تبليغاتX
یک چمدان نامه برای پروردگارم



یک چمدان نامه برای پروردگارم

نامه های هفتگی بندگان خطا کار برای خدا


ترجمه به زبان انگلیسی ترجمه به زبان عربیترجمه به زبان چینیترجمه به زبان آلمانی  ترجمه به زبان هندیترجمه به زبان ایتالیایی ترجمه به زبان ژاپنی ترجمه به زبان کره‏ای ترجمه به زبان روسیترجمه به زبان ترکی


حس خوبی دارم  به تو که نزدیکی

میشه دستاتو گرفت  توی این تاریکی

میشه تا آخر عمر با خیالت سر کرد

 میشه عاشق ماند و عشق را باور کرد

                 ***

تا تو هستی جز تو همه چی ممنوعه ست

عشق دل کنده از این کوچه باغ  بمبست

من توی  آغوشت   گرم  بودم  یا  سرد

کاش شب می فهمید  روز باور می کرد

                   ***

بغض یه  دنیا  رو   از دلم  کم  کردی

من فقط  من  بودم    منو آدم  کردی

عشق بی حادثه نیست  من  خیانت کردم

اگه یادم باشی زود بر می گردم

                ***

ای خدایی که برام تو شبها  فانوسی

حول میشم وقتی تو منو می بوسی

حول میشم وقتی تو منو می بوسی

 

شاعر: فرزاد  حسنی


+ ارسال شده در 88/04/31 | ساعت 11:29 | توسط سعید





 

احمد از نظر درسی جزو دانش اموزان 

ممتاز مدرسه بود.سال اخر دبیرستان که

با احمد  همکلاسی بودم ، مسئولین مدرسه  میخواستند

 کلاس رو مثل دانشگاهها مختلط برگزار کنند.

 ما به این مسئله اعتراض کردیم، خیلی از بچه ها 

 هم بی خیال این مسئله شدند  ،

اما در اراده و اعتقاد احمد ذره ای خلل وارد

نشد، احمد سر کلاس ها اعتراض خودشو

اعلام میکرد معلم ریاضی هم به مدیر گفته بود

اگر رحیمی سر کلاس من بیاد

دیگه  درس نمیدم ، با این که حق با احمد بود ...

 احمد اون سال درس ریاضی  را غیر حضوری خوند

 و حاضر نشد ایمانش را بفروشه  ،

و همان سال با معدل 19 به بالا دیپلم

گرفت و در پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد .

 

(افلاکیان /ص 103)

 

داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/04/31 | ساعت 0:48 | توسط پرنیان





بی قرارم در این  شب تار  بی تاب و حیرانم از این روز

 از فردا ، از لحظه لحظه هایی که هر یک

حکمتی در خود نهفته دارند

و با صدای ارام و همیشگی تیک تاک ساعت روی دیوار

از پی هم میگذرند و...

 من بد حالم و غریب در این غریبستان  اسارت ،

و تنگ است فضایی که جسم در ان میکاود

و تنگ تر حصاری که خود اطراف روحم کشیده ام

و بی صبرم از این  همه تنگی و تاریکی 

 و غربت و تنهایی .

من و روحم و جسمم و خدایم که گاهی او را هم در این تنگنا

 ناگهان با نسیم هوسی و غفلتی دور میبینم، با همیم  ...

و غمگین از غفلتم در این فضای خیال بر انگیز

همراه با شمارش  ثانیه ها

 و درک تاریکی و حجم تنهایی و زیبایی ماه ، غرق  میشوم...

 چشمک ستاره ها  را جوابی میدهم از سر بی نیازی

 و تعبیر میکنم این را به فراخوانی که امیدی باشد

 و لطفی از جانب او ،

 که از رحمتش سرچشمه  گرفته  و از کران جاری گشته

 تا شاید  بااجابتش به بی کرانی عشق ، امید

و همه ی ان چه  مدت ها ست روحم  را جذب میکند

  و گاهی دافعه اش چنا ن فرطوط  وبی انجام ،

 دست یاری دهم  وعهد دوستی بندم .

شاید اینبار  وقتی خوبی ها و رحمت ها  از کران و اسمان و

زمین  و زمان  جاری میشوند

 وفرود میامدند و چشمک زنان  مرا فرامیخواندند

 من در گمان های وهم  اور خود غرق در فلسفه جویی

یک خواب، یک نگاه و یک حرف

 و مسخ از نور خیره کننده ،  اما همیشگی و ظاهری ماه نباشم ،

شاید اینبار  امیدم در عرصه ناباوری هایم  قدرت مضاعفی یافت

و چشمانم درخشندگی ساده یک عشق والا را خوب دید

 و پاسخ گفت از ورای همه خاطرات و لحظه های گذشته.

 و شاید این در و دیوارها و حصار ها را شکستم

و توان یافتم و استوار ایستادم 

در برابر خود و شاید این بار مرا باخود ببرد

 این خیال شور افرین  این رویای دور.

این عشق و این ندایی که فرا میخواند  ومرا میخواند  ،

 چه خوش اوا و نیکو  می سراید  ترانه عشق و خوبی

 و سرشاری را...

 و شاید شکستم حصار کوری و ندیدن را .

 و شاید اینبار سبک شوم  با این همسرایی عاشقانه

و پرواز را تا  رسیدن به ابر به اوج  به ابی ترین ها دریابم

 و شاید او را...

