
حس خوبی دارم به تو که نزدیکی
میشه دستاتو گرفت توی این تاریکی
میشه تا آخر عمر با خیالت سر کرد
میشه عاشق ماند و عشق را باور کرد
***
تا تو هستی جز تو همه چی ممنوعه ست
عشق دل کنده از این کوچه باغ بمبست
من توی آغوشت گرم بودم یا سرد
کاش شب می فهمید روز باور می کرد
***
بغض یه دنیا رو از دلم کم کردی
من فقط من بودم منو آدم کردی
عشق بی حادثه نیست من خیانت کردم
اگه یادم باشی زود بر می گردم
***
ای خدایی که برام تو شبها فانوسی
حول میشم وقتی تو منو می بوسی
حول میشم وقتی تو منو می بوسی
شاعر: فرزاد حسنی
| + ارسال شده در 88/04/31 | ساعت 11:29 | توسط سعید |
احمد از نظر درسی جزو دانش اموزان
ممتاز مدرسه بود.سال اخر دبیرستان که
با احمد همکلاسی بودم ، مسئولین مدرسه میخواستند
کلاس رو مثل دانشگاهها مختلط برگزار کنند.
ما به این مسئله اعتراض کردیم، خیلی از بچه ها
هم بی خیال این مسئله شدند ،
اما در اراده و اعتقاد احمد ذره ای خلل وارد
نشد، احمد سر کلاس ها اعتراض خودشو
اعلام میکرد معلم ریاضی هم به مدیر گفته بود
اگر رحیمی سر کلاس من بیاد
دیگه درس نمیدم ، با این که حق با احمد بود ...
احمد اون سال درس ریاضی را غیر حضوری خوند
و حاضر نشد ایمانش را بفروشه ،
و همان سال با معدل 19 به بالا دیپلم
گرفت و در پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد .
(افلاکیان /ص 103)
| + ارسال شده در 88/04/31 | ساعت 0:48 | توسط پرنیان |
بی قرارم در این شب تار بی تاب و حیرانم از این روز
از فردا ، از لحظه لحظه هایی که هر یک
حکمتی در خود نهفته دارند
و با صدای ارام و همیشگی تیک تاک ساعت روی دیوار
از پی هم میگذرند و...
من بد حالم و غریب در این غریبستان اسارت ،
و تنگ است فضایی که جسم در ان میکاود
و تنگ تر حصاری که خود اطراف روحم کشیده ام
و بی صبرم از این همه تنگی و تاریکی
و غربت و تنهایی .
من و روحم و جسمم و خدایم که گاهی او را هم در این تنگنا
ناگهان با نسیم هوسی و غفلتی دور میبینم، با همیم ...
و غمگین از غفلتم در این فضای خیال بر انگیز
همراه با شمارش ثانیه ها
و درک تاریکی و حجم تنهایی و زیبایی ماه ، غرق میشوم...
چشمک ستاره ها را جوابی میدهم از سر بی نیازی
و تعبیر میکنم این را به فراخوانی که امیدی باشد
و لطفی از جانب او ،
که از رحمتش سرچشمه گرفته و از کران جاری گشته
تا شاید بااجابتش به بی کرانی عشق ، امید
و همه ی ان چه مدت ها ست روحم را جذب میکند
و گاهی دافعه اش چنا ن فرطوط وبی انجام ،
دست یاری دهم وعهد دوستی بندم .
شاید اینبار وقتی خوبی ها و رحمت ها از کران و اسمان و
زمین و زمان جاری میشوند
وفرود میامدند و چشمک زنان مرا فرامیخواندند
من در گمان های وهم اور خود غرق در فلسفه جویی
یک خواب، یک نگاه و یک حرف
و مسخ از نور خیره کننده ، اما همیشگی و ظاهری ماه نباشم ،
شاید اینبار امیدم در عرصه ناباوری هایم قدرت مضاعفی یافت
و چشمانم درخشندگی ساده یک عشق والا را خوب دید
و پاسخ گفت از ورای همه خاطرات و لحظه های گذشته.
و شاید این در و دیوارها و حصار ها را شکستم
و توان یافتم و استوار ایستادم
در برابر خود و شاید این بار مرا باخود ببرد
این خیال شور افرین این رویای دور.
این عشق و این ندایی که فرا میخواند ومرا میخواند ،
چه خوش اوا و نیکو می سراید ترانه عشق و خوبی
و سرشاری را...
و شاید شکستم حصار کوری و ندیدن را .
و شاید اینبار سبک شوم با این همسرایی عاشقانه
و پرواز را تا رسیدن به ابر به اوج به ابی ترین ها دریابم
و شاید او را...
