

در این وبنامه هر چی از تو خواستم برآورده ساختی التماست می کنم که روز موعود را زودتر برسان که انتظار جگرمان را آتش زده
| + ارسال شده در 88/01/29 | ساعت 9:59 | توسط سعید |
ان چه را که نمیدانی از عالمان بپرس . مبادا برای به زحمت انداختن و امتحان کردنشان سوال کنی .
مبادا بر اساس خود رایی دیت به کاری بزنی که علم نداری و در تمامی امور تا ان جا که ممکن ایت مسیر احتیاط را رها نکن .
همان گونه که از شیر درنده فرار میکنی از فتوی دادن بدون علم (نظر قاطع دادن در امری که تخصص نداری ) بپرهیز و گردن خود را پل عبور مردم نکن .| + ارسال شده در 88/01/28 | ساعت 23:31 | توسط پرنیان |
خواهش می کنم مرا تنها مگذار
پجشنبه
27/1/88

خدایا
بندگی کردن چه سخت است
در این روز ها که آخر الزمان هم می نامندش
صورت ایمانمان را با سیلی سرخ نگه می داریم
هر روز و هر دقیقه و هر ثانیه
اهریمنان راه جدیدی برای نفوذ بر قلبمان پیدا می کنند
و اگر لطف و عنایات تو نبود آدم هایی مثل من که اکنون ادعای عشق به تو را می کنیم در اعماق تاریکی فرو می رفتیم
پروردگارا این بنده خار و ضعیف بدون توجه تو چگونه می تواند کشش های شوم اهریمنان را تحمل کند
چگونه !
در این دوره و زمانه اهریمنان به هر شکلی که می خواهند در می آیند
یا به صورت انسانها در معابر مشغول رفت و آمدند
یا در جیب به صورت کاغذهای رنگارنگ
و یا درون این فضای تاریک مجازی
در اینترنت شوم و پر نیرنگ
html در قالب کد های
سعی می کنند
که
از انسان پاک و آسمانی جانوری فرو رفته در منجلاب ماده و اسیر در کالبد آبکی خود بسازند
تا فقط برای بقای خویش و امروز را به فردا رساندن تلاش کند
و انسانیت و مقام والای خود را به قیمت بدست آوردن لذت های مادی که آخری تلخ دارند بفروشند
پروردگارا چهار ماه و بیست و هفت روز است که لذت نماز خواندن را بر من گناهکار ارزانی داشتی این موهبت را از من مگیر
در مقابل اهریمنان همچنان ایستادم و با یاری و رحمتت خواهم ایستاد تا آخرش
ادامه دارد ....
| + ارسال شده در 88/01/27 | ساعت 20:33 | توسط سعید |
بیشتر ما قصه اون گنجشک کوچولویی که
با خدا قهر کرده بود و میدونیم و شنیدیم
وقتی فرشته ها سراغ اون گنجشک کوچولو را از خدا گرفتند
گفت : می اید من تنها گوشی هستم
که غصه هایش را میشنوم ...
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از ان چه سنگینی سینه توست گنجشک گفت :
... "
خدایا من همون گنجشک کوچولوی توام
پناهمی ، مواظبمی دوستم داری، من نمیفهمم
و باز به شدت احساس تنهایی میکنم احساس
بی کسی و بی عشقی و بی محبتی خدایا ولی فقط تو میدونی
در قلب من چی میگذره و فقط
تویی که می دونی و میتونی کمکم کنی پناهمی کمک کن
صبور باشم و بزرگ و شکر گذار کمک
کن که بفهمم . درک کنم و بهتر باشم ودوست داشتنی تر
وبیشتر هم دوست بدارم خدای خوب
و بزرگم محتاج و به شدت نیازمندم دست یاری و
عشق بی حدو محبت خالصتو و توجه پاک و
بی نظیر و مهربونی و بخشش و بزرگی و بهترینها را بزودی ،
خیلی زود خدا ،خیلی زود با صبر و توان کم
من ، نه با تحمل و صبر بی اندازه تو !