 

 چقدر خیال بر انگیز است صدای تیک تاک این ساعت 

همیشگی روی  دیوار های این زندان .

 

 


+ ارسال شده در 88/04/29 | ساعت 1:9 | توسط پرنیان





خدایا امروز می خواهم حرف دلم رو بزنم

ای خدایا دیگه خسته شدم

می دونم بندهاتروبه هزاران راه آزمایش می کنی

ولی دیگه من بریدم دیگه نمی تونم

ای خدایا زندگی در جهنم بهتر از زندگی در بهترین جای این دنیاست

ای خدایاهمه چیز و همه کس دارن یک جوری اذیتم می کنند

و من هیچ کاری رو نمی تونم انجام بدم بجز صبر

که چند روز پیش طاقتم تموم شد و همه چیز رو زدم بهم و دیونه شدم

و حالا عقلم اومده سر جاش و فهمیدم که باید بیشتر صبر می کردم

و من که توی خانواده استوره ی صبرم باید بیشتر از این ها دوام می اوردم

ولی نشد

ای خدایا این دنیا رو دیگه نمی خواهم

نه این که دارم از زیر مسئولیت شونه خالی می کنم

نه دیگه در توانم نیست

نه دیگه دیگه نمیتونم


+ ارسال شده در 88/04/28 | ساعت 16:42 | توسط سید محسن





نامه 25 بیست و پنجم تیر ماه 88

خدایا

خدای من

یادم نمیاد  که قبلا چطوری می تونستم   بدون یاد  تو زندگیم رو  بگذرانم  

ولی میدانم که دیگر نمی توانم  بی تو زندگی کنم  نمی توانم

من دیگر برای زندگی کردن هدف دارم  یه هدف والا   رسیدن به تو

راه  تو سخت و پیچیده نیست

 راه راست را ما انسان های کوته فکر غرق در دنیا  کج و مارپیچ می بینیم و کج می رویم

یه برنامه برای زندگیم معین کردم و آن خیلی ساده ولی مشکل است

برنامه ی من برنامه پیش رفتن در مسیر توست البته امید دارم که چنین باشد

با استفاده از پرتو های هدایتگر تابیده از قرآن و اولیا در چند جمله برنامه ای به شرح زیر ساختم

 

1- جز تو هیچ چیزی را نپرستم  نه مرتبه و مقام و قدرت  نه  کاغذ های رنگی  که برای داد و ستد استفاده می شوند  نه  تفریحات فانی و مخرب  نه  شیطانک هایی را که در کوچه پس کوچه ها و خیابون ها راه میرن

2- از آنجا که تو گفتی همه را برای بندگی و عبادت آفریدی من می خواهم تنها کار هایی را بکنم که بتوانم ابتدای آن  نیت  قربه الی الله بکنم واگر نیت کنم آنرا به نحو احسن انجام داده و بندگانت را شاد و در نتیجه تو را خوشنود کنم  که وظیفه ی هر بنده ای خوشنود کردن  توست

نوشتن  این وبلاگ هم  اگر چه در ابتدا برای اظهار پشیمانی و توبه بود اما حالا برای بندگی تو و جلا دادن روحم   ادامه اش میدهم

3-  به کسی زیان نرسانم و نگذارم زیانی به من برسد  نه زیان روحی نه  زیان مادی  نه زیان جسمی  و در عوض برای برقرار کردن تعادل روحی و تعادل جسمی و تعادل مادی  خود  و  دیگر بنده هایت تلاش کنم تا آنجایی که توان دارم  به عبارت دیگر نیکو کار باشم نه زیان ده و مخرب

4-  در یاد خواهم داشت که هر چقدر بزرگ باشم  کوچکترینم در برابر تو

 این رو خیلی تازه درک کردم  غرور منشا تمام زشتی ها ست  و شکل های گوناگونی دارد  که اعترف می کنم  من تازگی ها به یکیش  مبتلا بودم  و تو ای خدای مهربان باز هم به کمکم آمدی و مرا از وجود حقیقیم آگاه کردی  غرور را با یاری تو در هم  میشکنم  و  تواضع و خاکی بودن  و  کوچکی در برابرت را جای گزینش خواهم کرد  

 

فعلا همین چهار تا را توانستم بنویسم شاید بعد اضافه اش کنم

پروردگارا من برنامه های متفاوت زیادی تا بحال نوشتم ولی در انجام آن ناکام ماندم کمکم کن تا در راه تو قدم بردارم و

 بنده  خوبی برایت باشم


+ ارسال شده در 88/04/25 | ساعت 21:3 | توسط سعید





 

من دلم می خواد ازم راضی و خوشحال باشی 

دلم میخوادخوب خوب باشم

 خیلی زیاد  خدا می خوام نزدیک تو باشم  با تو باشم

 

خدا جوابمو بده  به من رحم کن  کمکم کن

  الهی من به کرم و محبت و

فضل و لطف بی حدت امید دارم

خدایا  منو ببخش از من راضی شو

 خدا بخواه و به من نزدیک تر شو کمکم کن

جوابمو بده  بخواه که بفهمم من کاری برای تو نکردم

 من بندگی نکردم من بنده خوبی نبودم

اما همیشه دوستت داشتم  بهت امید داشتم

همیشه سعی کردم با تو باشم ،  از تو بخوام ،

سعی کردم خوب باشم

خدایا همیشه  به تو پناه اوردم 

من می دونم هیچی نیستم هیچ ادعایی ندارم

  همین انسان شرمنده رو سیاه ، نا سپاس  اما می خوام بدونم

کجام ؟ کیم ؟ چه کردم ؟  چه میکنم ؟

 دارم کجا میرم  میخوام بفهم چقدر  ارزش دارم ؟ ا

این زندگی چطور داره پیش میره  خدا چی داره میشه ؟

خدا من دوستت دارم  می خوام عنایت کنی

حقیقتا دوستت داشته باشم 

زیاد ،خالص ،  یک جوری باشم  که

 وقتی باها ت حرف میزنم و درد و دل میکنم  و مناجات میکنم

قند تو دلت اب شه  خدا دلت غش بره

از محبتی که  من بهت دارم

از ذوق و خوشحالی که من بنده خوبتم ....