چقدر خیال بر انگیز است صدای تیک تاک این ساعت
همیشگی روی دیوار های این زندان .
| + ارسال شده در 88/04/29 | ساعت 1:9 | توسط پرنیان |
خدایا امروز می خواهم حرف دلم رو بزنم
ای خدایا دیگه خسته شدم
می دونم بندهاتروبه هزاران راه آزمایش می کنی
ولی دیگه من بریدم دیگه نمی تونم
ای خدایا زندگی در جهنم بهتر از زندگی در بهترین جای این دنیاست
ای خدایاهمه چیز و همه کس دارن یک جوری اذیتم می کنند
و من هیچ کاری رو نمی تونم انجام بدم بجز صبر
که چند روز پیش طاقتم تموم شد و همه چیز رو زدم بهم و دیونه شدم
و حالا عقلم اومده سر جاش و فهمیدم که باید بیشتر صبر می کردم
و من که توی خانواده استوره ی صبرم باید بیشتر از این ها دوام می اوردم
ولی نشد
ای خدایا این دنیا رو دیگه نمی خواهم
نه این که دارم از زیر مسئولیت شونه خالی می کنم
نه دیگه در توانم نیست
نه دیگه دیگه نمیتونم
| + ارسال شده در 88/04/28 | ساعت 16:42 | توسط سید محسن |
نامه 25 بیست و پنجم تیر ماه 88

خدایا
خدای من
یادم نمیاد که قبلا چطوری می تونستم بدون یاد تو زندگیم رو بگذرانم
ولی میدانم که دیگر نمی توانم بی تو زندگی کنم نمی توانم
من دیگر برای زندگی کردن هدف دارم یه هدف والا رسیدن به تو
راه تو سخت و پیچیده نیست
راه راست را ما انسان های کوته فکر غرق در دنیا کج و مارپیچ می بینیم و کج می رویم
یه برنامه برای زندگیم معین کردم و آن خیلی ساده ولی مشکل است
برنامه ی من برنامه پیش رفتن در مسیر توست البته امید دارم که چنین باشد
با استفاده از پرتو های هدایتگر تابیده از قرآن و اولیا در چند جمله برنامه ای به شرح زیر ساختم
1- جز تو هیچ چیزی را نپرستم نه مرتبه و مقام و قدرت نه کاغذ های رنگی که برای داد و ستد استفاده می شوند نه تفریحات فانی و مخرب نه شیطانک هایی را که در کوچه پس کوچه ها و خیابون ها راه میرن
2- از آنجا که تو گفتی همه را برای بندگی و عبادت آفریدی من می خواهم تنها کار هایی را بکنم که بتوانم ابتدای آن نیت قربه الی الله بکنم واگر نیت کنم آنرا به نحو احسن انجام داده و بندگانت را شاد و در نتیجه تو را خوشنود کنم که وظیفه ی هر بنده ای خوشنود کردن توست
نوشتن این وبلاگ هم اگر چه در ابتدا برای اظهار پشیمانی و توبه بود اما حالا برای بندگی تو و جلا دادن روحم ادامه اش میدهم
3- به کسی زیان نرسانم و نگذارم زیانی به من برسد نه زیان روحی نه زیان مادی نه زیان جسمی و در عوض برای برقرار کردن تعادل روحی و تعادل جسمی و تعادل مادی خود و دیگر بنده هایت تلاش کنم تا آنجایی که توان دارم به عبارت دیگر نیکو کار باشم نه زیان ده و مخرب
4- در یاد خواهم داشت که هر چقدر بزرگ باشم کوچکترینم در برابر تو
این رو خیلی تازه درک کردم غرور منشا تمام زشتی ها ست و شکل های گوناگونی دارد که اعترف می کنم من تازگی ها به یکیش مبتلا بودم و تو ای خدای مهربان باز هم به کمکم آمدی و مرا از وجود حقیقیم آگاه کردی غرور را با یاری تو در هم میشکنم و تواضع و خاکی بودن و کوچکی در برابرت را جای گزینش خواهم کرد
فعلا همین چهار تا را توانستم بنویسم شاید بعد اضافه اش کنم
پروردگارا من برنامه های متفاوت زیادی تا بحال نوشتم ولی در انجام آن ناکام ماندم کمکم کن تا در راه تو قدم بردارم و
بنده خوبی برایت باشم
| + ارسال شده در 88/04/25 | ساعت 21:3 | توسط سعید |
من دلم می خواد ازم راضی و خوشحال باشی
دلم میخوادخوب خوب باشم
خیلی زیاد خدا می خوام نزدیک تو باشم با تو باشم
خدا جوابمو بده به من رحم کن کمکم کن
الهی من به کرم و محبت و
فضل و لطف بی حدت امید دارم
خدایا منو ببخش از من راضی شو
خدا بخواه و به من نزدیک تر شو کمکم کن
جوابمو بده بخواه که بفهمم من کاری برای تو نکردم
من بندگی نکردم من بنده خوبی نبودم
اما همیشه دوستت داشتم بهت امید داشتم
همیشه سعی کردم با تو باشم ، از تو بخوام ،
سعی کردم خوب باشم
خدایا همیشه به تو پناه اوردم
من می دونم هیچی نیستم هیچ ادعایی ندارم
همین انسان شرمنده رو سیاه ، نا سپاس اما می خوام بدونم
کجام ؟ کیم ؟ چه کردم ؟ چه میکنم ؟
دارم کجا میرم میخوام بفهم چقدر ارزش دارم ؟ ا
این زندگی چطور داره پیش میره خدا چی داره میشه ؟
خدا من دوستت دارم می خوام عنایت کنی
حقیقتا دوستت داشته باشم
زیاد ،خالص ، یک جوری باشم که
وقتی باها ت حرف میزنم و درد و دل میکنم و مناجات میکنم
قند تو دلت اب شه خدا دلت غش بره
از محبتی که من بهت دارم
از ذوق و خوشحالی که من بنده خوبتم ....