توسط بهترین وسیله دنیایی ات روی زمین بهم عنایت کن
فقط من و تو میدونیم در وجود و قلب و دل من چی میگذره
تمنای کمکم تمومی نداره ،یک لحظه قطع نمیشه
خوب من صدای نیازو تمنای دل و خواهش منو
جواب بده
خدای من دوست داشتنی ترین
کمک کن حضور مهم ، موثرو بی نظیر
این عشق ناب و پاک و عالی و بی اندازه ای که به من داری را
من بفهمم و خوب حس کنم و لذت ببرم
چرا من باید با وجود محبت و عشق و خوبی و توجه تو
و نهایت حضور خوب و موثرت که لحظه به لحظه داری
به من می دی و مواظبمی و حمایتم میکنی ...
این اندازه غمگین باشم و احساس کنم تنهام خوب من بگذار
بزرگتر باشم و بهتر ،تا لایق باشم و
همه این خوبی ها را بفهمم و حس کنم ودرک کنم
و با تمام وجودم شاد باشم و لبریز و سرشار از
حضور و عشقت و توجهت . خوب من نیازمنتدم
نیازمند کمک نهایت بخشش و بزرگی و مهربونیت خوب من
تو میدونی و میتونی
فقط تو...
| + ارسال شده در 88/01/25 | ساعت 0:16 | توسط پرنیان |
زمانی که کاملا در مانده می شوی
و از ابزار و وسایل نیز کاری ساخته نیست
انگاه چه میکنی ؟
تنها چاره ای که پیش رو داری نیایش است
و این نیایش حادثه ای تازه در زندگی تو خواهد بود
بنابراین، احساس درماندگی و نیاز ،
یک دروازه است ؛ کیمیایی است که می توانی
با ان هر ام چه چه را که در
زندگی منفی است به چیزی که در زندگی
مثبت است تبدیل کن ی کیمیایی که
سیئات تو را به حسنات
تبدیل میکند کیمیایی که دیوی را فرشته میکند
و یزیدی را به مرتبه بایزیدی می رساند د رماندگی و عجز
احساسی منفی است
اما نکته این جاست که : هنگامی که به عجز میرسی،
کار ی از دستت بر نمی اید،
مگر دعا . دعا از عجز بر می خیزد .
عجز و درماندگی مرداب است .
دعا و نیایش ، مرداب شاید زیبا نباشد ، اما
ان چه از ان و دران میشکفد زبیاست :نیلوفر
شاید درماندگی عجز تو را بگریاند ،
اما قطره های اشکی که میریزی ارزش بسیار دارند
این اشک ها رشته های اتصال تو به خدا هستند .
درعجزو درماندگی ، کلمات نیز در می مانند
اکنون فقط زبان بلورین اشک است
که همچنان گویاست
در عحز و درماندگی انسان به کودکی شبیه
می شود که مادرش را با گریه می خواهد
معجزه این است : هنگامی که د رنهایت
عجز و درماندگی می گریی ، بی درنگ،
کمک از راه اسمان میرسد .
اگر بتوانی همچو طفلی بگریی ،
خدا همچون مادری مهربان به سویت خواهد دوید .
ما عیال خداوندیم ، خانواده اوییم؛
او گریه ما را تاب نمی اورد و بی درنگ به سوی مان می دود
توجه داشته باش که یاری خدا تنها نصیب
ان کسی خواهد شد که حقیقتا درمانده باشد.
