبری ...


دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من ...

 

داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/04/02 | ساعت 16:52 | توسط پرنیان





 دلم گرفته ای"  دوست" 

هوای گریه

دارم ....


+ ارسال شده در 88/03/28 | ساعت 16:37 | توسط پرنیان





خدای خوبم ، وقتی فرشته ها گفتن

چرا موجودی رو می افرینی که دوباره آشوب کنه ،

تو گفتی من چیزی می دانم که شما نمی دانید ...!!

ای خدایی که هر اتفاقی به خواست تو به وقوع می پیونده

و به خواست تو هم رفع میشه ؛


ای خدایی که فقط و در هر حالی تو رو بالاتر

از هر کس و هر چیزی می دانیم

و فقط به خودت توکل می کنیم ؛

به همه مون ، قلبی پر از عشق و وحدت

و محبت عطا کن خدا جون ...

روحمون رو جلا بده و قدرت و ایمانی قوی بهمون ببخش

خدایا تویی تنها امیدم و تنها معبودم ....!!


تنهامون نذار ...

داغ کن - کلوب دات کام داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/03/27 | ساعت 14:37 | توسط پرنیان





چقدر سنگین  و خفه است دلم غصه دار و نفسم تنگه

آآآه...

خدایا ، خدای خوبم محبت بی حدت همیشه  شامل

 حال هممون هست  و بوده اما، تمنا و نیاز ما هم بی حد و

زیاده .خدا جونم بعضی ها مون امروز غصه دار و دلتنگ

و گرفته ایم و بعضی پریشان و گیج و درهم و اشفته

ودلگیر. خدا جون ما همه برای خودمون و برای همدیگه

 از تو محبت ، عشق ، توجه بخشندگی و کمک  خیر و

صلاح و بهترینها  را ارزو  میکنیم  ازت خواهشم میکنیم

 نیازو خواستمون را عنایت کنی خوب من در شان بزرگی و

کرم تو نیست  که این سائلین سمج  این همه وقت پشت

 در خونت منتظر و دست خالی بمونن جواب فرشته

هاتو چی میدی ؟اگر از ما بدت می اومد حتما تا حالا

 یک چیزی دستمون داده بودی تا ازمون راحت شی و

بریم پی کارمون و دیگه صدات نکنیم ، اما اینقدر تو بزرگ

و خوب و بخشنده و مهربونی ،خیلی زیاد بیشتر از

تصور ما که بدی گناه های ما در حدی نیست که بخوای

 روتو ازمون  برگردونی اینقدر هم  توی همه ی عمر

توجه محبت و عنایت  کردی به هممون که حتی شکرش

هم از عهده ما خارجه  و اینقدر نشانه های خوب  و

مثبت برامون میفرستی  که دیگه مطمئنم دوستم داری

 لحظه لحظه مراقبمی و مراقب اطرافیانم خدایا  خیلی

خیلی خیلی به کمک تو ونور هدایت و عشق تو محتاجیم

خوب ، عزیز ، مهربونم  خدای بزرگ ببخش و از ما

 خوشحال و راضی شو و کمکمون کن

همین لحظه همین الان به عظمتت و بخشندگیت ...

داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/03/22 | ساعت 1:20 | توسط پرنیان





و

 هنگامی که بندگان من ، از تو درباره من سوال کنند بگو:

من نزدیکم ؛دعای دعا کننده را ، به هنگامی که مرا میخواند،پاسخ میگویم ...

 پس باید دعوت مرا بپذیریند ، وبه من ایمان بیاورند ،

 تا راه  یابند(وبه مقصد برسند)186 بقره. 

+ ارسال شده در 88/03/17 | ساعت 1:10 | توسط پرنیان





 

دگر مرا مخوان به سوی ان نگار بی نشانه ام

 

 که او بریده دل زمن به خاطر ترانه ام 

 

بیا بیا نگار من مرو مرو  بهار من

 

که من خزان شده نشسته ام به انتظار

 

 در این حریم عشق تو  جز اسمان  مرا نبود

 

 صدای بی ریا ، رفیق بی دریغ گریه ها

 

 بیا مرو ، نگاه کن به حال این گرفته دل

 

 که او برای هجر تو  سروده ان ترانه را

 

 

داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/03/11 | ساعت 22:56 | توسط پرنیان