از این که لیاقت تو، زندگی ، نعمت و محبت ها و خوبیهات
و خدایی تو و روح و خلق تو را داشتم
می خوام عاشقت باشم خالص و خوب و عاشقم باشی
ناب و بی اندازه منو بخوای ...
من صدات کنم وقتی دلم میشکنه
وقتی باهات از رنج و غصه ها و سختی ها میگم
به روحم قدرت و عظمت و بصیرت و شناخت و اگاهی
وشعور و فهم وانرژی و نشاط و عشق وارامش
و حضور قلب بدی خدا ،
خوشحال بشی خدا از شنیدن صدام می خوام حست کنم
تو این دنیای غریب و بزرگ که سخته زندگی...
خدا نزدیکم کن ،اهلم کن دستمو بگیر نگام کن نجاتم بده
عاشقونه دعاهامو بشنو با کرم و با فضلت و عشقت جواب بده
نه با ناراحتی و نارضایتی ،
ا زما راضی باش ......
| + ارسال شده در 88/04/25 | ساعت 0:8 | توسط پرنیان |
همسر شهید همت میگه : اخلاقم طوری بود
که اگه میدیدم کسی خلاف شرع میگه
باهاش جر و بحث میکردم یه روز بهم گفت :
باید منطقی حرف بزنی.
بهش گفتم : ولی ادم رو مسخره میکنن.
گفت : میدونی ما در قبال تمام کسانی که راه کج میرن
مسئولیم . حق نداریم باهاشون برخورد تند کنیم.
از کجا معلوم که ما توی انحراف اینها نقش نداشته باشیم؟
وقتیم بهش گفتم : اخه تو کجایی که مقصر باشی ؟
گفت : چه فرقی میکنه : من نوعی برخورد نادرستم،
سهل انگاریم، کوتاهیام ، همه اینها باعث انحراف میشه .
(به مجنون گفتم زنده بمان/ص41)
| + ارسال شده در 88/04/24 | ساعت 0:55 | توسط پرنیان |
به نام خدایی که اول است و پیش از او اولی نبود
و اخر اوست و پس از او اخری نباشد
خداییکه دیده ها ی ببیندگان از دیدنش
ناتوانند و اندیشه های وصف کنندگان
از عهده وصفش بر نیایند
به قدرت وتوانایی خود افریدگانرا افرید.
و انان را به اراده و خواست خویش بوجود اورد
بی ان که از رو ی مثال و نمونه ای اورده باشد
سپس انرا در راه اراده و خواست خود روان گردانید ،
و در راه محبت و دوستی خود ،
و از رزقی که عطا فرموده هر جانداری را
روزی معلومی قرار داده است .
پس از ان برای او در زندگی مدتی معلوم تعیین
و پایانی معین قرار داده
که با روزهای زندگیش به سوی ان پایان گام بر میدارد،...
تا چون به پایانش نزدیک شود...
او را به انچه خوانده از پاداش سرشار
یا کیفر ترسناک خود فرا گیرد.
و این جزا با عدالت ودرستی اوست...
نعمتها و بخشش هایش پی در پی است
از او نپرسند انچه را که بجا میاورد
و از دیگران باز پرسند...
| + ارسال شده در 88/04/22 | ساعت 0:58 | توسط پرنیان |
فهمیدم که برای اعتکا ف دعوتم نکردی .....حتی ثبت نام کردم اما....
خدایا ردم کردی ......
گفتی که پاتو نذار تو مسجدم.... گفتی نیا قاطی فرشته های بنده نمایی که دارن با من راز و نیاز می کنن.....
گفتی برو تو مرداب خودت غرق شو ....
ولی خدا جون ...من دیروز برات گریه کردم ... خیلی گریه کردم...برای خودم ...
باز هم دست هام رو بگیر و من رو از این مرداب بد بود بیرون بکش .....
خدایا چی بگم .... می ترسم حتی دوست نداشته باشی صدام رو بشنوی ....