بنابر این نگرا نباش از عجز و درماندگی
فرا ر نکن بگذار تا به مرتبه نیایش شدت یابد
ان گاه خواهی دانست ان چه را مشکل می پنداشتی ،
در واقع فرصتی طلایی بوده ، لطف پنهان الهی بوده
>>>>>>>>>برگرفته از کتاب عشق هرگز نمیمیرد<<<<<<<<<
"مسیحا برزگر"
| + ارسال شده در 88/01/23 | ساعت 23:16 | توسط پرنیان |
نامه 16
پنجشنبه
20/1/88

افتخار میکنم که خالقی چون تو دارم
تو نجات دهنده ی منی
تسلیم اراده ی توام تا آخرش
چهار ماه وبیست روز است که در مقابلت سر بر زمین می گذارم و خوشحالم که بندگی تو را می کنم
بندگی کردن خیلی آسان است و هم خیلی سخت مخصوصا در آخر الزمان که اهریمنان هم بر دنیا نفوض کرده اند و هم در اینترنت و روح ما جوانان بد بخت
هر عیبی را که از خود برطرف می کنم متوجه عیب دیگری در خود می شوم
امتحان سختی از ما میگیری
ولی درعوضش از طریق فرستادگانت به ما تقلب می رسانی
هر چقدر به تو نزدیک تر می شوم احساس می کنم راه من و تو دراز تر از آنی است که فکر می کردم
خیلی نزدیکی و خیلی دور
به هر حال مسیر تو مسیری است که مرا نجات می دهد مسیر تو مسیر سبز است مسیری که می خواهم تا آخرش آن را ادامه دهم گرچه جونم را هم میان راه بگیری چه سعادتی بهتر از آنکه در راه رسیدن به تو بمیرم
راه تاریک است ولی تو چراغ فراوانی گذاشتی ولی افسوس این قلب کدر انوار سبز تو را خوب از خود عبور نمی دهد
اما شکر که حد اقل این صفحه کدر را از دست نداده ام
همین هم از سر من زیاد است
باز هم برایت نامه پست می کنم گرچه تو قبل از خلق کردن من آن را خوانده بودی
باز هم مثل همیشه خدا حافظی در کار نیست و این پایان کار نیست
بلکه آغازی دیگر برای کوشش و جدالی دوباره با اهریمنان است
جدالی که همچنان باقیست
پس سلام خدا جون سلام
| + ارسال شده در 88/01/20 | ساعت 18:36 | توسط سعید |
ای کاش از همان ابتدا برای زندگیم توشه ای جمع می کردم
به زندگیم همان زندگی باقی همان زندگی با تو بودن همان سرای باقی
به همان طور که ما نه ماه زندگیمان در شکم مادر را جزءاز زندگی حساب نمی کنیم که هر چه به
این دنیا آورده ایم از همان جا داریم در سرای باقی هم این زندگی فانی را جزئی از زندگی به حساب
نخواهیم آورد.
| + ارسال شده در 88/01/20 | ساعت 12:5 | توسط سید محسن |
به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست
ای خداوند مهربان ای خداوند بخشنده ی جاودان
کاش می شد که از ابتدا می توانستم شروع کنم
کاش می شد که همه خاطرات آن سال های تاریک را فراموش می کردم
کاش می شد که یک روز مایع افتخار تو می شدم
توی که همچون پدر از همان ابتدا بر بالای سرم بودی
حتی قبل از آن که پدرم به سرای باقی بشتابد
تو از همان ابتدا یار و مونس تنهاییم بودی
چه روز ها که به غیر از تو یاری نداشتم
پس چه شد چرا من همه ی آن محبت های تو را فراموش کردم
تو ای که همه ی آرزوهای من رو برآورده کردی و می کنی
من هیچ وقت منکر این نمی شوم که از شما هر چه خواستم برآورده کردی
ولی نمی دانم که چرا چند مدتی بود که بی وفا شده بودم
وای که چقد خجالت می کشم از طلب استغفار از شما
اگر شما هم قبول کنید من خود چه کنم از خاطرات آن همه تاریکی
ای کاش به سال های کودکیم بر می گشتم واین چنین روزهایی را نمی دیدم
| + ارسال شده در 88/01/20 | ساعت 11:56 | توسط سید محسن |
دیر میگذرد......
