نامه 39 پنجشنبه
30 مهر ماه 88
خدایا
احساس می کنم مثل زنبوری هستم که نمی تواند تا کندو پرواز کرده و شهد گل ها را آنجا برساند
ریتم تعادلی و زمانبندی فعالیت هایم به هم خورده و نمی توانم کار ها و ایده هایم را به انجام برسانم
کارها و ایده هایی که روز به روز بیشتر می شود ولی من نمی دانم با آنها چه کنم
از یک طرف دروس رشته مدیریت که هر ترم سنگین تر می شود و معدلم کمتر و کمتر
از طرفی نوشتن کتاب که پنج سال گذشته ولی حتی به نصفش هم نرسیدم
از طرفی کار های گرافیکی که به بهانه ی طراحی جلد کتابم شروع کردم ولی حالا به آن دلمشغولی پیدا کردم
از طرفی طراحی صفحات وب و برنامه نویسی
از طرفی ساختن آهنگ که به تازگی جو گیر و مشتاق آهنگسازی شدم
از طرفی زندگی
چکار کنم خدایا
کدام را از زندگیم خط بزنم
حتی به خاطر نداشتن وقت
انیمیشن و طراحی سه بعدی را هم کنار گذاشتم
تدوین تصاویر ویدیویی و خلق جلوه های ویژه رایانه ای را کنار گذاشتم
به بازی های رایانه ای علاقه زیادی داشتم که ترک کردم
خدایا
من از خیلی گرایش ها وارد هنر شدم و جرعه ای از آن نوشیده ام ولی نمی دانم چه کنم کدام را ادامه دهم
دیپلم علوم تجربی بودم و ایده ی بزرگی برای نوشتن یک رمان بر قلب و همچنین علاقه شدیدی به سینما و انیمیشن داشتم
برای همین کنکور هنر هم دادم
و لی قبول نشدم بخاطر آن در رشته ی خودم هم قبول نشدم
خدایا
نمی دانم کدامیک از این هزار هندوانه دستم را پایین بگذارم
خدایا می خواهم
کل برنامه و ساختار زندگیم را به بهترین وجه تنظیم کنم
خودت کمکم کن
| + ارسال شده در 88/07/30 | ساعت 15:51 | توسط سعید |

نامه 38 پنجشنبه
23 مهر ماه 88
خدایا
خدای من
امروز یه اتفاقی افتاد
خودت که بر احوالات من کاملا آگاهی داری و می دانی
هر وقتی که از یادت غافل می شوم
بخاطر رخداد ها و اشتباهات و سو تفاهم ها
کارهای ساده ام بسی اشکال پیدا می کند
تازه به این موضوع مهم پی بردم
که بدون ذکر نام تو در ابتدای هر کاری
آن کار بهینه صورت نمی گیرد و باعث ناقص ماندن یا عذاب آور شدن آن کار می شود
این در حالی است که پیامبر عزیز و معصومین پاک بار ها به این موضوع تاکید کرده اند
و بارها این احادیث زیبا را در رسانه ها می شنوم ولی توجهی به آنها نمی کنم
باید حتما خود را به آتش بزنم تا آخر بفهمم آتش می سوزاند و رحم ندارد
باید هزاران راه خطا روم و بلایای مختلف بر سرم ببارد تا بفهمم راه درست را
در این صورت باید هزاران سال عمر داشته باشم تا تجربه کنم
ولی ندارم
پس باید از کنار قرآن و احادیث پاکان روزگار به آسانی عبور نکنم
و از تجربه بزرگان استفاده کنم
خدایا
حالا می فهمم
توی مدینه چرا
آن بزاز جوان
وقتی پارچه ای بر می داشت وقتی پول می شمرد وقتی پارچه ای می فروخت وقتی از قفسه های دکان بالا می رفت
نام زیبای تو را بر زبان جاری می کرد
ما هم مثلا مسلمانیم !
| + ارسال شده در 88/07/23 | ساعت 15:51 | توسط سعید |
روزهایی را که برای رنگی کرده بودی شمردم و رسیدم به امروز.خالی بود.مثل ذهنم که رنگ بی رنگی گرفته،امروزم رو می گم خالی از رنگهایی بود که تو برام تعریفشون کرده بودی.چه حیف......