..........
| + ارسال شده در 88/04/18 | ساعت 23:35 | توسط سعید |
نامه 24 هجدهم تیر ماه 88

خدای من ای خدای بخشنده و مهربان
پناه می برم از شر اهریمن شعله ور شیطان نفرین شده بر تو
که تو پناه و تنها تکیه گاه و راهمی
من خیلی وقته که در نامه هایم به اعمال ناجوانمردانه ام اعتراف نکردم
پروردگارا من من جاهل من مدعی من بی لیاقت در طی این امتحانات گذشته دانشگاه دو کار بد کردم
یکی اینکه در مطالعه درس های امتحانی ام کوتاهی کردم
دوم اینکه بجای یا ری خواستن از تو از استاد یکی از درس هایم گدایی نمره کردم
و پشیمانم گرچه به من نمره خوبی داده اما در مقابل تو شرمسار م
در یکی از امتحانات دیگرم هم به دلیل سهل انگاری نتوانستم قبول شوم
ولی شکر گذارم از اینکه بقیه امتحانات را به صورت مطلوبی سپری کردم
واقعا سخت بود که در آن کمی وقت بتوانم این نتیجه را کسب کنم و اگر یاری تو نبود نمی دانم معدل این ترمم چند می شد
ولی خدایا
بار ها گفته ام و می گویم و خواهم گفت این را که
سخت ترین امتحان مشکل ترین درس با سختگیر ترین استاد در مقابل امتحان تو چیزی نیست
در این امتحان که کارنامه اش را در قیامت به ما می دهی ما بدون لطف و عنایات تو در گمراهی آشکار غوطه ور خواهیم شد
ای خالق و استاد من
در این جلسه امتحان زندگی در دنیا
ما را راهنمایی کن با کاملترین کتاب آسمانیت که توسط آخرین پیامبرت برای هدایت تمام انسانها فرستادی
ما را راهنمایی کن با سخن انسانهایی که به تو نزدیکترند
ما را راهنمایی کن با رخداد ها با دیده ها با شنیده ها
با فرستادن آخرین امام انسانها تا راه و چاه را بما بنمایاند و قرآن را که در درک آن عاجزیم به ما بیاموزد
ای استاد بخشنده و مهربان و سختگیر بر ما بیچارگان که اسلام را به ارث برده و لباس شیعه بر تن کرده ایم سخت مگیر
ما بدون الطاف و پرتو های سبز هدایتگر و حکمتبار تو نمی توانیم در امتحانت قبول شویم
پس ما را در جلسه امتحان زندگی راهنمایی کن
یا رب العالمین
| + ارسال شده در 88/04/18 | ساعت 23:10 | توسط سعید |
ثانیه ها درگذرند در پس اوهام همیشگی تو
و نسیم و وزش ملامش در گذار است
گاهی چشمانت را می بندی
و نوازش ظریف و همربانانه اش را به صورتت تجربه میکنی
ابرها بانوازش این نسیم اشنا ترند،
چرا که هم ابی ترند و لطیفتر
وهم دراوج اسمان همه چیز بهتر و پاکتر و هوشیارتر است
و ابرها انقدر به ارتعاش نوازش ملایم این مهر عشق می ورزند
که تار و پودشان را با حرکت مواج این نسیم همراه کرده اند
و به دنبالش از پی هر چرخش و گردشی
میچرخندو شکل میگیرند و تغییر میکنند
و جاری میشوند و تاثیر میپذیرند
بی انکه هویت وماهیت واقعی خویش را در جریان این بازی
دستخوش ابهام جاری این فضای دو پهلو کنند
و گم شوند و رنگ ببازند و جنس ناب و خالص
و پاک خود را مخدوش و مشوش سازند
اری این است رسم زندگی
پرندگان هم در جریان این گردش گاهی سبک می شوند
در زیر و بم این حس و فراغتی می یابد برای تفریح با باد ابر
و قلت خوردن و میروند و ولی ان ها هم در مسیر خود
می کاوند و میرقصند و میخندند
و بعد در ادامه همان راه را میروند.
ایر یاین است که موج خروشان و کوبنده هم شکل میگیرد
و بزرگ میشود و توان جلوه می یابد و میخروشد
و در راستای این چرخش و گردش و بازی ماهرانه
سر انجام باز هم بر ساحل خود میکوبد
و همان میکنند که پیش از ان نیز
پس چرا حالا که طبیعت در مقدرات
و اهداف خود این چنین راسخ و استوارند
چرا ما در وزش نسیم های سرد و گرم زندگی
هم چنان که شکل میگیریم رنگ میبازیم گم میشویم
و جریان اهداف مان را گونه گون میکنیم
و رود خروشان افکارمان را خاموش
و ابشار سرشار زندگی را کم جلوه
و صدای تپش های قلبمان با هر باد و نسیم
و طوفان و جریان ، کوک و هماهنگ
چرا ما موج کوبنده نباشیم یا ابر بارنده
و یاعقاب تیز بین در این ایام که شکارچیان و شکاربانان
و نگهبانان و همزبانان و مهرورزان در این غوغا
و هیاهو غرق در حس نوازش نسیمی گذرا هستند...
| + ارسال شده در 88/04/14 | ساعت 0:13 | توسط پرنیان |
به نام خدای بخشنده ی مهریان
((((((((((((((نامه ی اول من)))))))))))))))
یادم هست وقتی کودک بودم مادرم همیشه میگفت ما یک خدایی داریم
که مارا دوست دارد.
او همیشه باماست.با ما مهربان است و نمیگذارد زندگی بر ما سخت بگذرد.
آن موقع کودک بودم
چیزی از این حرف ها نمیفهمیدم.
خدایم را نمیشناختم.
و این نشناختن من با من بود.همراه من بود.در سختی ها.در راحتی ها
و در همه ی لحظاتم.