و امروز بر فراز تمام تنهایی هایم نظاره گر روح جوانم
هستم می شنوم ، میبینم، می فهمم ،
میگریم و میگویم...
چقدر دیر می گذرند ایام دلتنگی .... چقدر دیر !!!
تمام این مدت را گمان میکنم در کابوسی
غوطه ور بوده ام هر شب به امید اینکه فردا
روز دیگری باشد و به رویاهای
حقیقی خویش بپیوندم چشمانم بسته می شوند
و روحم ازاد .........
ولی هنگام سپیده کابوسهای گنگ و بادها
و جریان های نا محسوس را احساس میکنم
و افتاب گرم را ...
چشمانم را با خستگی و بی احساسی باز میکنم..
و این برای من بدترین است....
و من بی خیال فرطوط خسته و نا امید
در این درگه به سر میبرم و در انتظارحرکتی
از خود و فرصتی برای این حرکت در تلاشم
و چشم براه اسمان و خیره به دریچه های
رحمتت که کدامین را به رویم خواهی گشود
و من چه وقت به خود حقیقی ام که
مدتهاست در انتظارش پیوسته
میکاوم خواهم رسید ؟؟؟
مثل همیشه ای بزرگترین ،
چشمانم و حرفهای دلم و کلمات جاری زبان و انعکاس
احوالم ..........
بهترین و گویا ترین تمنای من است روحی از خالق روح....
| + ارسال شده در 88/01/18 | ساعت 20:27 | توسط پرنیان |
زیبایی شگفتی موضوع ان است که هر چه تسلیم تر
باشی مسلط تری.وبرای تسلط و تفوق ،
هر چه بیشتر بکوشی ، شکست خورده تری
هنگامی که جز ، خود را تسلیم کل میکند کل میشود.
مانند قطره ای که خود را به دریا می سپارد و دریا
می شود در این تسلیم ، انرژی عظیمی ر ها می شود
مانند رها شدن انرژی به هنگام شکافتن
هسته اتم همه انرژی هایی که در ان تقلای عبث
به هدر می ر فت
، د راین جا رها میشود . انگاه ارمشی عمیق و سکوتی
بی انتها و صفایی بی غش، هستی را فرا میگیرد .
با کل پیوند برقرار کن ؛ پیوندی عاشقانه،
بی هیچ تلاشی برای چیرگی و تملک .
ان چه به حقیقت نزدیک تر است ،
فهم عاشقانه هستی ست .
نه فهم عالمانه ان.
>>>>>>>>>برگرفته از کتاب عشق هرگز نمیمیرد<<<<<<<<<
"مسیحا برزگر"
| + ارسال شده در 88/01/16 | ساعت 15:8 | توسط پرنیان |
نامه پانزدهم
پنجشنبه 13 فروردین 87

دارم عاشقت میشم ای خدای من
هرکس که تو را گم کرد چه پیدا کرد
هر کس که تو را شناخت چه نشناخت
هرکس تو را احساس نکرد چه حس کرد
با یاد تو چه کسی افسرده و اندوهگین می شود
تو فقط باریکه ای از نور سبز رنگ رحمتت را به من تاباندی و من از منجلاب نفس حیوانی نجات پیدا کردم
و این اوج سعادت و خوشبختی است
می خواهم همیشه به فکرت باشم و همیشه صدایت کنم اگر چه صدایت را نشنوم
فقط تو دوست منی فقط تو ناجی و پرورش دهنده ی منی

ای خدا
ای تنها پیگیر مطالب وبلاگم
ای شنونده سخنان گفته و نگفته زبانم
ای درک کننده احساسات اعماق قلبم
قلبم آتش گرفته آتشی با شعله سبز رنگ
آتشی که تا ابد بر قلبم نگه خواهم داشت

این روزها شوق و اشتیاق روحم را می لرزاند
چرا من به جای تو عاشق مخلوقاتت شوم
چرا؟
+++++++++++++++++++++++++++
روزگار غریب
