بر دیوار های وجودم پردهای کشیده بودم . تا هر نگاه خاموشی مهمان نگاهم نگردد. لیک روزی در تصادف دهر نگاهی این پرده را سوزاند و ان شد که نباید می شد . وقتی پرده افتاد انگار صداقت و راستی نیز با ان فرو شد .
شب بود و تاریکیو بی خبریُو من خود را دانسته سوزاندم
اشکی از کنارهی قلبم روان شد و جانم را سوزاند انگار از خوابی عمیق بیدار شده بودم . به تو پناه اوردم مهربانا . به تویی که مرا هر زمان با اسبابی از اسباب دنیاییت ازمودی و من هر بار سر افکنده از این ازمون .
مر ا ببخخش این از مون بسیار سنگین است و من در تلی از گناهان رنگارنگ محصور . درد دلم را فقط تو می دانی و بس . شرمنده و روسیاه به در خانه ات امده ام می دانم که بسیار مهربانی . رئوفی ستاری و غفار .
از خود چیزی ندارم و تنها ۱۴ ستاره ی پر فروغ را شفیع خود قرار داداه ام مرا ببخش ای خدای من
| + ارسال شده در 88/06/05 | ساعت 10:3 | توسط فاطمه |
سلام مهربون . سلام خدا جون
اینقدر دور خودم رو شلوغ کردم که دیگه از خودم غافل شدم . از وجودم از سجودم از همه چیزم. تو پیله ی دنیا برای خودم خونهی کوچیکی ساختم و گاهی این پیله باعث خفگی خودم می شه . خا جونم . مهربونم می دونم که می دونی . تو که از همه مهربونتر می دونی که این فاصله چه به روز من اورده منو ببخش خدا جونم .
دیشب وقتی دوباره حالم بد شده بود همش به این فکر می کردم که اگه الان روح از تنم جدا بشه و من بیام پیشت در جواب این همه مهربونیت چی دارم که بگم
امروز اومئم تا یه کم از چیزایی که دست و پامو تو این زندگی دنیایی بسته رو رها کنم . خودم را ازاد کنم از این همه وابستگی از این همه چسبیدن به دنیا
خدا جونم مهربونم منو ببخش به خاطر این همه بی توجهی این همه بی ادبی و قتی که می دونم تو هستی و می بینی و راحت گناه می کنم
خدا جون بهترین دوستم امروز خونهی تو مهمانته می دونم برای منم دعا می کنم به حق صاحب خونه دعاشو قبول کن
امین یا رب العالمین
| + ارسال شده در 88/05/08 | ساعت 9:51 | توسط فاطمه |


