
نامه 43 پنجشنبه
28 آبان ماه 88
خدایا
می خواهم از اول آذر ماه زندگیم را متحول کنم
ولی می دانم بدون عنایت تو و بدون زحمت و تنظیم برنامه ی دقیق ایجاد تحول فقط یک کلمه توخالی ا ست
خدایا یکی از بزرگترین مشکلاتم عدم کنترل و تنظیم خواب است اگر بتوانم بعد از خواندن نماز صبح بیدار بمانم
زمان بیشتری به دست می آورم تقریبا 21 ساعت در هفته
خدایا
ای پروردگار بزرگ من ناچیز را ببخش که چنین مطالبی را در نامه ام نوشتم آخه خودت گفتی هرچیزی را که نیاز دارم از تو بخواهم
خدایا
احساس می کنم زمانی را که برای زندگی و بندگی به من عطا کردی را بیهوده اسراف می کنم زمانی که می توانم با تلاش فراوان و استفاده بهینه از آن هم زندگی خود را سامان ببخشم هم تاثیر مفید بر جامعه گذاشته و تو را خوشنود سازم
خدایا
پناه می برم بر تو از شر اهریمن رانده شده از درگاهت
او که با استفاده از خصوصیات تنبلی و راحت طلبی من حتی مرا از خواندن نماز های یومیه طی سالها باز می داشت
خدایا
کمکم کن
کمکم کن تا بی فایده نباشم
کمکم کن زنبور بی عسل نباشم
کمکم کن تا بخاطر سختی راه از پای نیفتم
کمکم کن لیاقت شیعه بودن را از خود نشان دهم
| + ارسال شده در 88/08/28 | ساعت 18:43 | توسط سعید |
حاج آقا بنایی،مدیر حوزه علمیه بناب،تعریف می کند:
طلبه بود.پانزده سالش بود.وقتی نماز می خواند با تمام سلولهای بدنش می گفت:الله اکبر،تمام روح و جانش.
در تعقیب نماز صبحش می خواند:حسبی،حسبی حسبی ،من هو حسبی.
درس می خواند،جبهه هم می رفت.ایام عملیات کربلای پنج،سال 1365 بود.در جبهه نیرو نیاز بود .آمد دفتر پیش من که دیگر نمی توانم جبهه بروم،پایم مجروح است و تازه عمل کرده ام.عصایی هم زده بود زیر بغلش.
گفتم:منظورت چیست؟گفت:از درسهایم خیلی عقب افتاده ام،می خواهم بمانم و عثب افتاده گی ها را جبران کنم و اگر اجازه بدهید بروم وتجدید دیداری با مادر کنم و بر گردم حوزه و مشغول ادامه درس شوم.
رفت.بعد از دو روز طلبه ها همه برگشتند وآماده رفتن به جبهه بودند.حال و هوای خاصی در مدرسه حاکم بود.
او هم بود. داشت می آمد طرفم.تعجب کردم.گفت:اجازه بدهید من هم بروم جبهه.بیشتر تعجب کردم که چرا نظرش برگشته؟ هر چه اصرار کردم که بماند راضی نشد.گفتم شاید این حال و هوا رو دیده و احساساتی شده اجازه ندادم.رفتم بیرون کنار اتوبوس هایی که در حال حرکت بودند.دیدم ایشان آمده و دست بردار نیست.گفت می خواهم با شما خصوصی صحبت کنم.رفتیم یک جای خلوت پیدا کردیم.
گفت:قرار بود من برای دیدار مادرم بروم و برگردم و بمانم و درسهایم را در حوزه ادامه بدهم.خیال رفتن به جبهه را نداشتم.اما شب که رفتم،خواب دیدم یک لوح سبز نورانی و بسیار شفاف دادند دست من که بخوانم.دیدم دعوتنامه است.از من خواسته بود که به جبهه بروم.با خود فکر کردم که من که با این وضعیت نمی توانم به جبهه بروم،این کیست که برای من اینطور دعوتنامه نوشته؟ پای نامه را که نگاه کردم،دیدم نوشته:کتبه الحجه بن الحسن.