من و تنهایی هام حالا یه جمع صمیمی شدیم.تمام.
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است.تویی که تصور حضورت سینه ی بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند.در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم.ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم.آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم.
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم،تا شاید جاده ای دور هنوز بوی پیراهنت را وقتی از ان می گذشتم در خود داشته باشدکه مرهمی شود برای دلتنگی هایم.
| + ارسال شده در 88/07/20 | ساعت 8:45 | توسط فاطمه - |
آدینه که می آمد حس می کردم تنهایم.حتی تنها تر از نگاه های به در مانده ای که در انتظار عشق تا همیشه حاضرند.یکی می گفت:با ما باش،آزاد و رها.دیگری می گفت:این همه تنهایی و غریبی را در کجای قلبت می خواهی جای کنی؟آخر تا کی؟
بعد صدایی را شنیدم که می گفت:وقتی مسافر در راه مانده ای داری و می دانی که سفرش به پایان می رسد و می آید حسرت برای چه؟؟
نگاه کن به این منتظران،نگاه کن!!!
آن ها منتظر استشمام بوی گل نرگسند......
| + ارسال شده در 88/07/20 | ساعت 8:42 | توسط فاطمه - |
خدایا تقدیرم را زیبا بنویس.
کمکم کن آن چه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم و آن چه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم.
گاهی اوقات دلیلی برای ماندن و بهانه ای برای زیستن نیست.
خدایا من می دانم که تو هستی.پس هر چه بیشتر باش تا دلیلی بهانه ای برای ماندن و دلیلی برای زیستن باشی.
خدایا مرا نگاه کن!
منم کسی که تو مرا روزی آفریدی و حالا مرا تنها گذاشتی!در این دنیای شگفتی ها و شلوغی ها من تنهایم.
مثل همیشه دستانم را بگیر.به گرمی دستان تو نیازمندم.
| + ارسال شده در 88/07/20 | ساعت 8:41 | توسط فاطمه - |
سرد بودم سردتر از قطب شمال.خورشید هرگز سراغی از من نمی گرفت.هیچ سیبی روی شاخه های زندگی ام نمی رویید.جاده ها و دشت ها را از یاد برده بودم و نمی دانستم آسمان چه رنگی است.
واژه هایم را در صندوقچه کهنه ای پنهان کرده بودم.نمی توانستم لب از لب باز کنم.روزهایم زخمی بودند و دلم از سنگ سخت تر شده بود.......
ناگهان به یاد تو افقتادم . تو که از خورشید گرمتری و از آسمان آبی تر.تو و آن آغوش همیشه گشاده که هیچ کولاک و برف سنگینی نمی تواند آن را ببندد،تو و آن نگاهی که مرا با نخی از نور به بهشت می برد.
آن روزها چه شد؟؟
روزهایی که آن همه دیوار روبه روی ما صف نکشیده بودند و به هر سو که نگاه می کردم پنجره ای برای دیدن تو گشوده بود.گاهی گنجشکی مهربان صدایم را به تو می رساند و گاه کبوتری جوان نامه ام را برایت می خواند.سیب ها همه طعم عشق می دادندو همه نردبان ها به سوی آسمان می رفتند.هرگاه دلم می گرفت به مهتاب سلام می کردم،حال ابرها را می پرسیدم،برای رنگین کمان شعر می خواندم وآن قدر در ایوان کوچک خانه مان منتظر می ماندم تا از بالای روشن ترین ستاره صدایم کنی.
آن روزها چه شد؟؟
روزهایی که حرفهایم را با اشک می آمیختم و به تو می گفتم و تو لبخند زنان خورشید را که تازه به دنیا آمده بود در قلبم می گذاشتی.
| + ارسال شده در 88/07/18 | ساعت 7:27 | توسط فاطمه - |
هرگز یادم نمیرود روزهایی را که برای بهار شدن روزگارم،در باغچه ای که نداشتم ریحان می کاشتم و مریمی های کوچه را پیچ و تاب میدادم.به امید روزی که چشمهایم در بهار شکوفه دهد.