بزرگ شدم اما باز هم تو را نشناختم. نمی دانم چرا؟؟
دلایل زیادی بود که نشد تو را بشناسم.
من سرگرم کارهای دنیوی بودم.بعضی ها خوب بودند و بعضی ها بد
و بد و بد و نفرت انگیز
خدای من اینک به سوی تو آمده ام.با باری از گناهان رنگارنگ و مختلف
با صورتی خجالت زده و لبریز از شرم
میدانم میدانم آبرویم رفته است.دیگر آبرویی پیش روی تو ندارم
تقصیر خودم بود.
سعی نکردم تو را و دین تو را بشناسم!!!!
تو خدای منی.میدانم مرا دوست داری.
تو مرا آفریدی.
حالا در این نامه ی اولم از تو میخواهم اول مرا ببخشی.
ببخش مرا که ندیده و نشناخته برای خود دوست انتخاب
کردم و بر خلاف راه تو همراه با آنان گام برداشتم و خود را پیش روی تو
رو سیاه کردم.
خدای خووبم دوستت دارم.
دوســــــــتت دارم.
منتظر نامه ی بعدم بمان.
خواهم آمد با شرحی از گناهانم که نمی خواهم دیگر تکرار شوند.
تو خدایی چگونه به تو بگویم خدا نگهدار
پس میگویم خدایا نگهدار من باش تا دیگر
طعم وسوسه ی گناهان را نچشم.
| + ارسال شده در 88/04/13 | ساعت 2:4 | توسط آتنا |
می خواهم یک تسلیم شده واقعی باشم
نامه 23 یازدهم تیر ماه 88
سلام خدا جون..
خدایا پروردگارا من واقعاً آنی نیستم که ادعایش را می کنم
داشتم چند روز پیش مناجات شهید چمران رو می خوندم که متوجه شدم پست تر از آنی هستم که فکرش را می کنم
که در زبان ادعای عشق به تو را دارم و در عمل و اثبات ...
شهید چمران حتی خجالت می کشید لب به سخن گشوده و از تو چیزی بخواهد
انسانهای والایی مثل او اینچنین خود را در مقابلت حقیر احساس می کنند اما من مغرور و مدعی پر گناه چه
من که فقط چند ماه است نماز می خوانم و سر تعظیم در محضرت فرو می آورم
پروردگارا من بی لیاقت همچنان در وادی طلب مانده ام و ادعای عشق میکنم
پروردگارا مرا ببخش
پروردگارا چند ماه پیش این من بودم که بر زبان زمزمه می کردم
الهی تو پناهی تو شب تار من اینجا من زیر بارون تو خیابون راه میرم تنها
و تو پناهم دادی توبه ام را قبول و دعا هایم را مستجاب کردی
باز هم می خواهم پناهم باشی در این تاریکی
در این تاریکی که نمی شود خوب و بد را از هم تشخیص داد
در دورانی که آدم های بد جای آدم های خوب را گرفته و دم از دین و الله و انسانیت می زنند
ما چه کنیم حرف و ظاهر را بنگریم یا باطن و عمل را
کاش می دانستم حق با کیست کاش ..
می خواهم راه مستقیمی که هر روز در نمازهایم از تو میخواهم بدان هدایتم کنی را به من نشان دهی
واقعاً می خواهم راه مستقیم را به من نشان دهی
پروردگارا می خواهم شیعه باشم
شیعه ی واقعی
می خواهم بجای ادعا
راه واقعی علی را در پیش گیرم
حسین را با عمل خود شاد کنم
و به صاحب قلب های بیدار (عج) لبیک گویم
می خواهم خوشنودت کنم ای خدای مهربانم
و یک تسلیم شده واقعی باشم من که جز تو هیچ ندارم
خدایا یاری ام کن من هیچ هم نیستم ولی جز تو هیچ یاوری ندارم
| + ارسال شده در 88/04/11 | ساعت 22:52 | توسط سعید |

خوش دارم از همهچیز و همهکس ببرم و جز خدا انیسی و همراهی نداشته باشم.
خوش دارم که زمین زیراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگی و تعلقات آن آزاد گردم.
خوش دارم که مجهول و گمنام، به سوی زجردیدگان دنیا بروم، در رنج و شکنجه آنها شرکت کنم، همچون سربازی خاکی در میان انقلابیون آفریقا بجنگم تابه درجه شهادت نایل آیم.
خوش دارم که مرا بسوزانند و خاکسترم را به باد بسپارند تا حتی قبری را از این زمین اشغال نکنم.
خوش دارم هیچکس را نشناسد، هیچکس از غمها و دردهایم آگاهی نداشته باشد، هیچکس از راز و نیازهای شبانهام نفهمد، هیچکس اشکهای سوزانم را در نیمههای شب نبیند، هیچکس به من محبت نکند، هیچکس به من توجه نکند، جز خدا کسی را نداشته باشم، جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم، جز خدا انیسی نداشته باشم، جز خدا به کسی پناه نبرم.
