سلام همدم و مو نس همیشگی میبینی حالمو؟ خوب نیستم اصلا! ندیدم صبر و تحملی به اندازه ی خودت به من داد ه باشی که حالا بخوای از حرفم تعجب کنی ... آره دیگه من حالا داغونتر و داغونتر از اونی هستم که بخوام ادامه بدم راه صبر و شکیبایی رو .خوب حتما میگی تا حالا هم خوب تحمل نکردم و خوب دعا نکردم میگن دعا کننده باید خودش پاک و مبرا از گناه باشه من حالا خودم اعتراف میکنم که نبودم !من خودم خود پستمو میشناسم ...! اما یه سوال تو مشکل تو ی زندگی عزیزترینام میذاری که منو آدم کنی؟!آخه این زندگی اوناست همه وجود یا عمر اوناست بگو بهم شاید من دارم اشتباه میکنم شاید من نمیفهمم اما یه جوری حالیم کن که بفهمم من نمیدونم یعنی دیگه نمیدونم چه جوری باید به همه چی نگاه کنم من نمیدونم جایی که مشکلی پیش میاد بایدچیو رو مقصر بدونم باید کی رو مقصر صدا اکنم خودمو که وجود دارم و نباید باشم یا اونارو که باید باشند یا اون بچه ی کوچیکی که نا خواسته میاد یعنی تو میاریش تو این دنیا تو میخوای که باشه باشه و از همون اول کامش به تلخی زندگی عادت کنه ! بازم خوبه که درک غصه رو برای مدت طولانی بهشون نمیدی تو این سن .آره باز جای شکرش باقیه که این بچه ها تو زمان حال زندگی میکنن و هیچ نمیفهمن این غم ها تا همیشه باهاشون هست و تازه با بزرگتر شدن اونا مشکل بزرگترم میشه و چه مشکلاتی وای خدایا من که فکرشو میکنم همه وجودم میلرزه من با این که یه آدمم که گه گاهی فقط حس رحم و مهربانی دارم ولی تحمل حتی گفتن ونوشتنشو ندارم تو چه طور میتونی تو که مهربانترینو رحم کننده ترینی تو چه طور میتونی تحمل کنی و هیچ کار نکنی تا همه چیز به همون جایی برسه که ازش میترسم و ازش میترسیم پس چه جوری فقط نگاه میکنی این لحن بدمو ببخش تو خودت منو میشناسی تو منو خلق کردی اما یادم دادی یعنی تو وجودم اینو گذاشتی که خوشبختی خودم و اطرافیانم برام مهم باشه اینو تو وجود هممون گذاشتی پس چرا کنارش یه چیزایی هم خلق کردی که از یادمون ببره که خراب کنیم هر چی هست و نیست که از بین ببریم همه وجود عزیزانمونو که دلمون نسوزه واسه آینده خودمونو دیگران . دلم گرفته خدا یا تو ذهنم پر سوال چرا حس میکنم گمت کردم با این که روزی هزار بار هزار جای زندگیم تو اتفاقاییکه اون موقع مهم بودن و الان بنظرم اونقدرا هم مهم نبود تو باز از جایی که بداد م رسیدی که فکرشم نمیکردم پس الان چی شده چشاتو بستی چرا همه چی درست نمیشه شاید میگی زمانش نرسیده اما زمانش کیه آخه؟وقتی همه ی پل ها پشت سرمون خراب شد . اون موقع دیگه کسی نمیمونه بواسطه این رهایی خوشحالی کنه اون موقع دلامون همه سوخته که... تو که بهتر میدونی ما آدمیمم و کم طاقت نمیفهمیم حتی موقع عصبانیت چی میگیم من که اینجوریم اما خدا یا ......... من فکر میکردم من عاشق تو ام یعنی ما آدما عاشق توییم و تو هم معشوق مایی اما بعد دیدم نه تو عالم همین عشقای زمینی هم معشوقه که همیشه بدی میکنه نه عاشق پس میشه گفت تو عاشقی و ما معشوق پس خدایا شرط ااین عشق چیه ؟اون چه عشقیه که قشنگترین ها و بیگناه ترین ها رو اول هدیه میدی بعد.....