از آن همه بی بهاری که روزگارم را سیاه کرده بود،دلخوشی نداشتم و به همین دلیل تا دلت بخواهد ریحان می کاشتم.تا سبز شوند،تا بهار شکوفه دهند و شاید از همان روزهای سرسبزی ریحان هاست که دیگر هیچ بهاری برایم تازگی ندارد.
احساس می کنم بهار تکرار ریحان های بی باغچگی من است.تکرار کودکی های بی ریحان و جوانی پر ریحانم.حالا می شود فهمید که بدون زمستان،بهار مفهوم بکری نیست و اگر دستانم در زمستان یخ نزنند،در بهار شکوفه نمی دهند.
یک روز اگر در بهارستان چشمانم به تنگ آمده ام ،بوی مریم و مریمی ها مستم کرد و اگر دو رکعت حوصله سماع ،وجودم را نوبهاری کردحتما تمام نوجوانی ام را به کوچه می برم و بر سر هر شاخه ای تکه ای از پیراهن غزل آلودم را می آویزم تا از حال و روزم عاشقانه هایی سبز شود که بوی ریحان می دهد.
عاشقانه هایی که بوی دستان پینه بسته پدرم را می دهد و طعم لبخندهای شاعرانه مادرم را.
دوست دارم از روزگارم عاشقانه هایی سبز شود که پر از باران باشد اما هیچ دلی را به باران نکشاند.
| + ارسال شده در 88/07/18 | ساعت 7:25 | توسط فاطمه - |
دعاهای زیر از کتاب
سومین جشنواره بینالمللی
"دستهای کوچک دعا" است. این
جشنواره سه سال است که در تبریز
برگزار میشود و دعاهای بچههای
دنیا را جمع آوری میکند و
برگزیدگان را به تبریز دعوت و به
آنها جایزه میدهد. دعاهایی که
میخوانید از بچههای ایران است.
لطفاً آمین بگوئید:
خدای مهربانم! من در سال جدید از
شما میخواهم اگر در شهر ما سیل
آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی!
(نسیم حبیبی / ۷ ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی
نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی.
خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر
کوچیکم رو کم کنی!
(سوسن خاطری / 9 ساله)
خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من
را به مسجد ببرد.
(کیانمهر رهگوی / 7 ساله)
خدای
عزیزم! در سال جدید کمک کن تا
مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد
آخر او دندان مصنوعی دارد!
(النازجهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان
و بابام عیدی من را از من نگیرند.
آنها هر سال عیدیهایی را که من
جمع میکنم از من میگیرند و به
بچه آنهایی میدهند که به من
عیدی میدهند!
(سحر آذریان / ۹ ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم
خودشان نان بپزند من مجبور نباشم
در صف نان بایستم!
(شاهین روحی / 11ساله)
خدایا! کاری کن وقتی آدمها
میخوان دروغ بگن یادشون بره!
(پویا گلپر / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!!
(زهره صبورنژاد / 7 ساله)
ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند
ممنونم!
(صادق بیگ زاده / 11 ساله)
دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم
خمیر دندان ژلهای بزنم!
(روشنک روزبهانی / 8 ساله)
خدایا! دست شما درد نکند ما شما را
خیلی دوست داریم!
(مینا امیری / 8ساله)
خدایا! تمام
بچههای کلاسمان زن داداش دارند
از تو میخواهم مرا زن دادش دار
کنی!
(زهرا فراهانی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو
دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد
اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته
بخرد. مطمئن هستم من امسال به
آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای
مرا قبول کن...
(رضا رضائی طومارآغاج / 13 ساله)
ای خدای مهربان! من رستم دستان را
> خیلی دوست دارم از تو خواهش
> میکنم کاری کنی که شبی او را در
خواب ببینم!
(شایان نوری / 9 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر
مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من
بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان
هم مرا بوس کند!!
(امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
خدیا! دعا میکنم که در دنیا یک
جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر
رفتگران خسته نشوند!
(فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
ای خدا! من بعضی وقتها یادم
میرود به یاد تو باشم ولی خدایا
کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و
یادت نرود!
(شقایق شوقی / 9 ساله)
خدایا! میخورم بزرگ نمیشم! کمکم
کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم!
