وجمعه دست در دست هم
در باغ انتظار به امید طلوع تو نشستیم.
می دانم وقتی که
دست های نیازمند٬
آسمان را می طلبد نوای دلنشین
<<اناالمهدی>>است
نامه 30 پنجشنبه 29 مرداد88

احساس می کنم دوباره باید پیمودن راه تو را از صفر شروع کنم
چند روز بیشتر به رمضان ماه با برکتت نمانده و من می خواهم دوباره از اول شروع کنم
احساس می کنم این بنای روح و انسانیتم داره کج ساخته میشه برای همین می خواهم پایه ها و ستون هایش را تقویت کنم
من نباید مغرور شوم
من نباید خودم را از بقیه جدا بدانم
من نباید در کارهایم سستی کنم
من نباید پیمان شکنی کنم
می خواهم در طی این سی روز آسمانی خودم را خوب شناخته و کجی ها را اصلاح و کاستی هایم را جبران کنم
می خواهم مسجد دلم را زیبا تر بسازم
محکم و استوار
و پاک
کمکم کن ای تکیه گاه من
| + ارسال شده در 88/05/29 | ساعت 17:27 | توسط سعید |
یکی از هم دوره ای های شهید بابایی در امریکا میگفت :
دوره خلبا نی میدیدم، یک روز دیدم روی بولتن خبری پایگاه (ریس)
مطلبی نوشته که نظر همه رو جلب کرده بود .
مطلب هم این بود:
دانشجو بابایی ساعت 2 بعد از نیمه شب میدود
تا شیطان را از خود دور کند !
تا این مطلب رو خوندم رفتم سراغ عباس و گفتم قضیه چیه؟
اولش نمیخواست بگه بعدشم اروم سرشو بالا اورد و گفت :
چند شب پیش بد خواب شده بودم ، رفتم میدون چمن
تا کمی بدوم کلنل (باکستر) و زنش منو دیدن،
از شب نشینی میاومدن، کلنل به من گفت :
این وقت شب برا چی میدوی ؟
بهش گفتم دارم ورزش میکنم.
گفت راستشو بگو.گفتم : گفتم راستش محیط خوابگاه
خیلی الوده هست ُ شیطون بد جوری اذیت میکنه،
اگه ادم حواسشو جمع نکنه به گناه میافته ،
بعدشم بهش گفتم میدونی دین ما برای این طور وقتا
چه توصیه ای میکنه ؟ عمل سخت انجام بدین!
(علمدار اسمان /ص29)
| + ارسال شده در 88/05/29 | ساعت 0:30 | توسط پرنیان |
هنگامی که انسان دعا میکند ، در واقع با خدا سخن میگوید
وانکاه که کتب اسمانی را تلاوت میکند
این خداست که با او سخن میگوید.
| + ارسال شده در 88/05/26 | ساعت 0:52 | توسط پرنیان |
سلام بر رمضان سلام بر ماه حق
سلام بر ماه خدا سلام -بر ماه پیامبر اکرم (ص) -سلام بر ماه بندگان مومن خدا
ای رمضان بیا - در روایات هست که قبل از آمدن ماه رمضان با آن صحبت کنید و آمدنش را به او تبریک بگویید پس رمضان بیا که خوش آمدی همه ی ماه های خدا یک طرف
و تو یک طرف آمدنت را تبریک می گویم فقط خدا می داند که چقدر از آمدنت خوشحالم هر چند که چند روزی به آمدنت مانده ولی من لحظه شماری می کنم که بیایی
ای رمضان بیا و دل تاریک ما را روشن گردان ماهی که در آن در رحمت خدا بر روی بندگانش باز می شود توبه ی بندگانس را می پذیرد
ماهی که دل های مرده را زنده می کند ماهی که هر چقدر ازش بگم باز هم کم گفتم مخصوصا از شب قدر که نگو
می ترسم مطالب رو دراز کنم و خوندنش برای شما ناراحت کننده بشه راستی آنقدر گفتم ماهی یاد ماهی صفره هفت سین عید نوروز افتادم
خدایا این عید های مارو خوب و خوش و پر برکت و پر از شادی کن و همه گناهان ما رو تا عید سعید فطر ببخش و از اون هم مهمتر به ما علم بده تا بعد از اون مرتکب گناه نشیم
| + ارسال شده در 88/05/24 | ساعت 17:47 | توسط سید محسن |

نامه 29 پنجشنبه 22 مرداد 88

خدایا
لذت بندگی را از من بی چاره نگیر
و مرا ببخش که فقط هنگام نیاز به فکر بندگی تو می افتم
و مرا ببخش که لحظات زندگیم را به بطالت و سستی می گذرانم
و مرا ببخش که هدف والای خود یعنی بندگیت را از یاد برده ام
خدایا لذت بندگی را از من پست خطا کار مگیر
و در این زمان که نمی توان درست و غلط را از هم تشخیص داد
مرا به راه راست هدایت کن
| + ارسال شده در 88/05/22 | ساعت 15:36 | توسط سعید |
با این که سن و سال کمی داشت ،
کمک حال پدر و مادر بود و بیشتر خریدهای خونه
رو خودش انجام میداد .اون روز مادر منتظر
علی اصغر نشد و خودش رفت خرید.