از خواب بیدار شدم.متحیر و بهت زده بودم،آیا خواب می دیدم؟تعجب می کردم که با این وضعیت پاهایم این دعوتنامه چیست؟
دوباره در خواب دیدم که این دعوتنامه را دادند به دستم و گفتند اگر مجروح هم هستی باید به جبهه بیایی و همان امضاء پایش بود.برای بار سوم به خواب رفتم و مجددا همین خواب را دیدم.
این را که برای من تعریف کرد گفتم تو برو ،تو دعوت شده ای.خوشا به حالت!درقه اش کردم و رفت.چند روز بعد تماس گرفتند که یکی از طلاب شما شهید شده است.بیایید او را ببرید.رفتم.خودش بود))عوض جاودان)).
مادرش می گفت:آن چند شبی که اینجا بود مدام اشک می ریخت.روز آخر آمد خداحافظی کرد و رفت.
| + ارسال شده در 88/08/26 | ساعت 11:46 | توسط فاطمه - |
گمشده ما ،همین مهربانی هایی است که کمتر داریم،گمشده ما،همان آرامش خاطر هایی است که باید داشته باشیم.....
زندگی ،غم نیست.زندگی،سنگین بادی و جان فرسایی نیست،زندگی سر خوشانه ترین هدیه حضرت رحمان است.هستی زبان و زبانه ی مشترکه همه چیزهایی است که هستند.
ابرها را نوازش کنیم.باران را بنوازیم.آسمان را سر بکشیم و دنیا را طی کنیم..ما خدای خوبی داریم.ما زمین خوبی داریم،ما زمینه های خوبی داریم،زمینه های خوب شادی و شادمانی و نشاط.در آمیزه ای از زندگی و سر زندگی و طراوت و تازگی و طراوایی.....
| + ارسال شده در 88/08/26 | ساعت 11:45 | توسط فاطمه - |
چه فرقی می کند که در کجای این دنیا قرار گرفته باشی،روی درختی کهنسال و تنومند یا بر شاخهای تنک و ضعیف یا افتاده از درختی بر گودالی آب.
یادت باشد زیبا خواهی زیست اگر بتوانی و بدانی در درماندگی ها باید راه یافت و به افق ها باید راه جست.
اگر قدرت پرواز نداری خانه ی دلت را چنان وسعت بخش که آسمان را در آن بتوان پیدا کرد.به یاد آور تصویر برگی را در آسمان و تصویر آسمانی را در کنار برگی.لبخند تو به سوی تصویر آسمانی در کنار برگ دوخته خواهد شد.
پس به گونه ای زندگی کن که نگاهها مجذوب زیستن تو باشدو بودن تو یادآور تمام عظمت و باور امید زندگی،در این صورت زردی ظاهری و افتادگی و درماندگی ات نیز زیبا خواهد شد.
| + ارسال شده در 88/08/26 | ساعت 11:36 | توسط فاطمه - |
یه روز من و حسن از خیابون عبور میکردیم کنار خیابون
یک عده ای بساط میوه فروشی پهن کرده بودند.
به میوه ها که نگاه کردم چشمم به جعبه های انگور افتاد
درشتو خوش رنگ بودند.به حسن گفتم : اجازه میدی کمی انگور بخرم ؟
گفت: اگه دوست داری عیبی نداره بخر.
من رفتم و قیمت انگورها رو پرسیدم کمی گران به نظر می رسید.
از فروشنده نایلونی گرفتم اما با خودم گفتم بهتر است
اول ببینم انگورش خوب است یانه !یک دونه انگور گذاشتم توی دهنم.
دیدم بی مزست. گفتم شاید این یکی اینطور بوده.
چند تا دونه دیگه خوردم وقتی دیدم انگور ها تعریفی ندارند
نایلون رو گذاشتم سر جاش و امومدم پیش حسن،
به من گفت : پولشودادی؟ گفتم پول چی رو؟
گفت: پول اون چنددونه انگوری که خوردی.
همون جا بود که به خودم اومدم و از دقت و توجه او تشکر کردم.