از این که لیاقت  تو، زندگی ، نعمت و محبت ها و خوبیهات

و خدایی تو و روح و خلق تو را داشتم

می خوام عاشقت باشم  خالص و خوب و عاشقم باشی

 ناب و بی اندازه  منو بخوای ...

 من صدات  کنم وقتی دلم میشکنه 

وقتی باهات  از رنج و غصه ها و سختی ها  میگم

 به روحم قدرت و عظمت و بصیرت و شناخت و اگاهی

 وشعور و فهم وانرژی و نشاط و عشق وارامش

  و حضور قلب بدی خدا ،

   خوشحال بشی خدا از شنیدن صدام می خوام حست کنم

  تو این دنیای غریب و بزرگ که سخته زندگی...

 خدا نزدیکم کن  ،اهلم کن دستمو بگیر نگام کن  نجاتم بده 

عاشقونه دعاهامو بشنو با کرم و با فضلت و عشقت  جواب بده 

نه با ناراحتی و نارضایتی ،

 ا زما راضی باش ......

 

 

 


+ ارسال شده در 88/04/25 | ساعت 0:8 | توسط پرنیان





 

 

همسر شهید همت میگه : اخلاقم طوری بود

که اگه میدیدم کسی خلاف شرع میگه

 باهاش جر و بحث میکردم  یه روز بهم گفت :

 باید منطقی حرف بزنی.

بهش گفتم : ولی ادم رو مسخره میکنن.

 گفت : میدونی ما در قبال تمام کسانی که راه کج میرن 

 مسئولیم . حق نداریم باهاشون برخورد تند کنیم.

 از کجا معلوم که ما توی انحراف  اینها نقش نداشته باشیم؟

 وقتیم بهش گفتم : اخه  تو کجایی که مقصر باشی ؟

گفت : چه فرقی میکنه : من نوعی برخورد نادرستم،

 سهل انگاریم، کوتاهیام ، همه اینها باعث انحراف میشه .

 

(به مجنون گفتم زنده بمان/ص41) داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/04/24 | ساعت 0:55 | توسط پرنیان





 

 

به نام خدایی  که اول است و پیش از او اولی نبود

و اخر اوست و پس از او اخری نباشد

 خداییکه دیده ها ی ببیندگان از دیدنش

ناتوانند و  اندیشه های وصف کنندگان

از عهده وصفش بر نیایند

به قدرت  وتوانایی خود افریدگانرا افرید.

و انان را به اراده  و خواست خویش بوجود اورد

بی ان که از رو ی مثال و نمونه ای اورده باشد

 سپس انرا  در راه اراده و خواست خود روان  گردانید ،

 و در راه محبت و دوستی خود ،

و از رزقی  که عطا فرموده هر جانداری را 

روزی معلومی قرار داده است .

 پس از ان برای او در زندگی  مدتی معلوم تعیین 

 و پایانی معین قرار داده 

که با روزهای زندگیش  به سوی  ان پایان گام بر میدارد،...

تا چون به پایانش نزدیک شود...

او را به انچه خوانده از پاداش سرشار

یا کیفر ترسناک خود فرا گیرد.

و این جزا با عدالت  ودرستی اوست...

نعمتها  و بخشش هایش پی در پی است

از او نپرسند انچه را که  بجا میاورد

و از دیگران باز پرسند...

 


+ ارسال شده در 88/04/22 | ساعت 0:58 | توسط پرنیان





 
 
خدایا...فهمیدم خشمت رو ، فهمیدم انشگت تهدید رو که روبروم گرفته بودی....

فهمیدم که برای اعتکا ف دعوتم نکردی .....حتی ثبت نام کردم اما....

خدایا ردم کردی ......

گفتی که پاتو نذار تو مسجدم.... گفتی نیا قاطی فرشته های بنده نمایی که دارن با من راز و نیاز می کنن.....

گفتی برو تو مرداب خودت غرق شو ....

ولی خدا جون ...من دیروز برات گریه کردم ... خیلی گریه کردم...برای خودم ...

باز هم دست هام رو بگیر و من رو از این مرداب بد بود بیرون بکش .....

خدایا چی بگم .... می ترسم حتی دوست نداشته باشی صدام رو بشنوی ....

..........