وقتی علی اصغر برگشت ، دید مادر تازه از خرید اومده !
مادر رو نشوند، یه پتویی روش انداخت ،
بعدش هم رفت اب میوه براش اورد و
داد دستش و گفت :ماد رجون بخور.
همون ایام پدرش داشت خونه رو تعمیر میکرد .
علی اصغر ، پدر رو قانع کرده بود که کار ها
رو بسپاره دستش . به پدر گفته بود :
من خودم هستم ، شما استراحت کن.
(تبسم اسمانی/ص11 )
| + ارسال شده در 88/05/22 | ساعت 1:36 | توسط پرنیان |

نامه 28-2 پنجشنبه پانزدهم مرداد ماه 88
هزار سال جدایی از دوست

خدایا مرغ خسته ی قلبم نوای غم انگیزی امروز دارد
آهنگ دوری از دوست چه سوز ناک است
درد ها و فریاد های انسان ها ی مظلوم از اول خلقت تا امروز بر روی هم انباشته شده و به ما ارث رسیده
خدایا دوران سختی است
زمان دوری از صاحب قلب های عاشق
دوران دوری از منجی که تجلی و نشانه ی رحمت و صفات زیبا و بی انتهای توست
کسی که نشانه و نوری از جانب توست
خدایا یعنی روزی می رسه که آن روز ها را ببینم
از اون روزی که هزاران بمب فسفری بر روی مردم بیچاره فلسطین می ریخت تا به امروز در تمام وعده های نمازم در قنوط هفت بار زمزمه می کنم اللهم عجل لولیک الفرج تا شاید آن روزها ی با شکوه را ببینم
خدایا کی می شود چشم های کور ما به نور جمال وارث اولیا و انسان های برگزیده روشن گردد
به کسی که ذرات وجودش و زیبایی سخنان و صفاتش و رفتارش همه و همه نشانه ای از زیبایی و عظمت توست
پس معبود من چوپان ما گوسفندان بیچاره را زود برای نجات ما برسان قبل از اینکه گرگ ها انسانیت و پاکی روحمان را تکه و پاره کنند
اللهم عجل لولیک الفرج
| + ارسال شده در 88/05/15 | ساعت 20:31 | توسط سعید |
نامه 28-1 پنجشنبه پانزدهم مرداد ماه 88
خدایا
چی بگم
چی دارم که بگم
آخه من نا فرمان و گناهکار و غرق در دنیا چه می توانم بگم
من خیلی خیلی کوچک و حقیرم در برابر انسان های بر گزیده ات
انسانهایی که نو و عظمت تو از روح و جسمشان پیداست
من خیلی بدم من از تو خجالت می کشم که بگویم بندگی می کنم
این چجور بندگی است که آدم هنگام در خواست یا نیازی به یاد خالق و صاحب اختیارش بیفتد
خدایا من واقعا نمی دانم که چقدر توانسته ام به راه انسانیت و بندگی تو باز گردم
واقعا نمی دانم نامه اعمالم به کدام دستم داده خواهد شد
من خیلی ریز تر از آنم که به حساب آیم کوچکتر از آنم که ادعای بزرگی و فضل و دانش و نزدیکی به تو را کنم
واقعا نمی دانم که چگونه می توانم بر چشمان مهربان مهدی پاکیزه هنگامی که ظهور کردند نگاه کنم
من که شیعه نیستم من لباس شیعه و اسلام پوشیده ام
نمی توانم خودم را یک مسلمان شیعه واقعی به حساب آورم
من که تازگی ها نمازهایم از کیفیت افتاده خواندن آن برایم کار مجبوری شده
و قرآن حکیم نیز درون کمد اتاقم همچنان خاک می خوره
خدایا من را میلیونها بار بخشیده ای باز هم ببخش چون من بدون لطف و رحمت تو ........................................