(حدیث ارزومندی/ص86)
| + ارسال شده در 88/08/25 | ساعت 23:1 | توسط پرنیان |
نامه 42 پنجشنبه
21 آبان ماه 88
که بخاطر اختلالات بلاگفا چند روز بعد پست شد
خدایا
نمی دانم چه بنویسم
چند هفته ای هست که اساسا از مراحل بندگی و زندگی پرت افتادم
خدایا
از اینکه نامه ی 39 خود را آنگونه نوشتم شدیدا پشیمان و ناراحت هستم
خدایا تو مرا ببخش
من کاری جز تعریف از خود بلد نیستم
واقعا هیچی نیستم
من حتی نمی توانم به پیمانی که در مدینه با تو و پیامبرت بستم عمل کنم
دو سه ماهی می شود که با ارزش ترین کتاب هستی را توی قفسه کتابخونه ی اتاقم رها کردم تا خاک بخوره
من قسم می خورم که دیگر به هیچ صورتی از خود تعریف نکنم
من دیو غرور را با کمک تو زیر پاهایم له می کنم
و به خودم ده روز محنت می دهم تا به وضعیت نا به سامان خود سامان دهم
می خواهم با کمک تو از اول آذر ماه دوران جدیدی از زندگیم را آغاز کنم
اول آذر اولین سالگرد نماز خواندن من است
خدایا می خواهم
زندگیم را از تمام جوانب تنظیم کنم
و برای رسیدن به نقطه ی تعادل تلاش کنم
کمکم کن
خدا جون
| + ارسال شده در 88/08/24 | ساعت 16:58 | توسط سعید |
THE INTERVIEW WITH GOD
مصاحبه با خدا...
I dreamed I had an interview with God
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
So you would like to interview me? God asked
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
If you have the time? I said.
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....
God smiled. ? My time is eternity.
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
What questions do you have in mind for me?
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
What surprises you most about humankind?
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟
God answered...
پاسخ داد:
That they get bored with childhood,
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
Long to be children again.
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند
That they lose their health to make money...
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند
and then lose their money to restore their health.
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....
That by thinking anxiously about the future,
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.
They forget the present,
که از حال غافل مي شوند
Such that they live in neither the present nor the future.
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده
"That they live as if they will never die,
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند
and die as though they had never lived.
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند
we were silent for a while.
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
And then I asked.
سپس من پرسيدم..
As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟
To learn they cannot make anyone love them.
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
All they can do
ولي مي توانند
is let themselves be loved.
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند
To learn that it is not good to compare themselves to others.
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند
To learn to forgive by practicing forgiveness.
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي
To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
داريد ايجاد کنيد ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش
and it can take many years to heal them.
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد
To learn that a rich person
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد
is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد
To learn that there are people who love them dearly,
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
but simply have not yet learned how to express or show their feelings.
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
To learn that two people can
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند
look at the same thing and see it differently?
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد
To learn that it is not enough that they
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند
forgive one another, but they must also forgive themselves.
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند
"Thank you for your time," I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
"Is there anything else you would like your children to know"
آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟
God smiled and said, Just know that I am here... always.
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم....براي هميشه| + ارسال شده در 88/08/19 | ساعت 18:41 | توسط رویا |
تاریخ مرا در محک امتحان قرار داده است.می خواهد فداکاری مرا بسنجد.می خواهد شجاعت مرا بیازماید.اکنون پرچم خدایی به دست من سپرده شده است تا با طاغوتها بجنگم و مبارزه من فقط با شهادت و فداکاری امکان پذیر است.
خدایا!تو را شکر میکنم که مرا با فقر آشنا کردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم.
خدایا!هدایتم کن ،زیرا می دانم گمراهی چه بلای خطر ناکی است.
خدایا!هدایتم کن که ظلم نکنم،زیرا می دانم ظلم چه گناه نابخشودنی است.
خدایا!نگذار دروغ بگویم ،زیرا دروغ ظلم کثیفی است
خدایا!محتاجم مکن که تهمت به کسی بزنم،زیرا تهمت،خیانت ظالمانه ای است.
خدایا!هدایتم کن که بی انصافی نکنم،زیرا کسی که انصاف ندارد، شرف ندارد.
خدایا!راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان ،همانا کفر خدای بزرگ است.