+ ارسال شده در 88/04/18 | ساعت 23:35 | توسط سعید





نامه 24 هجدهم تیر ماه 88

خدای من ای خدای بخشنده و مهربان

پناه می برم از شر اهریمن شعله ور شیطان نفرین شده بر تو

 که تو پناه و تنها تکیه گاه و راهمی

من خیلی وقته که در نامه هایم به اعمال ناجوانمردانه ام اعتراف نکردم

 پروردگارا  من من جاهل  من مدعی  من  بی لیاقت  در طی این امتحانات گذشته دانشگاه  دو کار بد کردم

 یکی اینکه در مطالعه درس های امتحانی ام کوتاهی کردم

 دوم اینکه بجای یا ری خواستن از  تو از استاد یکی از درس هایم گدایی نمره کردم

 و پشیمانم گرچه به من نمره  خوبی داده  اما در مقابل تو شرمسار م

 در یکی از امتحانات دیگرم هم به دلیل سهل انگاری نتوانستم قبول شوم  

ولی شکر گذارم  از اینکه  بقیه امتحانات را به صورت مطلوبی سپری کردم

واقعا سخت بود که در آن کمی وقت  بتوانم این نتیجه را کسب کنم و اگر یاری تو نبود نمی دانم معدل این ترمم چند می شد

 

ولی خدایا

بار ها گفته ام و می گویم و خواهم گفت این را که

سخت ترین امتحان مشکل ترین درس با سختگیر ترین استاد  در مقابل امتحان تو چیزی نیست

در این امتحان که کارنامه اش را در قیامت به ما می دهی  ما بدون لطف و عنایات تو  در گمراهی آشکار غوطه ور خواهیم شد

ای خالق و استاد من

در این جلسه امتحان زندگی در دنیا

ما را راهنمایی کن  با کاملترین کتاب آسمانیت که توسط  آخرین  پیامبرت برای هدایت تمام انسانها فرستادی

 ما را راهنمایی کن  با سخن  انسانهایی که به تو نزدیکترند

ما را راهنمایی کن با رخداد ها با دیده ها با شنیده ها

 با  فرستادن آخرین امام انسانها  تا راه و چاه را بما بنمایاند و قرآن را که در درک آن عاجزیم  به ما بیاموزد

ای استاد بخشنده و مهربان و سختگیر بر ما بیچارگان که اسلام را به ارث برده و لباس شیعه بر تن کرده ایم سخت مگیر

ما بدون الطاف و پرتو های سبز هدایتگر و حکمتبار  تو نمی توانیم در امتحانت قبول شویم

 پس ما را در جلسه امتحان زندگی راهنمایی کن

یا رب العالمین


+ ارسال شده در 88/04/18 | ساعت 23:10 | توسط سعید





ثانیه ها درگذرند در پس اوهام همیشگی تو

و نسیم و وزش ملامش در گذار است

 گاهی چشمانت را می بندی

 و نوازش ظریف و همربانانه اش  را به صورتت تجربه میکنی

ابرها بانوازش این نسیم اشنا ترند،

چرا که هم ابی ترند و لطیفتر

وهم دراوج اسمان همه چیز بهتر و پاکتر و هوشیارتر است

و ابرها انقدر به ارتعاش نوازش ملایم این مهر عشق می ورزند

که تار و پودشان را با حرکت  مواج این نسیم همراه کرده اند

 و به دنبالش از پی هر  چرخش و گردشی

میچرخندو شکل میگیرند و  تغییر میکنند

و جاری میشوند و تاثیر میپذیرند

 بی انکه هویت وماهیت واقعی خویش را در جریان این بازی

دستخوش ابهام جاری این فضای دو پهلو کنند

 و گم شوند و رنگ ببازند و جنس ناب و خالص

و پاک خود را مخدوش و مشوش سازند

اری این است رسم زندگی

پرندگان هم در جریان  این گردش گاهی  سبک  می شوند

 در زیر و بم این حس و فراغتی می یابد برای تفریح با باد ابر

 و قلت خوردن و میروند و  ولی ان ها هم در مسیر خود

 می کاوند و میرقصند و میخندند 

و بعد در ادامه همان راه را میروند.

 ایر یاین است که موج خروشان  و کوبنده هم شکل میگیرد

 و بزرگ میشود و توان جلوه  می یابد و میخروشد

و در راستای این چرخش و گردش و بازی ماهرانه

سر انجام باز هم بر ساحل خود میکوبد

 و همان میکنند که پیش از ان نیز

 پس چرا حالا که طبیعت  در مقدرات

و اهداف خود این چنین راسخ و استوارند 

چرا ما در وزش  نسیم های سرد و گرم زندگی

هم چنان که  شکل میگیریم رنگ میبازیم گم میشویم

و جریان اهداف مان  را گونه گون میکنیم

و رود خروشان  افکارمان  را خاموش

 و ابشار سرشار زندگی را کم جلوه 

و صدای تپش  های قلبمان با هر باد و نسیم

و طوفان و جریان ، کوک و هماهنگ

 چرا ما موج کوبنده نباشیم یا ابر بارنده

 و یاعقاب تیز بین در این ایام  که شکارچیان و شکاربانان

 و نگهبانان و همزبانان و مهرورزان  در این غوغا 

و هیاهو غرق در حس نوازش نسیمی گذرا هستند...


+ ارسال شده در 88/04/14 | ساعت 0:13 | توسط پرنیان





به نام خدای بخشنده ی مهریان

((((((((((((((نامه ی اول من)))))))))))))))

یادم هست وقتی کودک بودم مادرم همیشه میگفت ما یک خدایی داریم

که مارا دوست دارد.

او همیشه باماست.با ما مهربان است و نمیگذارد زندگی بر ما سخت بگذرد.

آن موقع کودک بودم

چیزی از این حرف ها نمیفهمیدم.

خدایم را نمیشناختم.  

و این نشناختن من با من بود.همراه من بود.در سختی ها.در راحتی ها

و در همه ی لحظاتم.