| + ارسال شده در 88/05/15 | ساعت 20:21 | توسط سعید |
آنکه خجلت زده از کوی گناه است منم آنکه کم قیمتش از یک ڀر کاه است منم
آنکه سرمایه ز کف داده و شرمنده شده که بی افتاده ز ڀا در ته چاهست منم
در صف حشر چو ڀرونده به میزان سنجند آنکه ماتم زده و نامه سیاهست منم
هر که توشه ایی از بهر خود اندوخته آنکه چون خسته دلان همدم آهست منم
همرهان خنده کنان تا دل رضوان رفتند آنکه چون خسته دلان همدم آهست منم
حرف آرام دل انست که ای خالق من آنکه محتاج به یک نیمه نگاهست منم
| + ارسال شده در 88/05/15 | ساعت 14:29 | توسط مهسا |
| + ارسال شده در 88/05/12 | ساعت 17:36 | توسط رویا |
دلم بیزار از این شب های جان فرسا
دل دیوانه ام را لیک جای قراری نیست
اسیرم اندر این دوار به سان مرغ کت بسته
نشستم گوشه ای اما دلم را هیچ صفایی نیست
کنار پنجره گاهی صدایت میزنم شاید
بباری همچو رگبار شبانگاهی
بیایی مثل رعد کوبنده باشی
نگاهت میکنم اما
نمی یابم تو را اینجا ، کجایی ؟
| + ارسال شده در 88/05/12 | ساعت 1:15 | توسط پرنیان |
| + ارسال شده در 88/05/08 | ساعت 22:15 | توسط مهسا |
نامه 27 پنجشنبه هشتم مرداد ماه 88
طرح های بندگی من

خدایا
ثانیه ها خیلی عجله دارن
زمان به سرعت می گذرد
و دقیقه ها و ساعات بدون درک حال و موقعیت من جای خود را به همدیگر می دهند
زندگی من در حال تغیرات است
خدایا سرعت گذر زمان دارد اشتیاق انجام کار ها ی بزرگ را از من می گیرد
هنوز فکر های زیادی برای اجرا دارم ولی با وقت اندکم نمی توانم انجامشان دهم
طرح های زیادی دارم طرح های بندگی من طرح های نیکی که شاید موجب خوشنودیت شوند
ولی نمی توانم
بخاطر کمبود وقت فقط دوتا ی آنها را برای انجام دادن نگه داشتم
یکی طرح خرد بندگی من یعنی این وبلاگ است که از ابتدا تا کنون تاثیرات خوبی بر روحم گذاشته
و دیگری طرح کلان بندگی من است طرح نوشتن یک رمان که خودت از جزئیات آن با خبر تر از منی
خدایا من سعی می کنم کار های زاید و وقت گیر روزانه ام را کاهش دهم تا بتوانم هر چه زودتر آن را تمام کنم
شش سال است که این رمان افکارم را مشغول خود کرده و از اول تا به حال به لطف تو کامل تر و پرمحتوا تر شده
و می شود
خدایا
هنگام ورود به مسجد الحرام یادم آمد که به من گفته بودند اگر کسی برای اولین بار خانه خدا را از نزدیک ببیند اگر سه آرزو بکند برآورده می شود
و من آرزو کردم و تو شنوا ی دانایی
اول ظهور منجی اعظم مهدی فاطمه و رحمت عا لم را خواستم که تو بر ما رحمت آورده و زمان ظهور ایشان را نزدیک گردانی
دوم از تو خواستم تا به من کمک کنی تا بتوانم زندگی و اعمال و رفتار و روح و جسمم را به تعادل و توازن در آورم
خدایا آرزو و خواهش سوم من تمام کردن آن رمان بود
خدایا کمکم کن که تا پایان تابستان یا اگر نشد تا آذر ماه آن را تمام کنم
نه اینکه صبور نیستم
فقط می ترسم با گذشت زمان و افزایش مشغله نتوانم این کار پسندیده را به اتمام برسانم
پس خدایا به من توانایی ببخش تا بتوانم از زمان های اندک و کوتاه حد اکثر استفاده را ببرم
| + ارسال شده در 88/05/08 | ساعت 19:51 | توسط سعید |
اینقدر دور خودم رو شلوغ کردم که دیگه از خودم غافل شدم . از وجودم از سجودم از همه چیزم. تو پیله ی دنیا برای خودم خونهی کوچیکی ساختم و گاهی این پیله باعث خفگی خودم می شه . خا جونم . مهربونم می دونم که می دونی . تو که از همه مهربونتر می دونی که این فاصله چه به روز من اورده منو ببخش خدا جونم .