خسته شده ام، پیر شده ام،دل شکسته ام،نا امیدم، دیگر آرزویی ندارم و احساس می کنم که این دنیا دیگر جای من نیست.با همه وداع می کنم و می خواهم فقط با خدای خود تنها باشم.
شهید دکترمصطفی چمران
| + ارسال شده در 88/08/18 | ساعت 11:30 | توسط فاطمه - |
مادر ،سلام!سلامت باشی الهی... از طلاییه برایت نامه می نویسم،واژه هایم طلایی ترین لحظه های خود را فریاد می زنند.مادر،دلم برایت به اندازه یک دنیا تنگ شده .می خواستم اشک هایم را با نامه پست کنم برایت،اما یاد قلب بیمار تو افتادم،گفتم که صلاح نیست.مادر جان،من امشب با شب خیلی خودمانی هستم،می خواهم تا صبح با چشمانم سجده کنم.به شب از سحر می گویم که آغاز لحظه های ناب جدایی است.ستاره ها اینجا به من می خندند،اگر نامه خط خوردگی دارد،به خاطر سرفه های من است،آخر آسمان اینجا چندان آبی نیست.سینه ام خس خس می کند مانند برگهای پاییزی.....
مادر،این چفیه هم سجاده است،هم قلک اشکهایم ،رفیق بدی هم نیست.شیمیایی که می زنند به خیال خودش مرا یاری می کند.مادر،جبهه برای من از مدرسه هم بیشتر درس داشت.اینجا همه معلم ها شاگردند و همه شاگردها معلم.مادر،اینجاصدای پای باران به گوش می رسد.
تورا به خدا دیگر نامه ننویس.نپرس چرا که بغضم می ترکد....
مادر ،من و ما می جنگیم تا خدایی ترین آسمان جهان مال تو باشد.برایم دعا کن.برای دلت دعا می کنم....
یا علی
| + ارسال شده در 88/08/18 | ساعت 11:29 | توسط فاطمه - |
یک نفر بود مثل همه ما.فقط مادرش از مسیحی های فرانسه بود و پدرش هم تاجری اهل مراکش.هفده ساله بود.با مو های طلایی و ریش های کم پشت.
در یک سفر با پدرش رفت مراکش.امکان نداشت حرفی را بی دلیل قبول کند و محال بود از حق ما دفاع نکند.در آن سفر،مسلمان شد.
رفت گوشه ی خلوتی ایستاد و شروع کرد به خواندن.خوشش آمده بود.گفت:برایم باز هم از این سخنرانی ها بیاورید.صحبتهای حضرت امام بود که در نماز جمعه اهل سنت پاریس پخش می کردند.
بعد از مدتی رفت وآمدش با دانشجوهای ایرانی کانون پاریس بیشتر شد.
پرسید کجا میری؟گفت:دعای کمیل.
- دعای کمیل چیه؟منم می تونم بیام؟
- بفرمایید
عربی را خوب می دانست.تا آخر مجلس نشست.هفته بعد،از ظهر آمد،با لباس مرتب و عطر زده.گفت:بریم دعای کمیل.
- حالا که نمی رن.
تا شب خیلی بی تاب بود.
بچه های کانون دیدند نماز می خواند،اما نه مثل همیشه.دستهایش کنار بدنش بود و مهر داشت.شیعه شدنش را جشن گرفتند و پرسیدند:کی تو رو شیعه کرده؟ جواب داد:دعای کمیل علی(ع).
گفت:می خوام اسمم رو بزارم علی.
- نه،بذار بین خودت و خدا با امیر المومنین.اهل سنت اذیتت می کنن.
- پس چی بذارم؟
- هر چی دوست داری.
- کمال
فقط اسمش کمال نبود.او به کمال رسیده بود.یک پسر مسیحی هفده ساله که مسلمان شد بعد هم شیعه.
| + ارسال شده در 88/08/18 | ساعت 11:29 | توسط فاطمه - |
خدایا مرا از ظلمات بی خبری بیرون بیاور ای مهربان ترین مهربانان
| + ارسال شده در 88/08/14 | ساعت 19:26 | توسط سعید |
هوا سرد است . اسمان گرفته خورشید درخشان نیست و افق تاریک است .