بزرگ شدم اما باز هم تو را نشناختم. نمی دانم چرا؟؟

دلایل زیادی بود که نشد تو را بشناسم.

من سرگرم کارهای دنیوی بودم.بعضی ها خوب بودند و بعضی ها بد

و بد و بد و نفرت انگیز

خدای من اینک به سوی تو آمده ام.با باری از گناهان رنگارنگ و مختلف

با صورتی خجالت زده و لبریز از شرم

میدانم میدانم آبرویم رفته است.دیگر آبرویی پیش روی تو ندارم

تقصیر خودم بود.

سعی نکردم تو را و دین تو را بشناسم!!!!

تو خدای منی.میدانم مرا دوست داری.

تو مرا آفریدی.

حالا در این نامه ی اولم از تو میخواهم اول مرا ببخشی.

ببخش مرا که ندیده و نشناخته برای خود دوست انتخاب

کردم و بر خلاف راه تو همراه با آنان گام برداشتم و خود را پیش روی تو

رو سیاه کردم.

خدای خووبم دوستت دارم.

دوســــــــتت دارم.

منتظر نامه ی بعدم بمان.

خواهم آمد با شرحی از گناهانم که نمی خواهم دیگر تکرار شوند.

تو خدایی چگونه به تو بگویم خدا نگهدار

پس میگویم خدایا نگهدار من باش تا دیگر

طعم وسوسه ی گناهان را نچشم.


+ ارسال شده در 88/04/13 | ساعت 2:4 | توسط آتنا





می خواهم یک تسلیم شده واقعی باشم

نامه 23 یازدهم تیر ماه 88

سلام خدا جون..

خدایا  پروردگارا من واقعاً آنی نیستم که ادعایش را می کنم

 داشتم چند روز پیش مناجات شهید چمران رو می خوندم که متوجه شدم پست تر از آنی هستم که فکرش را می کنم

که در زبان ادعای عشق به تو را دارم و در عمل و اثبات ...

 شهید چمران  حتی  خجالت می کشید  لب به سخن گشوده  و از تو چیزی بخواهد

 انسانهای والایی مثل او اینچنین خود را در مقابلت حقیر احساس می کنند اما من مغرور و مدعی پر گناه چه

 من که فقط چند ماه است نماز می خوانم و سر تعظیم در محضرت فرو می آورم

پروردگارا من بی لیاقت همچنان در وادی طلب مانده ام و ادعای عشق میکنم

پروردگارا مرا ببخش

پروردگارا چند ماه پیش این من بودم که بر زبان زمزمه می کردم

الهی تو پناهی تو شب تار من اینجا       من زیر بارون تو خیابون راه میرم تنها

و تو پناهم دادی توبه ام را قبول و دعا هایم را مستجاب کردی

باز هم  می خواهم پناهم باشی  در این  تاریکی

در این تاریکی که نمی شود خوب و بد را از هم تشخیص داد

در دورانی که آدم های بد جای آدم های خوب را گرفته و  دم از دین و الله و انسانیت  می زنند

ما چه کنیم  حرف و ظاهر را بنگریم یا باطن و عمل را

کاش می دانستم حق با کیست   کاش ..

می خواهم راه مستقیمی که هر روز در نمازهایم از تو میخواهم بدان هدایتم کنی را به من نشان دهی

واقعاً می خواهم راه مستقیم را به من نشان دهی

پروردگارا می خواهم شیعه باشم

 شیعه ی واقعی

می خواهم بجای ادعا    

راه واقعی علی را در پیش گیرم

حسین را با عمل خود شاد کنم

و به صاحب قلب های بیدار (عج) لبیک گویم

می خواهم خوشنودت کنم ای خدای مهربانم

 و یک تسلیم شده واقعی باشم من که جز تو هیچ ندارم

خدایا یاری ام کن  من هیچ هم نیستم ولی جز تو هیچ یاوری ندارم  


+ ارسال شده در 88/04/11 | ساعت 22:52 | توسط سعید





 

خوش دارم از همه‏چیز و همه‏کس ببرم و جز خدا انیسی و همراهی نداشته باشم.
خوش دارم که زمین زیراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگی و تعلقات آن آزاد گردم.
خوش دارم که مجهول و گمنام، به سوی زجردیدگان دنیا بروم، در رنج و شکنجه آنها شرکت کنم، همچون سربازی خاکی در میان انقلابیون آفریقا بجنگم تابه درجه شهادت نایل آیم.
خوش دارم که مرا بسوزانند و خاکسترم را به باد بسپارند تا حتی قبری را از این زمین اشغال نکنم.
خوش دارم هیچ‏کس را نشناسد، هیچ‏کس از غم‏ها و دردهایم آگاهی نداشته باشد، هیچ‏کس از راز و نیازهای شبانه‏ام نفهمد، هیچ‏کس اشک‏های سوزانم را در نیمه‏های شب نبیند، هیچ‏کس به من محبت نکند، هیچ‏کس به من توجه نکند، جز خدا کسی را نداشته باشم، جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم، جز خدا انیسی نداشته باشم، جز خدا به کسی پناه نبرم.
خوش دارم آزاد از قید و بندها، در غروب آفتاب، بر بلندی کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم، و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم، و این زیبایی سحرانگیز با پنجه‏‎های هنرمندش، با تاروپود وجودم بازی کند، قلب سوزانم را بگشاید، آتشفشان درونم را آزاد کند، اشک را که عصاره حیات من است، آزادانه سرازیر نماید، عقده‏ها و فشارهایی را که بر قلبم و بر روحم سنگینی می‏کنند بگشاید، غم‏های خفه‏کننده را که حلقومم را می‏فشرند، و دردهای کشنده‏ای را که قلبم را سوراخ‏سوراخ می‏کنند، با قدرت معجزه‏آسای زیبایی تغییر شکل دهد، و غم را به عرفان و درد را، به فداکاری مبدل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد، و من، دیوانه‏وار، همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم، و روحم به سوی ابدیتی که از نورهای «زیبایی» می‏گذرد، پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه، از کهکشان‏ها بگذرم و برای ابقاء پروردگار به معراج روم، و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعت‏ها و ساعت‏ها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم.
خوش دارم که در نیمه ‏های شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم، با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم، آرام‏آرام به عمق کهکشان‏ها صعود نمایم، محو عالم بی‏نهایت شوم، از مرزهای عالم وجود درگذرم، و در وادی فنا غوطه‏ور شوم، و جز خدا چیزی را احساس نکنم.