خوش دارم آزاد از قید و بندها، در غروب آفتاب، بر بلندی کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم، و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم، و این زیبایی سحرانگیز با پنجههای هنرمندش، با تاروپود وجودم بازی کند، قلب سوزانم را بگشاید، آتشفشان درونم را آزاد کند، اشک را که عصاره حیات من است، آزادانه سرازیر نماید، عقدهها و فشارهایی را که بر قلبم و بر روحم سنگینی میکنند بگشاید، غمهای خفهکننده را که حلقومم را میفشرند، و دردهای کشندهای را که قلبم را سوراخسوراخ میکنند، با قدرت معجزهآسای زیبایی تغییر شکل دهد، و غم را به عرفان و درد را، به فداکاری مبدل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد، و من، دیوانهوار، همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم، و روحم به سوی ابدیتی که از نورهای «زیبایی» میگذرد، پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه، از کهکشانها بگذرم و برای ابقاء پروردگار به معراج روم، و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم.
خوش دارم که در نیمه های شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم، با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم، آرامآرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بینهایت شوم، از مرزهای عالم وجود درگذرم، و در وادی فنا غوطهور شوم، و جز خدا چیزی را احساس نکنم.
خدایا! ما را ببخش، گناهانی که ما را احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم، گناهانی را که میکنیم و با هزار قدرت عقل توجیه میکنیم و خود از بدی آن آگاهی نداریم.
خدایا! تو آنقدر به من رحمت کرده، و آنچنان مرا مورد عنایت خود قرار دادهای که، من از وجود خود شرم میکنم، خجالت میکشم که در مقابلت بایستم، و خود را کوچکتر از آن میدانم که در جواب این همه بزرگواری و پروردگاری، تو را تشکر میکنم و تشکر را نیز تقصیری و اهانتی به ساحت مقدست میدانم.
خدایا! مردم آنقدر به من محبت کردهاند، و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کردهاند که راستی خجلم، و آنقدر خود را کوچک میبینم که نمیتوانم از عهده به درآیم، خدایا! تو به من فرصت ده، توانایی ده، تا بتوانم از عهده برآیم، و شایسته این همه مهر و محبت باشم.
خدایا! سالها دربهدر بودم، به خاطر مستضعفین دنیا مبارزه میکردم، از همه چیز خود چشم پوشیده بودم، و آرزو میکردم که روزی به ایران عزیز برگردم و همه استعدادهای خود را به کار اندازم.
خدایا! به انقلابیهای مصر و الجزایر و کشورهای دیگر توجه میکردم که رهبران انقلاب بعد از پیروزی به جان هم میافتند، همدیگر را میکوبند، دشمنان را خوشحال میکنند و عدم رشدانقلابی و انسانی خود را نشان میدهند، و من آرزو میکردم که در روزگاران آینده، انقلاب مقدس ایران بوجود بیاید که، رهبرانش باهم متحد باشند، خود را فراموش کنند، منیتها را کنار بگذارند، وحدت کلمه خود را حفظ کنند و به انقلابیون دنیا نشان دهند که انقلاب اسلامی ایران، آنچنان انقلابی است که برخلاف همه انقلابها و همه مکتبها و همه کشورها، خدا و مکتب و هدف، بر خودخواهیها و غرورها غلبه دارد و نمونهای بینظیر در سلسله تکاملی انسانها به شمار میآید.
خدایا! آرزو میکردم که کشورم آزاد گردد و من بتوانم بیخیال از زور و تزویر و دروغ و تهمت و دشمنی و خباثت، در فضای آن به سازندگی پردازم و هرچه بیشتر به تو تقرب بجویم.
خدایا! تو میدانی که تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است. از لحظهای که به دنیا آمدهام، نام تو را در گوشم خواندهاید، و یاد تو را بر قلبم گره زدهاند.
تو میدانی که در سراسر عمرم، هیچگاه تو را فراموش نکردهام، در سرزمینهای دوردست، فقط تو در کنارم بودی، در شبهای تار، فقط تو انیس دردها و غمهایم بودی، در صحنههای خطر، فقط تو مرا محافظت میکردی، اشکهای ریزانم را فقط تو مشاهده مینمودی، بر قلب مجروحم، فقط یاد تو و ذکر مرهم میگذاشت.
خدایا! تو میدانی که من در زندگی پرتلاطم خود، لحظهای تو را فراموش نکردهام. همهجا به طرفداری حق قیام کردهام، حق را گفتهام، از مکتب مقدس تو از هر شرایطی دفاع کردهام، کمال و جمال و جلال تو را بر همة مخالفان و منکران وجودت عرضه کردم، و از تهمت و بدگوییها و ناسزاهای آنها ابا نکردم.
در آن روزگاری که طرفداری از اسلام، به ارتجاع و قهقراگری، تعبیر میشد، و کمتر کسی جرأت میکرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همهجا، حتی در سرزمینهای کفر، علم اسلام را برمیافراشتم، و با تبلیغ منطقی و قلبی خود، همه مخالفین را وادار به احترام میکردم، و تو! ای خدای بزرگ! خوب میدانی که این، فقط براساس اعتقاد و ایمان قلبی من بود، و هیچ محرک دیگری جز تو نمیتوانست داشته باشد.