در دور دست خانه ها پیداست اسمان میغرد اما ارام ، هیچ پیدا نیست
و باد همچنان به خشکی و غربت این روز میافزاید
و پیغام سردی و غربت را و پیام اشنای دوری و فاصله را
وپیام خاموشی را ، شک و ابرها را به قاصدک میرساند
و ان ها نیز در میان سنگینی این حجم غمبار ،
سردرگم به هر سو روانند و من در این حال غریب گم شده ام
اما، برایم اشناست بوی غم و بوی نم و...
این حال را دوست دارم
بیشتر از وقتی که خورشید میدرخشد . نسیم میوزد و ابی روان است
من دوباره در میان همان کوچه های تاریک تو در تو گم شده ام
کوچه هایش برایم اشناست و لی ناپیدا .
دلم خالی ست ، شاید دستم روان نیست
ولی میدانم ، میدانم چگونه دوشهایم سنگین شده است .
چشمانم خشک است و بارانی هم نیست و صاعقه را در پس ابرها نهان داشته اند.
من دور شده ام سرد و سنگین ، خاموش ، خاموش .
اتشم سرد است و بی نور شعله هایش دیگر زیبا نیست ،نمیدرخشند
و من در کوچه پس کوچه های ذهنم لای دیوار ها گیر کرده ام تنگ است .
جایی را نمیبینم دیوارها بلندند و من نمیشوم و دستانم کوتاه است و هیچ پیدا نیست .
هیچ چیز برا ی رهایی نمی یابم و صدایی تلخ و نوایی را میشنوم
که امید را در سراسر وجودم جرقه میزند اماهنوز سردم .
میدانم اگر حتی یک دیوار را هم پشت سر بگذارم تاریکی کم میشود
و دیوارها کوتاهترند و این بار بین دو دیواری زندانی میشوم
که امید فرار از انها بیشتر است من تنها مانده ام ، بسیار
شاید به دستانی و یا نوری و شاید هم ...
بو ی عشق و معرفت در این کوچه ها میاید
ولی انگار خبری از قاصدکها نیست حتی سایه ای را نمیبینم .
باز به چشمان بی نورم شک میکنم که سوی دیدن یک وجب بیشتر را ندارد
شاید هم چشمانم از بی کرانی و روشنایی این حقیقت بی انتها کورند و بی سو ....
اما ،نه ،
زیرا که من در جای خودم ایستاده ام اگر این نور بود یا روشن دلی
به تک تک ابرها میرسیدم و فراتر از ان نیز هم
اگر چشمانم بسته باشند ؟ ان وقت چطور؟
انوقت به صدایی به نوری به گرمای پنهان و یا هر چیز دیگری
که خبر از ان سوی دریا ُ افق یا زمین را برایم بیاورند
چشمانم را خواهم گشود...
| + ارسال شده در 88/08/11 | ساعت 0:38 | توسط پرنیان |
نامه 40 پنجشنبه
7 آبان ماه 88
خدایا
دارم چهلمین نامه را برایت می نویسم ای پروردگار مهربان
البته نیازی به نوشتن نامه های هفتگی نیست زیرا که تو از احوال بندگانت بهتر از خودشان آگاهی داری
با این وجود می نویسم و خواهم نوشت
می شود با تو به راحتی درد دل کرد و آرام گرفت
87/8/9
این یک تاریخ ساده نیست
این روز نقطه ی عطفی در زندگی من است
یک سکوی پرش
روز باز شدن یک دریچه کوچک برای رهایی از تاریکی
یک سال پیش حدوداً همین روز ها بود که برای اولین بار یک کار مفید کردم
ایجاد این وبلاگ کوچک
وبلاگی که بعد ها از توبه ی گرگ به یک چمدان نامه برای پروردگارم تغییر نام داد
چه سریع گذشت این زمان
خدایا
من کوته فکر و حقیر بعد از این همه نامه و این همه هفته چیزی یاد گرفتم
یاد گرفتم که خیلی کوچکتر و حقیر تر از آنی هستم که فکر می کنم چیزی نیستم که به حساب بیاید