در این روزگار غریب که حیوانات جای انسانها را در شهر ها گرفته اند نمی شود از شور و شوقی که بر قلبم پدید آوردی سخن بگویم وقتی از تو و از الطافت و از زیبای تو سخن می گویم بیشتر مردم و دوستان و آشنایان جور دیگری به من نگاه می کنند یا با لبخندی تمسخرانه به سخنانم گوش می دهند یا اینکه برایم اسم می گذارند
حالا چهار ماه و سیزده روز است که تسلیم شدگی خود را با نماز خواندن برایت نشان می دهم ولی در جاهای خلوت چون طوری به آدم نگاه می کنند انگار کار عجیبی انجام می دهم
ولی خیالی نیست
تا آخرش هستم تا آخرش
| + ارسال شده در 88/01/13 | ساعت 16:32 | توسط سعید |
خدای من خدا ی مهربان من
دلم عجیب گرفته است ، در این قفس که روح من
در این سرای کوچکی نشسته است
برای دست گرم تو
نگاه عاشقانه ات
کلام پر حلاوتت
نشاط خالصانه ات
برای پاکی و بزرگی ات
******
خدای من خدای مهربان من
دلم گرفته از غریبگی
از این سرای بی کسی
دلم گرفته از نبودنت
از این هوای مردگی
******
دلم گرفته است خدای مهربان من
به سوی تو ، به شوق روی ماه تو
به کوی پر زنور تو
به خانه پر از صفا و سادگی
به عشق تو
در ارزوی دستهای باز تو
در انتظار یک بغل نسیم مهر تو
نشاط و خوبی و رسیدنی
دلم به سوی تو سراسر از امید و ارزو
دوان دوان به جستجو
عزیز دل ، قشنگترین ، بزرگترین
دلم عجیب گرفته است برای تو.....
| + ارسال شده در 88/01/12 | ساعت 23:12 | توسط پرنیان |
گاهی زمانه عرصه رو خیلی تنگ میکنه ، خیلی سخت گیرو بی رحم میشه .اما بی رحم تر از اون
خود ماییم و ادمای اطرافن که این عرصه را تنگ و تنگ تر میکنن ، ولی خوب ، بعد از اون خود ما باید
یاد بگریم چطور ببینیم و چگونه بیندیشیم و چطور رفتار کنیم تا عرصه پهناور گیتی در نظرمون تنگ
و تاریک نباشه ....
خدایا
دستانم بی صبرانه منتظرند
و چشمانم خیره.....
خدایا دلم تنگ است برای تو
و برای عشق و خوبی وصفا و صداقت دوستان عاشق تو
| + ارسال شده در 88/01/10 | ساعت 0:43 | توسط پرنیان |
نویسنده:
شنبه 8 فروردین1388 ساعت: 1:47

بعضی مواقع آدم یه حرفهایی توی دلش مونده
نمی دونه چه جوری بیان کنه،از کجا شروع کنه
، ولی مثل یه بغض گلوش رو گرفته!
یهو چشمش به یه مطلب می یفته که انگار حرف دلشه!
یهو چشمش به یه مطلب می یفته که انگار حرف دلشه!
انگار نه،واقعا" حرف دل خودشه.
می ره توی فکر! خدایا مگه غیر از خودت کسی از درون من خبر داره؟!!
پس چرا این نویسنده حرفهای دل منو زده؟!
نه!کسی جز تو از دلم خبر نداره
پس چرا این نویسنده حرفهای دل منو زده؟!
نه!کسی جز تو از دلم خبر نداره
، ولی همه که آفریده توییم و همه هم یه گمشده بیشتر نداریم و اون هم فقط خدای مهربونه. خدایی که از مادر هم مهربون تره.آره تویی گمشده همه ما و تویی که همه ما رو مجنون خودت کرد،تویی که عاشقون کردی،عاشق خوبیهات، محبتت،دل سوزی هات، حتی فریادهایی که سر ما می زنی.