(محمد حسین اوستادی / 7 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا
حیوانات درس نمیخواننداما ما
باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال
جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند
و ما مثل آنها استراحت کنیم!
(نیشتمان وازه / 10 ساله)
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که
آمپول میزنند منقرض شود تا هیچ
دکتری نتواند به من آمپول بزند!
(عاطفه صفری / 11 ساله)
خدای مهربان! من یک جفت کفش
میخواهم بنفش باشد و موقع راه
رفتن تق تق کند مرسی خدایا!
(رویا میرزاده / 7 ساله)
در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:
"هزاران نفر برای باریدن باران
دعا میکنند غافل از آنکه خداوند
با کودکی است که چکمههایش سوراخ است."
| + ارسال شده در 88/07/17 | ساعت 19:13 | توسط پرنیان |
نامه 37
پنجشنبه 16 مهر ماه 88
خدایا
چگونه می توانم جنایت ها و نامردی های ظالمان را به این سادگی از یاد برده
و فریاد نه غزه نه لبنان سر دهم
چقدر آدم می تواند سنگدل باشد

شیعه یعنی ساده ازکنار حوادث گذشتن و بستن چشم بر روی حقایق ؟
شیعه یعنی اشک تمساح برای حسین ریختن و جمع کردن کلکسیون گناه ؟
خدایا
نمی خواستم این عکس ها را در اینجا بگذارم
| + ارسال شده در 88/07/16 | ساعت 20:19 | توسط سعید |
اومد روی یک صفحه کاغذ نوشت : حاسبوا قبل ان تحاسبو .
یه کم پایین تر اسم چند تا گناه رو ردیف کرد
و جلوی اونها رو خالی گذاشت .
بعدش هم برگه رو تکثیر کرد و به هرکدوم از مربیا یه دونه داد
بهشون هم گفت : شبها ، بنشینید
کاراتون رو بررسی کنید بینید
خدای نکرده چند تا دورغ گفتید ؟ غیبت چند نفرو کردید ؟
تهمت زدید یا نه ؟ بد بینی داشتید ؟
کارهای خوبتون چقدر بوده ؟ و....
خلاصه باید حواسمون به کارامون باشه .
سر ماه اگه یه نگاه که به این برگه بندازید
حساب کار دستتون میاد.
این کار شهید تاثیر زیادی رو مربیا گذاشت
و خیلی چیزا رو عوض کرد...
بحر بی ساحل /ص96
| + ارسال شده در 88/07/16 | ساعت 1:35 | توسط پرنیان |
کسی مسیر خدا را به من نشان بدهد
دل سیاه مرا دست آسمان بدهد
درون پیله سر در گمی اسیرم ، آه
کسی برای پریدن به من توان بدهد
به دشت خیره شدم تا مگر که قاصدکی
نشانه ای به من از یار مهربان بدهد
و کاش رنگ غزلهای نا سروده من
بهار شعر مرا شور ناگهان بدهد
هزار بیت به وصفش قصیده میخوانم
اگر که بغض گلوگیر من امان بدهد
من از حکایت آشفتگی پرم اما
کجاست او که مرا جرات بیان بدهد ؟.
همیشه منتظرم تا عزیز خوش خبری
خبر ز آمدن او دوان دوان بدهد
چه سرد مرده ام اینجا ، کجاست دستی که.
به بند بند وجودم دوباره جان بدهد ؟
| + ارسال شده در 88/07/15 | ساعت 1:23 | توسط علی عباس آزاد |
در آرزوی ظهور
دریا دریا خون دل را از دیده به زیر پایت روان میسازیم شاید به یک قطره از خون
دلمان نظر کنی. اگر خون بهای خون دل ما نگاه تو باشد لحظه ای در ریختن آن درنگ
نخواهیم کرد.