خدایا! ما را ببخش، گناهانی که ما را احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم، گناهانی را که می‏کنیم و با هزار قدرت عقل توجیه می‏کنیم و خود از بدی آن آگاهی نداریم.
خدایا! تو آنقدر به من رحمت کرده، و آن‏چنان مرا مورد عنایت خود قرار داده‏ای که، من از وجود خود شرم می‏کنم، خجالت می‏کشم که در مقابلت بایستم، و خود را کوچکتر از آن می‏دانم که در جواب این همه بزرگواری و پروردگاری، تو را تشکر می‏کنم و تشکر را نیز تقصیری و اهانتی به ساحت مقدست می‏دانم.
خدایا! مردم آنقدر به من محبت کرده‏اند، و آن‏چنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کرده‏اند که راستی خجلم، و آنقدر خود را کوچک می‏بینم که نمی‏توانم از عهده به درآیم، خدایا! تو به من فرصت ده، توانایی ده، تا بتوانم از عهده برآیم، و شایسته این همه مهر و محبت باشم.
خدایا! سال‏ها دربه‏در بودم، به خاطر مستضعفین دنیا مبارزه می‏کردم، از همه چیز خود چشم پوشیده بودم، و آرزو می‏کردم که روزی به ایران عزیز برگردم و همه استعدادهای خود را به کار اندازم.
خدایا! به انقلابی‏های مصر و الجزایر و کشورهای دیگر توجه می‏کردم که رهبران انقلاب بعد از پیروزی به جان هم می‏افتند، همدیگر را می‏کوبند، دشمنان را خوشحال می‏کنند و عدم رشدانقلابی و انسانی خود را نشان می‏دهند، و من آرزو می‏کردم که در روزگاران آینده، انقلاب مقدس ایران بوجود بیاید که، رهبرانش باهم متحد باشند، خود را فراموش کنند، منیت‏ها را کنار بگذارند، وحدت کلمه خود را حفظ کنند و به انقلابیون دنیا نشان دهند که انقلاب اسلامی ایران، آن‏چنان انقلابی است که برخلاف همه انقلاب‏ها و همه مکتب‏ها و همه کشورها، خدا و مکتب و هدف، بر خودخواهی‏ها و غرورها غلبه دارد و نمونه‏ای بی‏نظیر در سلسله تکاملی انسان‏ها به شمار می‏آید.
خدایا! آرزو می‏کردم که کشورم آزاد گردد و من بتوانم بی‏خیال از زور و تزویر و دروغ و تهمت و دشمنی و خباثت، در فضای آن به سازندگی پردازم و هرچه بیشتر به تو تقرب بجویم.
خدایا! تو می‏دانی که تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است. از لحظه‏ای که به دنیا آمده‏ام، نام تو را در گوشم خوانده‏اید، و یاد تو را بر قلبم گره زده‏اند.
تو می‏دانی که در سراسر عمرم، هیچ‏گاه تو را فراموش نکرده‏ام، در سرزمین‏های دوردست، فقط تو در کنارم بودی، در شب‏های تار، فقط تو انیس دردها و غم‏هایم بودی، در صحنه‏های خطر، فقط تو مرا محافظت می‏کردی، اشک‏های ریزانم را فقط تو مشاهده می‏نمودی، بر قلب مجروحم، فقط یاد تو و ذکر مرهم می‏گذاشت.
خدایا! تو می‏دانی که من در زندگی پرتلاطم خود، لحظه‏ای تو را فراموش نکرده‏ام. همه‏جا به طرفداری حق قیام کرده‏ام، حق را گفته‏ام، از مکتب مقدس تو از هر شرایطی دفاع کرده‏ام، کمال و جمال و جلال تو را بر همة مخالفان و منکران وجودت عرضه کردم، و از تهمت و بدگویی‏ها و ناسزاهای آنها ابا نکردم.
در آن روزگاری که طرفداری از اسلام، به ارتجاع و قهقراگری، تعبیر می‏شد، و کمتر کسی جرأت می‏کرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همه‏جا، حتی در سرزمین‏های کفر، علم اسلام را برمی‏افراشتم، و با تبلیغ منطقی و قلبی خود، همه مخالفین را وادار به احترام می‏کردم، و تو! ای خدای بزرگ! خوب می‏دانی که این، فقط براساس اعتقاد و ایمان قلبی من بود، و هیچ محرک دیگری جز تو نمی‏توانست داشته باشد.
خدایا! از آنچه کرده‏ام اجر نمی‏خواهم، و به خاطر فداکاری‏های خود بر تو فخر نمی‏فروشم، آنچه داشته‏ام تو داده‏ای، و آنچه کرده‏ام تو میسر نموده‏ای، همه استعدادهای من، همه قدرت‏های من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، از خود کاری نکرده‏ام که پاداشی بخواهم.
خدایا! عذر می‏خواهم از این که، به خود اجازه می‏دهم که با تو راز و نیاز کنم، عذر می‏خوهم که ادعاهای زیاد دارم، در مقابل تو اظهار وجود می‏کنم، درحالی که خوب می‏دانم وجود من زاییده ارادة من نیست، و بدون خواسته تو هیچ و پوچم.
عجیب آنکه از خود می‏گویم، منم می‏زنم، خواهش دارم و آرزو می‏کنم.
خدایا! تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم.
تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم.