خدایا! از آنچه کردهام اجر نمیخواهم، و به خاطر فداکاریهای خود بر تو فخر نمیفروشم، آنچه داشتهام تو دادهای، و آنچه کردهام تو میسر نمودهای، همه استعدادهای من، همه قدرتهای من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، از خود کاری نکردهام که پاداشی بخواهم.
خدایا! عذر میخواهم از این که، به خود اجازه میدهم که با تو راز و نیاز کنم، عذر میخوهم که ادعاهای زیاد دارم، در مقابل تو اظهار وجود میکنم، درحالی که خوب میدانم وجود من زاییده ارادة من نیست، و بدون خواسته تو هیچ و پوچم.
عجیب آنکه از خود میگویم، منم میزنم، خواهش دارم و آرزو میکنم.
خدایا! تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم.
تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم.
تو مرا آه کردی، که از سینه بیوهزنان و درمندان به آسمان صعود کنم.
تو مرا فریاد کردی، که کلمه حق را هرچه رساتر برابر جباران اعلام نمایم.
تو مرا حجت قراردادی، تا کسی نتواند خود را فریب دهد.
تو مرا مقیاس سنجش قراردادی تا مظهر ارزشهای خدایی باشم. تا صدق و اخلاص و عشق و فداکاری را بنمایانم.
تو تاروپود وجود مرا با غم و درد سرشتی، تو مرا به آتش عشق سوختی. تو مرا در طوفان حوادث پرداختی، در کوره درد و غم گداختی، تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی، و در کویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی.
خدایا! تو به من، پوچی لذات زودگذر را نمودی، ناپایداری روزگار را نشان دادی، لذت مبارزه را چشاندی، ارزش شهادت را آموختی.
خدایا! تو را شکر میکنم که از پوچیها و ناپایداریها و خوشیها و قید و بندها آزادم نمودی، و مرا در طوفانهای خطرناک حوادث رها کردی، و در غوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر، غرقم نمودی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی، فهمیدم که سعادت حیات، در خوشی و آرامش و آسایش نیست، بلکه در درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم، و بالاخره شهادت است.
خدایا! تو را شکر میکنم که اشک را آفریدی، که عصاره حیات انسان است، آنگاه که در آتش عشق میسوزم، یا در شدت درد میگدازم، یا در شوق زیبایی و ذوق عرفانی آب میشوم، و سروپای وجودم روح میشود، لطف میشود، عشق میشود، سوز میشود، و عصارة وجود بصورت اشک، آب میشود و به عنوان زیباترین محصول حیات، که وجهی به عشق و ذوق دارد، و وجهی دیگر به غم و درد، بر دامان وجود فرو میچکد.
اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد، قلبم را ارائه خواهم داد، و اگر محصول عمرم را بطلبد، اشک را تقدیم خواهم کرد.
خدایا! تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمکزار انسان ببارم، تو مرا فریاد کردی که همچون رعد، در میان طوفان حوادث بغرم.
تو مرا درد و غم کردی، تا همنشین محرومین و دلشکستهگان باشم، تو مرا عشق کردی تا در قلبهای عشاق بسوزم.
تو مرا برق کردی تا در آسمان ظلمتزده بتازم، و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم.
تو مرا زهد کردی، که هنگام درد و غم و شکست و فشار و ناراحتی، وجود داشته باشم، و هنگام پیروزی و جشن و تقسیم غنائم، دامن خود برگیرم و در کویر تنهایی با خدای خود تنها بمانم.
غم و درد؛
خدایا! تو را شکر میکنم که غم و دردهای شخصی مرا که کثیف و کشنده بود از من گرفتی، و غمها و دردهای خدایی دادی، که زیبا و متعال بود.
خدایا! تو تاروپود وجود مرا با غم و درد سرشتی، تو مار به آتش عشق سوختی، در کوره غم گداختی، در طوفان حوادث ساختی و پرداختی، تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی، و در کویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی.
خدایا! تو را شکر میکنم که مرا سنگ زیرین آسیا کردی، و به من قدرت تحمل دادی که این همه درد و فشار را، که در تصورم نمیگنجید، بر قلب و روحم حمل کنم، از مجالس جشن و شادی بگریزم و به مراکز خطر و بلا و درد و رنج پناه برم.
خدایا! تو را شکر میکن مکه غم را آفریدی، و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختی و مرا از این نعمت بزرگ توانگر کردی.
خدایا! در غم و درد شخصی میسوختم، تو آنچنان در دردها و غمهای زجردیدگان و محرومان و دلشکستهگان غرقم کردی، که دردها و غمهای شخصی را فراموش کردم. تو مرا با زجر و شکنجه همه محرومین و مظلومین تاریخ آشنا کردی، از این راه تو علی را به من شناساندی، تو مرا با حسین آشنا کردی، تو دردها و غمهای زینب را بر دلم گذاشتی، تو مرا با تاریخ درآمیختی، و من خود را در تاریخ فراموش کردم، با ازلیت و ابدیت یکی شدم، و از این نعمت بزرگ، تو را شکر میکنم.