ای آسمانی ترین آسمانی با دلسوختگانت چه میکنی ؟ تا کی درد هجرانت چون کوه بر
دوشمان سنگینی کند ؟ تا کی چشم انتظار شنیدن طنین صدای زیبایت باشیم ؟تا کی دل
آشفته را با وعده آدینه ای دیگر تسلی بخشیم ؟
گفتی خدا را به عمه جانتان حضرت زینب (س) قسم دهیم وبرای ظهورتان دعاکنیم ، به خدا
قسم که قسم دادیم و نشد ولی میدانیم که چرا نشد ، با این دلهای ناپاک و این چشمهای
آلوده و این زبانهای آزاد چگونه دعا به اجابت برسد ؟
اگر پروردگار عالمیان اجازه میدهد که نام مقدس شما ونام مطهر عمه عزیزتان را با
زبان غرق معصیتمان ببریم از کریمی اوست واز این بابت بسیار شاکریم ، امابر اجابت
دعایمان هر چند آرزومندیم ولی چشم طمع نداریم ،که خود درون آلوده و نفس سرکش خویش
را خوب می شناسیم ، اما با همه بی لیاقتی همواره تا پایان عمر اگر خداوند عنایت
بفرماید ملتمسانه ظهورت را از درگاهش طلب خواهیم کرد .
( اللهم عجل لولیک الفرج )
| + ارسال شده در 88/07/12 | ساعت 17:45 | توسط سعید |
تو خواهی آمد و آواز با تو خواهد بود
پرنده و پر و پرواز با تو خواهد بود
تو خواهی آمد و چونان که پیش از این بوده است
کلید قفل فلق باز با تو خواهد بود
خلاصه کرده به هر غمزه ای هزار غزل
هنر به شیوه ی ایجاز با تو خواهد بود
طلوع کن که چنان آفتاب گردان ها
مرا دو چشم نظر باز با تو خواهد بود
در آروزست دلم راز اسم اعظم را
تو خواهی آمد و آن راز با تو خواهد بود
برای دادن عمر دوباره ای به دلم
تو خواهی آمدواعجاز با تو خواهد
| + ارسال شده در 88/07/11 | ساعت 1:14 | توسط سعید |
در درون خسته و شکسته ام غوغایی به پاست طنین صدایی میشنوم که گویا مرا به سوی
خویش فرا میخواند سرگشته مانده ام که کجا بروم ؟ کدام راه مرا به صاحب صدا میرساند
؟ این ندای درونی از کجاست که اینگونه مرا به سوی خویش میخواند ؟ چه کسی است که
دست دلم را میگیرد و آرام آرام با خودمیبرد ؟ بارها همچون قطره اشکی خود را در
اقیانوس بیکران سر در گمی گم کرده ام و هر بار اوست که مرا می یابد و از دل
اقیانوس بیرون میکشد و به خویشم باز میگرداند.
مهدی جان، ای حاضر غایب از نظر با دل دیوانه من چه میکنی؟ این چه آتشی است که بر
جان من انداخته ای ؟ ازمن چه میخواهی ؟ من که فقط یک دل داشتم که آنراهم خودت از
من گرفته ای ، دیگر چیزی که لایق پیشکش قدمهایت باشد ندارم مگر اشکهای سوزانم که
لحظه به لحظه آتش فروزان دلم را فروزان تر میکند، تمامی اشکهایم نثار قدمهایت.
آقای من هر زمان که با خود خلوت میکنم و باتو حرف میزنم و به یادت مینویسم قرارم
را از دست میدهم و پریشان میشوم.
مولای من پریشانم ، پریشان ترم کن ، بیقرارم ،بیقراریم را افزون کن که پریشانی و
بیقراری در راه تو خود عین قرار است ، قراری از نوع عاشقی و دلدادگی .