ولی هر چه باشد هستم تو خواستی که باشم به من اختیار دادی تا به میل خود بندگیت را بکنم نه به اجبار
و چه کسی جاهل تر از آنی که بندگی غیر را بجای پروردگارش را بکند
خدایا سعی می کنم تمام تلاشم را برای خوشنودیت بکنم سعی می کنم اثر نیک بر دنیایی که در آن زندگی می کنم بگذارم و بندگان دیگرت را خوشحال کنم که خوشحالی بندگان خوشحالی توست
خدایا بخاطر نعمت بزرگی که به من دادی ( نماز خواندن ) تو را تا وجود دارم شکر می گویم
خدایا لذت نماز صبح را از من مگیر
فردا جمعه هشتمین روز هشتمین ماه سال هشتاد و هشت و روز میلاد هشتمین امام عزیز ما ست
چقدر دلم می خواهد فردا آخرین روز انتظار هزار ساله ما باشد
آه خدای من چقدر دوست دارم روی زیبای منجی قلب ها را ببینم
اللهم عجل لولیک الفرج
| + ارسال شده در 88/08/07 | ساعت 15:47 | توسط سعید |
رنگ زردم دیر یا زود خزانی دارم
این مصرع رو راستش گفتم وقتی که داشتم در حد خودم در عشق خدا یا بهتر بگم در او غرق می شدم
ولی انسان هیچ وقت نمی تونه از خودش مطمئن بشه که همیشه دیگه این حال رو داره
راستیتش خدای من اینجوری راحت تر می تونم با هت حرف بزنم
می دونم من گربه کوره ام
می دونم لحظه به لحظه زندگی من رو غرق در رحمتت کردی ولی من ...
علاوه بر اینکه گناه من رو بخشیدی بهم گفتی دیگه بیخیال گذشته شو از اول هم نمی خواهد شروع کنی
من هوا تو دارم غمت نباشه ولی از من چی دیدی جز...
می خوام بگم خیلی دوست دارم ولی نمی تونم اخه فقط قسمتی از قلبم این اجازه رو به من میده بقیه قلبم
انگار زیاد موافق من نیست ولی...
بزار دروغ بشه ولی می گم:
دوستت دارم...

| + ارسال شده در 88/08/03 | ساعت 22:30 | توسط استاد رضا |
از اصفهان به قم میرفت . صدای اهنگ مبتذلی که راننده گوش میکرد
جلال رو ازار میداد .رفت با خوشرویی به راننده گفت :
اگر امکان داره یا نوار و خاموش کنید ، یا برا خودتون بذارین راننده با تمسخر گفت :
اگه ناراحتی میتونی پیاده شی ! جلال رفت توی فکر، هوای سرد ، بیابان تاریک و....
قصد کرد وجدان خفته راننده رو بیدا رکنه ، اینبار به راننده گفت :
اگه خاموش نکنی پیاده میشم.راننده هم نه کم گذاشت و نه زیاد ،
پدال ترمز رو فشار داد و ایستاد و گفت بفرما !
جلال پیاده شد اتوبوس هنوز خیلی دور نشده بود که ایستاد!
همینکه جلال به اتوبوس رسید راننده به جلال گفت :
بیا بالا جوون ، نوارو خاموش کردم
وقتی سالها بعد خبر شهادت جلال رو به ایه الله بهاءالدینی دادن ،
ایشون در حالی که به عکسش نگاه میکرد فرمود :
امام زمان (عج) از من یه سرباز خواست، من هم صاحب این عکس رو معرفی کردم.
*** با سپاهی از شهیدان خواهد امد ... الا انهم انصار المهدی ***
(راز گل سرخ/ص 10)
| + ارسال شده در 88/08/03 | ساعت 0:42 | توسط پرنیان |
سلام خدمت خدا و همه
از اینکه الان اینجا هستم ممنونم
برای این نوشتن ها ممنونم از خدا و همه
دیدم بهتره اولین نامه من به ........ باشه بهتره پس می نویسم:
من گرافیست هستم و انسانی با دو دست دو پا و غیره
من ادم پر حرفی تقریبا هستم ولی الان قلبم قفل است
ولی پست بعدی رو قول می دم زود بنویسم
| + ارسال شده در 88/08/02 | ساعت 19:47 | توسط استاد رضا |