این عشق توئه که باعث شده حرف دل من و دل نویسنده این مطلب و خیلی دلهای دیگه کوپی هم باشه بدون اینکه از هم تقلب کرده باشیم و از روی دست همدیگه نوشته باشیم.
خیلی باحالی خدا............
خدا فقط یک خواهش......
تنهــــــــــــــــــام نـــذار خــــــــدای خـــــــــوب من
این عشق توئه که باعث شده حرف دل من و دل نویسنده این مطلب و خیلی دلهای دیگه کوپی هم باشه بدون اینکه از هم تقلب کرده باشیم و از روی دست همدیگه نوشته باشیم.
خیلی باحالی خدا............

خدا فقط یک خواهش......
تنهــــــــــــــــــام نـــذار خــــــــدای خـــــــــوب من
| + ارسال شده در 88/01/08 | ساعت 12:1 | توسط سعید |
هیچ چیز خوب نیست همه چیز سرد و خشک و دلگیر است . احساس هایم نیز این چنین اند ، سرد
و مضطرب و خشک و دلگیرم ، بسیار از زمان که دیر میگذرد و یا خودم که عقب ماندهام یا از دیگران
که نمیدانند و وقتی هم برای متوجه کردنشان نیست
نه وقت و مجالی برای تعریف و توصیف و نه حوصله و انگیزه ای برای توضیح چرا که د ر این صورت
هم راهی برایت ودری بسویت و چراغی و نوری به رویت گشوده نخواهد شد
دلم گرفته ، دلم بسیار گرفته است . هوای اسمان درونم گرفته وابری است اما بی بارن و ساکت
گاهی غرشی و رعدی و تراکم و شیاهی و انبوه ابرهای گرفته وتیره فضای مه الود و غم بار و
گاهی شبنمی که فضا را نمناک و مرطوب می کند.
وجریان یکنواخت و نسبتا ارم دریای دلم که گاه موجی به ساحل میکوبد و خروشی بر پا میکند و
باز ارام و بی صدا می اید ومیرود.
مرغ دلم هم بی نوا ، گوشه ای خموده وکنج ازلتی گزیده و بانگاهی مغموم و ظاهری پریشان و کسل
کننده ، این اسمان تیره و غمبار و این دریای وهم الود را می نگرد
مهربانی را میطلبم ومحبت را وصفا و پاکی وصداقت و ایمان را وشکوه و جلال و بزرگی را وعشق و
عظمت و دوستی و زیبایی را همه خوبی ها و زیبایی ها و جذابیت ها را و هر ان چه مطلوب و دل
انگیز است ،اری ، همه را می طلبم و همه را فقط از تو میطلبم ای بهترین ، زیباترین زیبای موجود ای
وجود یکتا ای برترین، سپاس فراوانم را برای تمامی نعمت هایی که به تمامی بندگانت و همچینین
من و خانواده ام ودوستانم و عزیزانم و مربیان . استادانم عطا کردی بپذیر
دوست داشتنی ترین می پرستمت و بسیار دوست میدارمت ، بسیار بیشتر از ان خواهان محبت و
توجه تو هستم ، یگانه ، تنها معبودم و یگانه مهربان و سنگ وصبورم میخواهمت در تمام لحظات و
تک تک ثانیه های زندگی ام دوست داشتنی ترین محبوب، نازنین ، دوستم بدار
منتظر تمامی هدایا و محبتها و عنایاتت هستم
دوستم بدار...