تو مرا آه کردی، که از سینه بیوه‏زنان و درمندان به آسمان صعود کنم.
تو مرا فریاد کردی، که کلمه حق را هرچه رساتر برابر جباران اعلام نمایم.
تو مرا حجت قراردادی، تا کسی نتواند خود را فریب دهد.
تو مرا مقیاس سنجش قراردادی تا مظهر ارزش‏های خدایی باشم. تا صدق و اخلاص و عشق و فداکاری را بنمایانم.
تو تاروپود وجود مرا با غم و درد سرشتی، تو مرا به آتش عشق سوختی. تو مرا در طوفان حوادث پرداختی، در کوره درد و غم گداختی، تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی، و در کویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی.
خدایا! تو به من، پوچی لذات زودگذر را نمودی، ناپایداری روزگار را نشان دادی، لذت مبارزه را چشاندی، ارزش شهادت را آموختی.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که از پوچی‏ها و ناپایداری‏ها و خوشی‏ها و قید و بندها آزادم نمودی، و مرا در طوفان‏های خطرناک حوادث رها کردی، و در غوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر، غرقم نمودی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی، فهمیدم که سعادت حیات، در خوشی و آرامش و آسایش نیست، بلکه در درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم، و بالاخره شهادت است.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که اشک را آفریدی، که عصاره حیات انسان است، آنگاه که در آتش عشق می‏سوزم، یا در شدت درد می‏گدازم، یا در شوق زیبایی و ذوق عرفانی آب می‏شوم، و سروپای وجودم روح می‏شود، لطف می‏شود، عشق می‏شود، سوز می‏شود، و عصارة وجود بصورت اشک، آب می‏شود و به عنوان زیباترین محصول حیات، که وجهی به عشق و ذوق دارد، و وجهی دیگر به غم و درد، بر دامان وجود فرو می‏چکد.
اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد، قلبم را ارائه خواهم داد، و اگر محصول عمرم را بطلبد، اشک را تقدیم خواهم کرد.
خدایا! تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمک‏زار انسان ببارم، تو مرا فریاد کردی که همچون رعد، در میان طوفان حوادث بغرم.
تو مرا درد و غم کردی، تا هم‏نشین محرومین و دل‏شکسته‏گان باشم، تو مرا عشق کردی تا در قلب‏های عشاق بسوزم.
تو مرا برق کردی تا در آسمان ظلمت‏زده بتازم، و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم.
تو مرا زهد کردی، که هنگام درد و غم و شکست و فشار و ناراحتی، وجود داشته باشم، و هنگام پیروزی و جشن و تقسیم غنائم، دامن خود برگیرم و در کویر تنهایی با خدای خود تنها بمانم.
غم و درد؛
خدایا! تو را شکر می‏کنم که غم و دردهای شخصی مرا که کثیف و کشنده بود از من گرفتی، و غم‏ها و دردهای خدایی دادی، که زیبا و متعال بود.
خدایا! تو تاروپود وجود مرا با غم و درد سرشتی، تو مار به آتش عشق سوختی، در کوره غم گداختی، در طوفان حوادث ساختی و پرداختی، تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی، و در کویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که مرا سنگ زیرین آسیا کردی، و به من قدرت تحمل دادی که این همه درد و فشار را، که در تصورم نمی‏گنجید، بر قلب و روحم حمل کنم، از مجالس جشن و شادی بگریزم و به مراکز خطر و بلا و درد و رنج پناه برم.
خدایا! تو را شکر می‏کن مکه غم را آفریدی، و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختی و مرا از این نعمت بزرگ توانگر کردی.
خدایا! در غم و درد شخصی می‏سوختم، تو آن‏چنان در دردها و غم‏های زجردیدگان و محرومان و دل‏شکسته‏گان غرقم کردی، که دردها و غم‏های شخصی را فراموش کردم. تو مرا با زجر و شکنجه همه محرومین و مظلومین تاریخ آشنا کردی، از این راه تو علی را به من شناساندی، تو مرا با حسین آشنا کردی، تو دردها و غم‏های زینب را بر دلم گذاشتی، تو مرا با تاریخ درآمیختی، و من خود را در تاریخ فراموش کردم، با ازلیت و ابدیت یکی شدم، و از این نعمت بزرگ، تو را شکر می‏کنم.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که به من درد دادی و نعمت درک درد عطا فرمودی، تو را شکر می‏کنم که جانم را به آتش غم سوزاندی، و قلب مجروحم را برای همیشه داغدار کردی، دلم را سوختی و شکستی، تا فقط جایگاه تو باشد.