| + ارسال شده در 88/07/11 | ساعت 0:50 | توسط سعید |
گشته ام تنهای تنها با خیالت روز و شب
می کشم آه و فغان از دل برایت روز و شب
دیده بر راهت نشسته ، ای پناه مسلمین
با دو چشم تر شدم چشم انتظارت روز و شب
یک دمی از یاد تو غافل نیم جان جهان
فاش می گویم که هستم بیقرارت رور و شب
گشته ام مجنون من از هجر رخت صاحب زمان
از غم هجران شدم من اشکبارت روز و شب
گر تو آیی این جهان همچون گلستان می شود
من شوم قربان آن باغ بهارت روز و شب
بنده را خاک گلستانت کن ای مولای من
تا که باشد جان من در زیر پایت روز و شب
| + ارسال شده در 88/07/11 | ساعت 0:47 | توسط سعید |
نامه 36 پنجشنبه
9 مهر ماه 88
خدایا
مرا ببخش که باز بدون نشان دادن لیاقت و بندگی
با کمال پر رویی آمدم از تو چیزی بخواهم
من هیچم
یا حتی هیچ هم نیستم در برابر بندگان شایسته ات
بجز تو از که می توانم چیزی بخواهم
دوران آخر است و واقعاً نمی توانم خوب را از بد تشخیص دهم
کمکم کن
مگذار با خیال خوب بودن در اعماق فرو روم
خدایا
همیشه هنگام قنوت از تو می خواهم تا قلبم را نلغزانی بعد از اینکه هدایت نمودی
پس راه راست را به من نشان بده
سعی می کنم قرآن را زمین مگذارم و نماز را با حال و احساس بخوانم
تصمیم گرفته ام مثل چند ماه پیش خوب چشمم را بر رویداد ها و حتی عادی ترین حوادث اطرافم باز کنم
و در بیشتر مواقع به روحم توجه کرده و خود را بشناسم
نمی خواهم همه عمرم به غفلت بگذرد
بهار تابستان پاییز زمستان
رمضان محرم شعبان
همیشه فرصت هایم را از دست می دهم
غفلت
تنبلی
بی مسئولیتی
می خواهم برنامه ی زندگیم را طوری تنظیم کنم که بتوانم از حد اکثر توانایی هایم برای بهبود وضعیت جامعه ام استفاده کنم تا تو را خوشنود سازم
خدایا می خواهم اعمال و رفتار و گفتار و پندار خیش را به نقطه ی تعادل برسانم
مثل همیشه کمکم کن
| + ارسال شده در 88/07/09 | ساعت 16:16 | توسط سعید |
غم غریبی به تمام وجودم چنگ می زند احساس میکنم با تمام عالمیان بیگانه شده ام کسی را نمی شناسم ، با هیچکس احساس نزدیکی نمیکنم ، به هر که مینگرم خود را فرسنگها از او دور میبینم ، تنها شده ام ، تنهای تنها. مولا جان به دنبالت میگردم . تو از من فاصله میگیری و من به دنبالت میگردم ، دل دنیایی مرا از خود دور میکنی ، خود را از دید آلوده من پنهان میکنی ، فرسنگها و فرسنگها از من فاصله میگیری ولی من باز به دنبالت میگردم. اگر از من بیزار باشی ، اگر نخواهی حتی لحظه ای به یادم باشی ، حتی اگر فراموشم کرده باشی ولی من باز به دنبالت میگردم. تو امام زمان من هستی ، پناه من هستی ، اگر هزاران بار مرا از در خانه ات برانی باز در خانه ات را خواهم کوبید که غیر از تو کسی را ندارم . میخواهم بگویم مولای من ، میدانم که خواهی گفت تو چه غلامی هستی که اینگونه درمقابل مولایت قد علم کرده ای و پرده دری میکنی ؟ حق میگویی من خود نیز غلامی به این بی حیایی ندیده ام . همین قدر بگویم که اگر من جای تو بودم به چنین غلامی حتی نگاه هم نمی کردم اما تو پناه بی پناهی های من هستی ، صبرت صبر ایوبی است و من تا ابد به نگاه مهربانت محتاجم
| + ارسال شده در 88/07/08 | ساعت 18:22 | توسط سعید |
کار هر شبش بود . با اینکه از صبح تا شب کا رو درس و فعالیت میکرد
نیمه های شب هم بلند میشد نماز شب میخوند
و یه شب بهش گفتم :
یه کم استراحت کن خسته ای . با همون حالت خاص خودش
گفت : تاجر اگه از سرمایه اش خرج کنه بالاخره ور شکست میشه
باید سود بدست بیاه تا زندگیش بچرخه .
ما هم اگه قرار باشه نماز شب نخونیم ور شکست میشیم.
(چمران به روایت همسر /ص46)
| + ارسال شده در 88/07/06 | ساعت 2:48 | توسط پرنیان |

شهید حمید باکری جانشین فرماندهی لشکر 31 عاشورا بود
و چه زیبا گفت از دوستانش که دراین سال های بعد از جنگ چگونه خواهند شد!!
دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند، در غیر این صورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام میشود و رزمندگان امروز سه دسته می شوند:
دسته ای به مخالفت با گذشته خود برمیخیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند!!!
دسته ای راه بی تفاوتی را بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند!!!
دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد!!!
پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی پس از جنگ در امان باشید .
چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود!!!
| + ارسال شده در 88/07/04 | ساعت 14:37 | توسط سعید |
امروز دلم بسیار گرفته است
پاییز است و غمبار همراه با ریزش برگ های رنگ رنگ
از روی شاخه های خشکیده ،
گرگ و میش هوا هم ، صبح هنگام ،
بر غربت و غریبی و دوری ما
در این گوی گردون رنگ رنگ میافزاید
دلم عجیب گرفته است و تنهایی درونم موج میزند
دلم میلرزد و قلبم میگیرد از این همه دوری
و غربت و غریبگی و خستگی
چندی بعد زمستان است و سردی هوا
به دلسردیت امید میبخشد.
***
غروب هم عالمی دارد دراین میان ...
با خزان و زمستان کنار خواهم امد ، امیدم به بهار است
و شکوفه های رنگ رنگش و گرمی و سبزییش
اما با خزان دلم ، جانم و افکارم چه کنم...؟
امیدهایم در این روزها روزنه های پر نوری را نظاره گرند...
انگشتانم بی حس از تلاطم روحم ،
و جان کاه است این نامردی روزگار
اما عاشقانه می تازد بر روح ادمی ،
نوید شادی بخش سرسبزی طبیعت ...
اما دریغ از امیدی فرح بخش از سوی
مهرهای خاموش بندگان بی عشق
بی پناهم در این روزها و خدایم پنهان است
در پس غفلتهای کودکانه ام، شاید
و یا سردی دل و یا بی خروشی قلب
که ذاکر نیستند و شاکر هم .
پناهی جز او هم نمیابم...
در این فصل طولانی زردی و پژمردگی بی شکیب و پر ریا .
| + ارسال شده در 88/07/04 | ساعت 3:1 | توسط پرنیان |

نامه 35 پنجشنبه
2 مهر ماه 88
خدایا اسب سرکش زمان مرا از رمضان امسال دور کرد
کاش همه ماه ها رمضان بود
کاش ما توی ماه های دیگه هم مهربون و انسان بودیم
خدایا من از خودم می ترسم
از آن جانوری که وقتی از تو دور میشم پدیدار میشه می ترسم
خدایا
مرا به حال خود وا مگذار
مخصوصا وقت خوشی ها
وقتی که به هر چیزی فکر می کنم جز تو و بندگی کردن و خوب بودن
خدایا
لذت نماز را از من مگیر
تنها راه خوب ماندن و واکسنی است که هر روز بر روحم می زنم
خدایا اهریمنان در موقع نماز به دور آدمی حلقه می زنند تا از کیفیت نمازمان بکاهند
و در آخر این نعمتت را به یک عمل ساده ی خم و راست شدن و خواندن طوطی وار کلمات بدون درک آن تبدیل کنند
خدایا
اولین ظلمی که به ما شد آن بود که از کودکی به ما گفتند نماز یک تکلیف است
کاش می گفتند نیاز حیاتی برای انسان ماندن است
چون هوا در شش های روح است
خدایا
می دانم لذت اسلام را خارجی ها
آنها که تازه مسلمانند بهتر احساس می کنند تا ما
آنان با وجود آن همه محدودیت برایشان
به مسلمان بودن شان افتخار می کنند
اما ما که دین مان را به ارث برده و به اندازه ی سر سوزن هم از آن چیزی نفهمیدیم
و مدام از اسلام شیعی دم می زنیم بدون اینکه عمل صالح در کنار ایمان سست مان داشته باشیم
خدایا در تقویم مان پاییز شروع شده ولی دنیای ما سالهاست که زمستان است