ادامه میدم اگه طاقت بیارم ...
| + ارسال شده در 88/07/02 | ساعت 0:0 | توسط مهسا |
سلام خدای بودن ها منم اونی که بازم مثل همیشه راه رو گم کرده بازم یادش رفته از کجا اومده و به کجا میره چرا اومده و .... ببخش که یه وقتایی اونقدر دور میشم که گاهی فک میکنم شاید صدام بهت نرسه ولی توی همون لحظه های دوری توی همون لحظه های غفلت باز یه حسی هست که میگه یکی داره نگات میکنه میدونی خدا گرمای خورشید نگاهت تو اون قله های سرد و تاریک غفلت بازم یخ های وجودمو آب میکنه برای بار هزارمه که سر از این تاریکی در آوردم ! راستش آخه خیالم راحت از این بابت که یکی هست که همیشه هست !میدونی خدا یکی بود یکی نبود بچگی رو خیلی دوست دارم الان میفهمم اون یکی که بود تویی و اونی که نیست من. خجالت میکشم ار بی ایمانی های خودم راستش حسودیم میشه به همه چیز که تو آفریدی حتی به درخت و برگاش به بارون آره به بارون که همه ی وجودشو ازرحمت تو میگیره و من مدام بیشتر از همه به اون حسودی میکنم...! خیلی حالم بده خدا که هم میترسم و هم بیخیالم هم میخندم وهم میگریم .... دیگه گفتن نداره حتما خودت تا تهشو خوندی البته قبل اینکه بگم بازم میدونستی ولی من عادت دارم به نوشتن من بعد تو همیشه به نوشتن پناه میارم میدونی که ... بازم میگم دستم نمیرسه از فانوس های آسمون بردارم بازم راه رو گم کردم بازم من گمراه رو هدایت کن بازم دستمو بگیر.
| + ارسال شده در 88/06/24 | ساعت 23:41 | توسط مهسا |
می نوسمت واژه به واژه خط به خط آنقدر که انگشتانم از بر کرده اند جملاتم را و صدایت میزنم هر نفس هر روز هر جا تنها تو را بیشتر از هر کس دیروزم... و امروز تویی تنها کس من . به دیروز نگاه میکنم به اندوهش به جای زخم هایش به خواسته هایم به تمناهای ڀستم به آن اشک ها به آرزویی که خواستم و طلب کردم به تو که نگاه میکردی وگاه میخندیدی وباز سکوت میکردی ومن از این سکوت دیوانه تر میشدم سر به دیوار میکوبیدم و باز هم میخواستم کاش میدانستم راز سکوتتت را که اگر میدانستم دیگر زخمی نبود و دیگر ...
فکر میکردم تنها منم که طاقت گریه کودکی را ندارم و زود خواسته اش را میدهم اما باز یادم رفته بود که تو مهربانترینی
تویی که آرزویم میدهی حتی اگر آتش باشد و بعد از آن راهی نشان میدهی که بتو باز برسم اینبار هم من خود خواستم بسوزم
وتو چون آهنگری که میداند چگونه آهن ڀرعطش را شکل دهد باز مرا بسمت نور روانه کردی بسمت ڀاکی ...
و امروز من آن همه التهاب از خواسته ی ڀستم را ندارم وتنها در میانه ی راه رسیدن به نورم و میبینم زخم هایی که دیروز خوب نبود و امروز بهتر است ...!
من هرگز فراموش نخواهم کرد اندوه دیروزم را و به باد خواهم سڀرد آن نیاز را و بیاد خواهم سڀرد تو ی بی نیاز را...
چه فریاد رسی بودی که به فریاد م رسیدی وبه آتش وصلم انداختی ومن سوختم چون ڀروانه
و
باز دورم کردی
ومن میسوختم
از دوری اما اینبار چه زیبا بود و دلنشین ... و تو زیباتر یادم دادی که
تنها مسیر وصل زیباست نه وصال !
اما من اینبار عاشق ترم !
از این عشق زمینی ببین به کجا رسیدم!
من اینبار بدنبال تو میگردم سایه به سایه قدم به قدم و می آیم باز هم با ڀای خودم حتی اگر آتش سوزان تری در راهم باشد حتی اگر باید فنا شوم من اینبار تو را میخواهم همان که اگر دستش را رها کنم
رهایم نمیکند که اگر نگاهش نکنم مشتاق تر از همیشه نگاهم میکند اگر کودک شوم و قهر کنم دست مهربانی بر سرم میکشد و با من است. حتی اگر همه تنهایم گذاشته زخم کاری بر تنم بجای بگذارند باز هم اوست که
مرهم میشود
سنگ صبور میشود
و شاید حتی با من گریه میکند و من با دلی ڀر از همه به او فریاد میزنم به او شکایت میکنم !! چه دیوانه ام که گناه او میدانم!!! و او چه صبور است که سکوت میکند... وباز هم مرهم میشود درد هایم را... .