خدایا! همه‏چیز بر من ارزانی داشتی و بر همه‏اش شکر کردم. جسمی سالم و زیبا دادی، پایی قوی و تند و چالاک عطا کردی، بازوانی توانا و پنجه‏ای هنرمند بخشیدی، فکری عمیق و ذهنی شدید دادی، از تمام موهبات علمی به اعلا درجه برخوردارم کردی، موفقیت‏های فراوان به من دادی از همه‏چیز، و از همه زیبایی‏ها، و از همه کمالات به حد نهایت به من اعطا کردی و بر همه‏اش شکر می‏گذارم.
اما ای خدای بزرگ! یک چیز بیش از همه‏چیز به من ارزانی داشتی که نمی‏توانم شکرش کنم، و آن درد و غم بود.
درد و غم، از وجود اکسیری ساخت که جز حقیقت چیزی نجوید، جز فداکاری راهی برنگزیند، و جز عشق چیزی از آن ترشح نکند.
خدایا! نمی‏توانم بر این نعمت تو را شکر کنم ولی به خود جرأت می‏دهم از تو بخواهم که این اکسیر مقدس را تباه نکنی.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که مرا بی‏نیاز کردی، تا از هیچ‏کس و از هیچ‏چیز انتظاری نداشته باشم.
خدایا! عذر می‏خواهم از این که در مقابل تو می‏ایستم و از خود سخن می‏گویم و خود را چیزی به حساب می‏آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد!
خدایا! آنچه می‏گویم از قلبم می‏جوشد و از روحم لبریز می‏شود.
خدایا! دل‏شکسته‏ام، زجرکشیده‏ام، ظلم‏زده‏ام، از همه‏چیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم، در مقابل آینده‏ای تیره و مبهم و تاریک قرار گرفته‏ام، تنها تو را می‏شناسم، تنها به سوی تو می‏آیم، تنها با تو راز و نیاز می‏کنم.
خدایا! دل‏شکسته‏ای با تو راز و نیاز می‏کند، زجرکشیده‏ای که وارث هزارها سال مصیبت و شکنجه است، ظلم‏زده‏ای که تا اعماق استخوان‏هایش از شدت درد و رنج می‏سوزد، ناامیدی که در افق سرنوشت، جز ظلم و حرمان و تاریکی نمی‏بیند، و جز آینده‏ای مبهم و تاریک سراغ ندارد.
خدایا! هنگامی که غرش رعدآسای من، در بحبوحه حوادث می‏شد و به کسی نمی‏رسید، هنگامی که فریاد استغاثه من در میان فحش‏ها و دروغ‏ها و تهمت‏ها ناپدید می‏شد، تو! ای خدای من!، ناله ضعیف شبانگاه مرا می‏شنیدی، و بر قلب سوخته‏ام نور می‏تافتی و به استثغاثه‏ام جواب می‏گفتی.
تو در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در کویر تنهایی، انیس شب‏های تار من شدی، تو در ظلمت ناامیدی، دست مرا گرفتی و کمک کردی، در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه و پیش‏بینی نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی، . در میان ابرهای ابهام، در مسیر تاریک و مجهول و وحشتناک، مرا هدایت کردی.
خدایا! خسته و دل‏شکسته‏ام، مظلوم از ظلم تاریخ، پژمرده از جهل و اجتماع ناتوان در مقابل طوفان حوادث، ناامید در برابر افق مبهم و مجهول، تنها، بی‏کس، فقیر در کویر سوزان زندگی، محبوس در زندان آهنین حیات.
دل غم‎زده و دردمندم آرزوی آزادی می‏کند، وروح پژمرده‏ام خواهش پرواز دارد، تا از این غربت‏کده سیاه، ردای خود را به وادی عدم بکشاند و از بار هستی برهد، ودر عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد.
ای خدای بزرگ! تو را شکر می‏کنم که راه شهادت را بر من گشودی، دریچه‏ای پرافتخار از این دنیای خاکی به سوی آسمان‏ها باز کردی، و لذت‏بخش‏ترین امید حیاتم را دراختیارم گذاشتی، و به امید استخلاص، تحمل همه دردها و غم‏ها و شکنجه‏ها را میسر کردی.

دانلود کتاب بینش و نیایش


+ ارسال شده در 88/04/07 | ساعت 13:9 | توسط سعید





 

دوستان خوبم خیلی ممنونیم از نوشته ها و مطالبتون ...

 

دلم گرفته، ای دوست! هوایِ گریه با من؛


گر از قفس گریزم، کجا رَوَم، کجا، من؟


کجا رَوَم؟ که راهی به گلشنی ندانم،


که دیده بَرگشودم به کنجِ تنگنا، من.


نه بَسته ام به کس دل، نه بسته کس به من نیز:


چو تخته پاره بَر موج، رَها، رَها، رَها، من.


زِِ من هَر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک؛


به من هَر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا، من!


نه چشمِ دل به سوئی، نه باده در سبوئی


که تر کنم گلوئی به یادِ آشنا، من.


زِ بودنم چه اَفزود؟ نبودنم چه کاهد؟


که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟


ستاره ها نهفتم در آسمانِ اَبری ...


دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من ...

 

داغ کن - کلوب دات کام

+ ارسال شده در 88/04/02 | ساعت 16:52 | توسط پرنیان