آن بهارم جاودان مان را زودتر برسان
اللهم عجل لولیک الفرج
| + ارسال شده در 88/07/02 | ساعت 20:23 | توسط سعید |
سلام همدم و مو نس همیشگی میبینی حالمو؟ خوب نیستم اصلا! ندیدم صبر و تحملی به اندازه ی خودت به من داد ه باشی که حالا بخوای از حرفم تعجب کنی ... آره دیگه من حالا داغونتر و داغونتر از اونی هستم که بخوام ادامه بدم راه صبر و شکیبایی رو .خوب حتما میگی تا حالا هم خوب تحمل نکردم و خوب دعا نکردم میگن دعا کننده باید خودش پاک و مبرا از گناه باشه من حالا خودم اعتراف میکنم که نبودم !من خودم خود پستمو میشناسم ...! اما یه سوال تو مشکل تو ی زندگی عزیزترینام میذاری که منو آدم کنی؟!آخه این زندگی اوناست همه وجود یا عمر اوناست بگو بهم شاید من دارم اشتباه میکنم شاید من نمیفهمم اما یه جوری حالیم کن که بفهمم من نمیدونم یعنی دیگه نمیدونم چه جوری باید به همه چی نگاه کنم من نمیدونم جایی که مشکلی پیش میاد بایدچیو رو مقصر بدونم باید کی رو مقصر صدا اکنم خودمو که وجود دارم و نباید باشم یا اونارو که باید باشند یا اون بچه ی کوچیکی که نا خواسته میاد یعنی تو میاریش تو این دنیا تو میخوای که باشه باشه و از همون اول کامش به تلخی زندگی عادت کنه ! بازم خوبه که درک غصه رو برای مدت طولانی بهشون نمیدی تو این سن .آره باز جای شکرش باقیه که این بچه ها تو زمان حال زندگی میکنن و هیچ نمیفهمن این غم ها تا همیشه باهاشون هست و تازه با بزرگتر شدن اونا مشکل بزرگترم میشه و چه مشکلاتی وای خدایا من که فکرشو میکنم همه وجودم میلرزه من با این که یه آدمم که گه گاهی فقط حس رحم و مهربانی دارم ولی تحمل حتی گفتن ونوشتنشو ندارم تو چه طور میتونی تو که مهربانترینو رحم کننده ترینی تو چه طور میتونی تحمل کنی و هیچ کار نکنی تا همه چیز به همون جایی برسه که ازش میترسم و ازش میترسیم پس چه جوری فقط نگاه میکنی این لحن بدمو ببخش تو خودت منو میشناسی تو منو خلق کردی اما یادم دادی یعنی تو وجودم اینو گذاشتی که خوشبختی خودم و اطرافیانم برام مهم باشه اینو تو وجود هممون گذاشتی پس چرا کنارش یه چیزایی هم خلق کردی که از یادمون ببره که خراب کنیم هر چی هست و نیست که از بین ببریم همه وجود عزیزانمونو که دلمون نسوزه واسه آینده خودمونو دیگران . دلم گرفته خدا یا تو ذهنم پر سوال چرا حس میکنم گمت کردم با این که روزی هزار بار هزار جای زندگیم تو اتفاقاییکه اون موقع مهم بودن و الان بنظرم اونقدرا هم مهم نبود تو باز از جایی که بداد م رسیدی که فکرشم نمیکردم پس الان چی شده چشاتو بستی چرا همه چی درست نمیشه شاید میگی زمانش نرسیده اما زمانش کیه آخه؟وقتی همه ی پل ها پشت سرمون خراب شد . اون موقع دیگه کسی نمیمونه بواسطه این رهایی خوشحالی کنه اون موقع دلامون همه سوخته که... تو که بهتر میدونی ما آدمیمم و کم طاقت نمیفهمیم حتی موقع عصبانیت چی میگیم من که اینجوریم اما خدا یا ......... من فکر میکردم من عاشق تو ام یعنی ما آدما عاشق توییم و تو هم معشوق مایی اما بعد دیدم نه تو عالم همین عشقای زمینی هم معشوقه که همیشه بدی میکنه نه عاشق پس میشه گفت تو عاشقی و ما معشوق پس خدایا شرط ااین عشق چیه ؟اون چه عشقیه که قشنگترین ها و بیگناه ترین ها رو اول هدیه میدی بعد.....
ادامه میدم اگه طاقت بیارم ...
| + ارسال شده در 88/07/02 | ساعت 0:0 | توسط مهسا |