دیشب وقتی دوباره حالم بد شده بود همش به این فکر می کردم که اگه الان روح از تنم جدا بشه و من بیام پیشت در جواب این همه مهربونیت چی دارم که بگم
امروز اومئم تا یه کم از چیزایی که دست و پامو تو این زندگی دنیایی بسته رو رها کنم . خودم را ازاد کنم از این همه وابستگی از این همه چسبیدن به دنیا
خدا جونم مهربونم منو ببخش به خاطر این همه بی توجهی این همه بی ادبی و قتی که می دونم تو هستی و می بینی و راحت گناه می کنم
خدا جون بهترین دوستم امروز خونهی تو مهمانته می دونم برای منم دعا می کنم به حق صاحب خونه دعاشو قبول کن
امین یا رب العالمین
| + ارسال شده در 88/05/08 | ساعت 9:51 | توسط فاطمه |
خدایا مرو به جان خفته در عظمت
و گرمی و شورو التها ب این روز بزرگ
بر من مخواه بی تو بودن و دوری را
و تنهام مگذار ای عزیز دل،
من کوچکم و ضعیف در برابر علم
و اگاهی شناخت و عشق و تمام صفاتت
خدایا تو را به دختر بی نظیر روزگار که کلمات
و دست لرزان من قاصرند از بیان انچه بوده و هست
اما تو میدانی بهتر و برتر و والاتر
از تمام قلب ها و احساس های پاک و ناب
و خدایا تو میدانی ، من میدانم ،
عظمت غیر قابل تصور و یاد زیبا و عاشقانه ی
این بندگان عزیزت را
خدایا میدانم که میدانی من میدانم
حقارت و کوچکی وضعف خود را
میدانی که من دوست دارم تو را و عزیزانت را ....
| + ارسال شده در 88/05/08 | ساعت 0:16 | توسط پرنیان |
امامی تمام عمر آن همه ظلم و خفگان رو تحمل کرد همیشه در حال عبادت بود
امامی که شاهد همه ی ان فجایع بشری بود
امامی که با پدر به کربلا و با سر پدر به شام رفت
امامی که صبر او سنگ را آب می کرد
امامی که نماز او هم برای کسانی ناراحت کننده بود
امامی که همیشه در عید قربان که همه شادند گریه می کرد
امامی که دلش به اندازه ی دریا بود و دعا هایش امواج خروشان
اما من قرار بود از تولد امام و خوشحالی که در دلم بود بگم ولی نمی دونم چرا حرف از اینجا سر در اورد
با این که همه ی اشنایان میگن که هر وقت به جدم توسل کردند اجابت شده ولی من نتونستم به
خاطر همه ی این مشغله های زندگی یک بار هم که شده صحیفه سجادیه رو بخونم
امید وارم که امام من رو ببخشه
| + ارسال شده در 88/05/06 | ساعت 11:34 | توسط سید محسن |
| + ارسال شده در 88/05/04 | ساعت 15:10 | توسط مهرداد |
و سپاس خدای را که خویشتن را بما شناساند
و شکر و سپاس خود را بما الهام نمود.
درها ی علم به ربوبیت و پروردگاری اش را بر ما گشود .
در توحید و یگانگی اش راهنمایی مان فرموده
و از عدول و کجروی و شک در امر خود دورمان ساخت...
سپاسی که به ان از اتش دردناک خدا رسته ،
به جوار رحمتش رهسپار شویم .
سپاسی که به ان شانه به شانه مقربین از فرشتگان رفته،
جا را برا انها تنگ سازیم و به ان در سرای جاودانی...
با پیغمبرانش گردانیم.
و سپاس خدایی را که نیکوییهای افرینش را برای ما برگزید ،
و روزیهای پاکیزه را برای ما روان گردانید ،
و با تسلط وتوانایی، ما را بر همه افریدگان برتری داد ...