خدایا! تو را شکر میکنم که به من درد دادی و نعمت درک درد عطا فرمودی، تو را شکر میکنم که جانم را به آتش غم سوزاندی، و قلب مجروحم را برای همیشه داغدار کردی، دلم را سوختی و شکستی، تا فقط جایگاه تو باشد.
خدایا! همهچیز بر من ارزانی داشتی و بر همهاش شکر کردم. جسمی سالم و زیبا دادی، پایی قوی و تند و چالاک عطا کردی، بازوانی توانا و پنجهای هنرمند بخشیدی، فکری عمیق و ذهنی شدید دادی، از تمام موهبات علمی به اعلا درجه برخوردارم کردی، موفقیتهای فراوان به من دادی از همهچیز، و از همه زیباییها، و از همه کمالات به حد نهایت به من اعطا کردی و بر همهاش شکر میگذارم.
اما ای خدای بزرگ! یک چیز بیش از همهچیز به من ارزانی داشتی که نمیتوانم شکرش کنم، و آن درد و غم بود.
درد و غم، از وجود اکسیری ساخت که جز حقیقت چیزی نجوید، جز فداکاری راهی برنگزیند، و جز عشق چیزی از آن ترشح نکند.
خدایا! نمیتوانم بر این نعمت تو را شکر کنم ولی به خود جرأت میدهم از تو بخواهم که این اکسیر مقدس را تباه نکنی.
خدایا! تو را شکر میکنم که مرا بینیاز کردی، تا از هیچکس و از هیچچیز انتظاری نداشته باشم.
خدایا! عذر میخواهم از این که در مقابل تو میایستم و از خود سخن میگویم و خود را چیزی به حساب میآورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد!
خدایا! آنچه میگویم از قلبم میجوشد و از روحم لبریز میشود.
خدایا! دلشکستهام، زجرکشیدهام، ظلمزدهام، از همهچیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم، در مقابل آیندهای تیره و مبهم و تاریک قرار گرفتهام، تنها تو را میشناسم، تنها به سوی تو میآیم، تنها با تو راز و نیاز میکنم.
خدایا! دلشکستهای با تو راز و نیاز میکند، زجرکشیدهای که وارث هزارها سال مصیبت و شکنجه است، ظلمزدهای که تا اعماق استخوانهایش از شدت درد و رنج میسوزد، ناامیدی که در افق سرنوشت، جز ظلم و حرمان و تاریکی نمیبیند، و جز آیندهای مبهم و تاریک سراغ ندارد.
خدایا! هنگامی که غرش رعدآسای من، در بحبوحه حوادث میشد و به کسی نمیرسید، هنگامی که فریاد استغاثه من در میان فحشها و دروغها و تهمتها ناپدید میشد، تو! ای خدای من!، ناله ضعیف شبانگاه مرا میشنیدی، و بر قلب سوختهام نور میتافتی و به استثغاثهام جواب میگفتی.
تو در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در کویر تنهایی، انیس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت ناامیدی، دست مرا گرفتی و کمک کردی، در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه و پیشبینی نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی، . در میان ابرهای ابهام، در مسیر تاریک و مجهول و وحشتناک، مرا هدایت کردی.
خدایا! خسته و دلشکستهام، مظلوم از ظلم تاریخ، پژمرده از جهل و اجتماع ناتوان در مقابل طوفان حوادث، ناامید در برابر افق مبهم و مجهول، تنها، بیکس، فقیر در کویر سوزان زندگی، محبوس در زندان آهنین حیات.
دل غمزده و دردمندم آرزوی آزادی میکند، وروح پژمردهام خواهش پرواز دارد، تا از این غربتکده سیاه، ردای خود را به وادی عدم بکشاند و از بار هستی برهد، ودر عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد.
ای خدای بزرگ! تو را شکر میکنم که راه شهادت را بر من گشودی، دریچهای پرافتخار از این دنیای خاکی به سوی آسمانها باز کردی، و لذتبخشترین امید حیاتم را دراختیارم گذاشتی، و به امید استخلاص، تحمل همه دردها و غمها و شکنجهها را میسر کردی.
| + ارسال شده در 88/04/07 | ساعت 13:9 | توسط سعید |
دوستان خوبم خیلی ممنونیم از نوشته ها و مطالبتون ... ![]()
دلم گرفته، ای دوست! هوایِ گریه با من؛
گر از قفس گریزم، کجا رَوَم، کجا، من؟
کجا رَوَم؟ که راهی به گلشنی ندانم،
که دیده بَرگشودم به کنجِ تنگنا، من.
نه بَسته ام به کس دل، نه بسته کس به من نیز:
چو تخته پاره بَر موج، رَها، رَها، رَها، من.
زِِ من هَر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک؛
به من هَر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا، من!
نه چشمِ دل به سوئی، نه باده در سبوئی
که تر کنم گلوئی به یادِ آشنا، من.
زِ بودنم چه اَفزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمانِ اَبری ...
دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من ...
| + ارسال شده در 88/04/02 | ساعت 16:52 | توسط پرنیان |