| + ارسال شده در 88/01/08 | ساعت 0:41 | توسط پرنیان |
نامه چهاردهم
پنجشنبه ششم فروردین سال
1388

خدایا این وبلاگ را فقط وقف تو کردم تا باشد مرا دریابی
اوایل اسفند سال گذشته بخاطر شرایطی که می دانی از نوشتن نامه ها دلسرد شده بودم
که نامه ای از طرف یک دوست برایم رسید و من آن را در وبلاگ گذاشتم و دانستم که
هنوز ماموریت این وبلاگ به پایان نرسیده و هنوز هم گاهی بعضی افراد راهشان را در شبکه گم می کنند
این وبلاگ اگر حتی یک بازدید کننده و خواننده ای هم نداشته باشد
حداقل
جای خوبی برای آرامش و درد دل با توست
خدایا تا هر موقعی که اجازه بدهی برایت نامه خواهم فرستاد
++++++++++++++++++++++++++

ای خداوند زیبا چه زیبا و عاشقانه آفریدی مرا
نامم را انسان گذاشتی و عزت و شرف و بزرگی بخشیدی مرا
اما افسوس که من ناسپاسی و حیوان پیشه گی کردم
در آن همه زشتی که نفس برایم ایجاد کرده بود غوطه ور شده بودم
ولی تو صبور و مهربان و آمرزنده و بزرگوار بودی که جانوری مثل مرا بخشیدی
و راه نشانم دادی و مرا از باتلاق زشتی ها بیرون کشیدی
من ناچیز چگونه می توانم شکرت را بجای آورم
از گذشته ی خود ناراحت و پشیمانم و برای آینده دعا می کنم
اکنون که این نامه را برایت پست می کنم چهار ماه و شش روز است که نماز می خوانم و هر روز آرام تر و عاقل تر از
گذشته می شوم و بسیار خوشحالم
اما
باز هم شرم دارم که خود را بنده ات معرفی کنم
خودت من و دیگر جوانان را به راه راست هدایت کن
راستی همچنان منتظر ظهور آخرین منجی هستم و تا آخر خواهم بود
| + ارسال شده در 88/01/06 | ساعت 19:6 | توسط سعید |
چقدر کم اند و کم محتوی
برای بیان عمیق ترین احساس های شادو اندوهناک
خدایا چگونه طعم دوری را به اندازه بزرگترین عذاب ها بر دلم
نشانده ای....
دوری از تو از خودم و دوری از تمام کسانی که دوستشان دارم
من نزدیکی وصال رابرای همه ان چه گفته ام از تو می خواهم
فقط تو ای بزرگترین مهربان و ا ی خدای من.
وشاید کلمات را قاصر قرار دادی تا زیباترین و عمیق ترین احساس
های واقعی ، شا دو غمگین
مان را فقط به تو بگوییم در خلوت تو ، با تو وبرای تو خدایا
این همه دوری چگونه مرا به وصال تو نزدیکتر خواهد کرد.
ومرا به ژرفای درک هستی و ناب ترین شادیها و غمها میرساند
خدایا همیشه در اوج تنهایی فقط تو را یافته ام ...
خدایا چگونه خواسته مرا بی پاسخ میگذاری ؟؟؟
ای بخشنده ترین مهربانان...
| + ارسال شده در 88/01/04 | ساعت 23:59 | توسط پرنیان |
هر کجا خداوند خانه ای برای دعا و نیایش بر میافرازد
شیطان نیز در ان نماز خانه ای برای خود بنا میکند
وتجربه نشان داده است
که بیشترین جمعیت در همان نماز خانه شیطان تشکیل می گردد.
"دانیل دیفور"
| + ارسال شده در 88/01/02 | ساعت 2:30 | توسط پرنیان |
شش چیز را از طرف خود برای من تعهد کنید تا من بهشت را برای شما تعهد کنم:
وقتی سخن میگویید راست بگویید ووقتی وعده میدهید وفا کنید
خویشتن را از امیزش ها ی ناپاک حفظ کنید . چشم خود را از نگاهای نا روا ببندید
ودست خویش را از اعمال نا پسند نگه دارید...
| + ارسال شده در 88/01/01 | ساعت 0:11 | توسط پرنیان |