و سپاس خدایی را که در نیازمندی را جز به سوی خود ،
به روی مابست...و ما را از نعمتهای زندگی بهره مند نمود...
و سپاس خدای را که ما را به توبه و بازگشت راهنمای نمود ،
توبه ای که انرا نیافته ایم جز به فضل و احسان او...
پس بدبخت از ما کسی است که به او را نا فرمانی نماید ،
و نیک بخت از ما کسی که به او رو اورد ...
پس او راست سپاس به جای هر نعمتی که بر ما
و بر همه بندگان گذشته و مانده اش دارد...
سپاسی که حد ان را انتها ...نیست.
سپاسی که موجب خشنودی و وسیله امرزش ...
و پناه عذاب ...و جلوگیری از معصیت ...باشد.
سپاسی که به وسیله ان در بین نیک بختان
و دوستان او کامروا گردیم...
که خدا یاری دهنده (مومنین) و (در خوشی و سختی )
ستوده شده است.
| + ارسال شده در 88/05/03 | ساعت 19:29 | توسط پرنیان |
خدای خوبم کلمه ی بی دریغ رو خیلی دوست دارم مخصوصا وقتی بخشندگی و مهربانی تو کنارش بشینه
مهر بی دریغ بخشندگی بی دریغ ...
همه ی توقع ها از روی نیاز و تو بی نیازی خدایا دلم گرفته از خودم برای خودم میبینی خدا کاخ ها خاک میشن خاکها کاخ ولی درد رو از هر طرف که بخونی بازم درد ه ومن ﭘر دردم درد از چی وکی نمیدونم فقط تو میدونی که درد رو آفریدی بازم شکرت خدایا شکر...
| + ارسال شده در 88/05/02 | ساعت 14:32 | توسط مهسا |
| + ارسال شده در 88/05/01 | ساعت 22:40 | توسط رویا |

نامه 26 پنجشنبه اول مرداد ماه 88

خدایا
واقعا نمی توانم حتی اندکی از خوبی هایت را شکر کنم
چند ماه پیش مرا نجات دادی و به من هدف زندگی را نمایاندی
دور و اطراف زندگیم حرف هایی که می شنیدم رویداد ها و مناظری که می دیدم
همه پر تو هایی هدایتگر ی از جانب تو بود بر قلب سنگی من و دیگر انسان هایی که انسانیت خود را از یاد برده بودند
ولی من کور بودم کر بودم لال و بی حس بودم که آنها را درک نمی کردم
تو بودی که مرا نجات دادی و روزنه ای بر قلب سنگیم ایجاد کردی تا چشمان نابینای روحم را بینا سازی تا بتوانم وجودت را احساس کنم
خدایا حالا که چند ماه گذشته وقتی به یاد خاطرات و حماقت های گذشته ام می افتم خیلی ناراحت و شرمسار می شوم
خدایا یادم نرفته که چه جانوری بودم زندگی من حقیر اگر به کمکم نمی آمدی واقعا چگونه می شد
من واقعا از خودم خسته شده بودم مثل آب زلالی بودم که روز به روز بخاطر سکون داشت می گندید تو مسیری برایم نمایاندی تا به سوی آن حرکت کرده و به جریان در آیم
مسیری به سوی خودت
و من اکنون این مسیر را می پیمایم و بسیار خوشحالم و افتخار می کنم برای اینکه بنده ی تو هستم
اگر چه در پیمودن این راه ضعیف عمل می کنم ولی سعی دارم روز به روز بهتر شوم
خدایا من اعتراف می کنم به این که تازگی ها نماز هایم از کیفیت افتاده و مدتی است که شبها قرآن نمی خوانم
ولی واقعا پشیمانم
و می خواهم به عهدی که با تو و با محمد (ص) بسته ام به نحو احسن عمل کنم
خدایا کمکم کن تا بتوانم
آخر الزمان است و شیطان قوی تر شده
و ما انسان های بی چاره نمی دانیم چه کنیم
این دنیا
این دالان تاریک
به نور نیاز دارد
پس خدایا برای مان خورشیدی بفرست با نوری که از تو منشا می گیرد
تا این شب تار جهان سوخته ی ما را به روز حقیقت و عدالت و الهی تبدیل سازد
اللهم عجل لولیک الفرج
| + ارسال شده در 88/05/01 | ساعت 21:25 | توسط سعید |