| + ارسال شده در 88/06/03 | ساعت 23:4 | توسط مهسا |
آنکه خجلت زده از کوی گناه است منم آنکه کم قیمتش از یک ڀر کاه است منم
آنکه سرمایه ز کف داده و شرمنده شده که بی افتاده ز ڀا در ته چاهست منم
در صف حشر چو ڀرونده به میزان سنجند آنکه ماتم زده و نامه سیاهست منم
هر که توشه ایی از بهر خود اندوخته آنکه چون خسته دلان همدم آهست منم
همرهان خنده کنان تا دل رضوان رفتند آنکه چون خسته دلان همدم آهست منم
حرف آرام دل انست که ای خالق من آنکه محتاج به یک نیمه نگاهست منم
| + ارسال شده در 88/05/15 | ساعت 14:29 | توسط مهسا |
سلام خدای مهربون!امروز دلم میخواد خیلی ساده باهات حرف بزنم برات نامه بنویسم خیلی وقته که نیومدم ...راستش با خودم قهر بودم از تو هم یه کم دلخورم . . .چی بگم میدونی که از چی حرف میزنم خدای خوبم یادم نمیاد چیزی برای خودم ازت خواسته باشم وتو بهم نداده باشی دیر و زود داشته اما بلاخره یا خودشو یا همونی که خودت صلاح دونستی بهم دادی خیلی لایق نیستم ونبودم که همیشه دقیقا همون چیزی که میخواستم براورده شه بازم دمت گرم خدا چقدر خوبی که حالمو نمیگیری تو ذوقم نمیزنی آبرومو نمی بری همیشه تو بدترین شرایط که مقصرم خودم بودم به مو رسوندی اما هیچ وقت ﭕاره نکردی واقعا جای شکرش باقیه هر چی من بنده بدی بودم عوضش تو خدای خوبی بودی! گله ندارم که چرا این شد و اون نشد چون میدونم هر چی دادی خوب و به صلاحم بوده اصلا میدونی چیه خدا من هیچی واسه خودم نمیخوام حداق الان یا بهتره بگم این روزا .همیشه دعاهای بزرگم واسه خودم نبوده اینو تو بهتر میدونی همیشه فکر میکنم باید خواسته هایی که واسه دیگران دارم حتما اجابت بشه چون تو هم دعای بندهات برای دیگرانو دوست داری هم اینکه اونایی که دارم در موردشون ازت میخوام واقعا ﭕاکند و بی گناه تر ازمن ﭕس چرا خدا چرا هر چی دعا کردم کمتر نتیجه گرفتم من میدونم من خود خودمو میگم روم سیاه ﭕیشت دلم ﭕر گناه ﭕیشت. از گناهایی میگم که خیلی بزرگه! خیلی ﭕستم خدا نه؟!! همه چیزو میدونم اما بازم...خیلی ﭕر توقعم نه؟!ولی خدا جون من که واسه خودم نمیخوام آخه! تلافی گناهای منو سر خودم در بیار اما این بار اونا رو اجابت کن دعاهمو بشنو شاید تو خونت نشستی و تا صدای منومیشنوی همه ﭕنجرها رو میبندی تا صدامو نشنوی ..!.شایدم باخودت میگی باز این اومد ...!شایدم این قدر دوسم داری که خوشت میاد ازت بخوام و زیاد بیام در خونت ! البته این آخری احتمالش خیلی کمه .ولی خدا جون خودت که منو بهتر از حتی خودم میشناسی حتما میدونی که با این همه صد سال دیگم که بگذره من باز تو رو صدا میزنم فقط از تو میخوام هزار بار دیگم میام در خونت شاید یک روزم درو به روم باز کردی اینارو گفتم که بگم خدای من خیلی سخته عزیز ترین کسام جلوی چشمام دارن ﭕرﭕر میشن ومن جز دعا کاری نمیتونم براشون بکنم این تنها امید منه هر چند که بنده ی رو سیاه توام اما خدای من ما اگر تو را بد کنیم تو را بندهای خوب بسیار است اما اگر تو ما رد کنی ما را خدای دیگر کجاست!
| + ارسال شده در 88/05/08 | ساعت 22:15 | توسط مهسا |
خدای خوبم کلمه ی بی دریغ رو خیلی دوست دارم مخصوصا وقتی بخشندگی و مهربانی تو کنارش بشینه
مهر بی دریغ بخشندگی بی دریغ ...
همه ی توقع ها از روی نیاز و تو بی نیازی خدایا دلم گرفته از خودم برای خودم میبینی خدا کاخ ها خاک میشن خاکها کاخ ولی درد رو از هر طرف که بخونی بازم درد ه ومن ﭘر دردم درد از چی وکی نمیدونم فقط تو میدونی که درد رو آفریدی بازم شکرت خدایا شکر...
| + ارسال شده در 88/05/02 | ساعت 14:32 | توسط مهسا |


